
قال رسول الله(ص):فاطمة بهجة قلبی

روی منبر نشسته بود. امواج بلند دانش ، سراسیمه به صخره های سینه صبورش می کوفتند. سیمرغ آسمان علمش - که به راههای عرش آشناتر از فراز و فرود فرش بود – در کالبد زمینی وی نمی گنجید...
چشم به گوشه و کنار مسجد کوفه چرخاند.. « یاد سلمان و عمار به خیر ... اما آیا کس دیگری نیست که یارای شنیدن ناگفته های مرا داشته باشد؟» ..
وقت رفتن نزدیک می شد ؛ آنقدر نزديك، که به دوزنده ای که چند لحظه ای فرصت خواسته بود تا سرآستینهای پیراهن کم ارزشش را بدوزد ، گفته بود: «فرصت نيست! وقت تنگ است ؛ باید بروم» .. آري، وقت تنگ بود .. يك تاريخ منتظر كلمات امير بود و شمشیر فرزند ملجم، تشنه یک خون بزرگ ...
نگاه دیگری به مردم کوفه کرد.. باید دل به دریا می زد و مي گفت ؛ شاید که در آن میان ، یکی باشد که بفهمد با چه کسی روبروست.. «سلونی .. سلونی قبل ان تفقدونی.. بپرسید ، از هر آنچه می خواهید ، از آسمانها و آسمانیان ، از کائن و از کائنات ، از خلقت و خلائق.. و از خالق.. بپرسید ، قبل از آنکه دیر شود» ...
.. که ناگهان از گوشه مسجد، یکی از اشباه الرجال به پای خواست و پرسید : «اگر راست می گویی که همه چیز را میدانی ، بگو که چند تار ریش و مو بر سرو روي من روييده است؟!» .. مردک ، باب آرمانشهر دانایی را به ریشخند گرفته بود ...
... و راست گفت خدای بزرگ بلند مرتبه : و ما يَأتيهِم من نَّبيٍّ إلَّا كانوا بهِ يَستَهزِؤون ...
***
یاران انگشت شمارش ، یکی یکی رخصت گرفته و به میدانی بی بازگشت رهسپار شده بودند.. و نوبت اهل بیت که شد، گل سر سبد آنها را زودتر از همه به زیر تیغ فرستاده بود.. برادر هم که به مسلخ سقایت رفت و هم بال ملایک شد...
اوباش روبرو ، جای هیچ ترحم و احتمال هیچ هدایتی باقی نگذاشته بودند.. اما او امام بود ، رؤوف بود ، هادی بود و پدر امت.. پس جسم خسته و زخمی را بر قامت اسب کشانید و رهسپار اردوی خصم شد ...
مقابل انبوه دشمن ایستاد.. چگونه با آنان سخن بگوید؟ اینها همانان بودند که اکبر و قاسم و عباس را از او گرفته بودند ..«شاید اما ، در این میان ، یکی باشد که بفهمد با چه کسی روبروست» .. وقت تنگ بود و خنجر فرزند ذی الجوشن ، خون خدا را طلب می کرد ...
تمام قوایش را جمع کرد تا صدایش، که از شدت عطش، جوهر و طنینی نداشت به آن سوي ميدان برسد و جماعت اشقیاء را برای آخرین بار به سوی حق بخواند..
که ناگهان از آن سوی میدان، عربده هاي هلهله، نوای نور را در حلقوم حقيقت خشکانيد و شكست...
عرق شرم از پیشانی خورشید بر زمین تفتیده طف می ریخت و انسانیت ، حضیض ترین حضیض خود را تجربه می کرد ... و ساعتی بعد، استرانی مجهز به نعل تازه، بر پیکر بی پیراهن پاکی ، رقص ابلیس می کردند...
... راست گفت خدای بزرگ بلند مرتبه : و قليل من عبادي الشكور...
***
« وصیتی دارم علی جان!» .. چرا وصیت؟ مگر چند بهار از عمرت گذشته است؟ سخن از سفر مگو! مگر چند روز از رفتن پدر گذشته است؟ تو هم می خواهی ما را تنها بگذاری و بروی؟
« وقت، تنگ است علی جان! وقت رفتن نزدیک می شود .. » .. آری ، وقت تنگ است و سینه من تنگ تر.. بعد از رفتن پدر ، دلم به تو خوش بود و قلبم به صدای تو آرام می گرفت .. اگر تو هم بروی به فرزندانت چه بگویم ؟ اگر تنهایم بگذاری ، با این مردم چه کنم ؟
« وصیتی دارم علی جان! .. مرا در دل شب غسل بده و کفن کن .. و در تاریکی شب به خاک بسپار .. و کسی را از تربتم آگاه نکن » ..
چرا؟ آیا دلت آنقدر از زمینینان گرفته که آنان را از تربتت نیز محروم می کنی؟ آیا مردمان لیاقت به سرمه کشیدن خاک مرقدت را نیز ندارد؟ آیا..؟
« وقت، تنگ است علی جان! »...
***
چه خوب كه به وصیتش عمل کردی.. کسانی که خلیل الله را به آتش جهالت خویش افکندند.. رأس ذبیح الله را برای فاحشه شهر به ارمغان بردند.. برای مصلوب كردن روح الله تیر و طناب فراهم آوردند.. دندانهای حبیب الله را در دهان فرو ریختند.. محراب مسجد را به خون ولی الله رنگین ساختند.. حریم ثارالله را منزل به منزل تا شام شوم کشاندند.. شکوه بارگاه آل الله را به سنگ و كلوخ بقیع مبدل ساختند.. و رفعت مأذنه حرم الله سامراء را تاب نیاوردند.. آنان، اگر از مکان قبر زهرايت با خبر بودند، با تربت عصمت الله چه مي كردند؟
امروز فهمیدم که چرا تربت مادر مخفی است..
چه خوب شد که به وصیتش عمل کردی، علی جان !
به نقل از www.shianews.ir
بسم الله الرحمن الرحیم
با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم
همچو موسی ارنی گویی به میقات بریم
ما دیر رسیدیم . اما دست خودمان نبود .
ما چگونه می توانستیم زودتر بیاییم در حالیکه بلیط تقدیرمان برای هزار و چهارصد سال بعد ، تاریخ خورده بود .
آن زمان که پیامبر اکرم (ص)در خطه غدیر خم دست امیرالمؤمنین را بلند کرد وفرمود:
«من کنت مولاه فهذا علی مولاه»
چقدر ما در عدم خون دل خوردیم و حسرت کشیدیم و آرزو کردیم که کاش در کناره آن برکه مقدس می بودیم و دستهای کوچکمان را نه بر دستهای مردانه علی (ع) که بر خاک پای علی می کشیدیم و می گفتیم :
رای آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
و می گفتیم :
با بی انت و امی و نفسی و اهلی و مالی و ولدی
و می گفتیم ...
و خدا که اینهمه اشتیاق و حسرت و حرمان را در دلهای ما دید ، دلش نیامد که ما را بی ولایت بگذارد .رحمت بی انتهایش اجازه نداد که ما ر ا در برهوت هستی بی چراغ امامت رها کند .
و خدا که اینهمه اشتیاق و حسرت و حرمان را در دلهای ما دید ، غدیر را تداوم بخشید و مقرر کرد که پیامبر خاتم همچنان تا آخر عالم ایستاده بماند و هر زمان خورشیدی از منظومه ولایت را در دست بگیرد و اعلام کند که«هر که من مولای او هستم از این پس ... »
و اکنون با چشمهای دل به روشنی پیامبر را می توان دید که در کنار غدیر خلقت ایستاده است و دست بقیه الله الاعظم مهدی دوست داشتنی را در دست گرفته است و فریاد می زند : اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله
این غدیر ! این پیامبر ! و این دستهای روشن مهدی !
بسم رب الحسین
امام ایستاد و خطبه ای كربلایی خواند : « اما بعد... می بینید كه كار دنیا به كجا كشیده است !
جهان تغییر یافته ، منكَر روی كرده است و معروف چهره پوشانده و ازآن جز ته مانده ظرفی،
خرده نانی و یا چراگاهی كم مایه باقی نمانده است . » «زنهار ! آیا نمی بینید حق را كه بدان
عمل نمی شود و باطل را كه ازآن نهی نمی گردد تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود؟ پس اگر
اینچنین است ، من درمرگ جز سعادت نمی بینم و در زندگی با ظالمان جز ملالت . مردم بندگان
حلقه به گوش دنیا هستند و دین جز بر زبانشان نیست؛ آن را تا آنجا پاس می دارند كه معایش
ایشان از قِبَل آن می رسد ، اگر نه ، چون به بلا امتحان شوند ، چه كم هستند دینداران .»

راوی
آه از رنجی كه دراین گفته نهفته است ! و اما سرّالاسرار این خطبه در این عبارت است كه «
لِیَرغَبَ المؤمن فی لقاء رَبِّه ـ تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود.» یعنی دهر بر مراد سفلگان
می چرخد تا تو در كشاكش بلا امتحان شوی و این ابتلائات نیز پیوسته می رسد تا رغبت تو در
لقای خدا افزون شود... پس ای دل ، شتاب كن تا خود را به كربلا برسانیم! می گویی : مگر سر امام
عشق را برنیزه ندیده ای و مگر بوی خون را نمی شنوی ؟ كار از كار گذشته است . قرن
هاست كه كار ازكار گذشته است ... اما ای دل ، نیك بنگر كه زبان رمز ، چه رازی را با تو باز
میگوید :كلّ ارض كربلا و كلّ يوم عاشورا. يعني اگرچه قبله در كعبه است، اما فَاَينَما تُوَلّوا فَثَمَّ
وَجهُ اللهِ. یعنی هر جا كه پیكر صد پاره تو بر زمین افتد ، آنجا كربلاست ؛ نه به اعتبار لفظ و
استعاره ، كه در حقیقت . و هر گاه كه عَلَم قیام تو بلند شود عاشوراست ؛باز هم نه به اعتبار
لفظ و استعاره . و اگر آن قافله را قافله عشق خواندیم در سفر تاریخ ، یعنی همین.
لیرغب المؤمن فی لقاء ربه ... عجب رازی در این رمز نهفته است ! كربلا آمیزه كرب است و
بلا ... و بلا افق طلعت شمس اشتیاق است . و آن تشنگی كه كربلاییان كشیده اند ، تشنگی
راز است. و اگر كربلاییان تا اوج آن تشنگی ـ كه می دانی ـ نرسند ، چگونه جانشان سرچشمه
رحیق مختوم بهشت شود؟ آن شراب طهور كه شنیده ای بهشتیان را می خورانند ،میكده اش
كربلاست و خراباتیانش این مستانند كه اینچنین بی سرودست و پا افتاده اند . آن شراب طهور
را كه شنیده ای ، تنها تشنگان راز را می نوشانند و ساقی اش حسین است ؛ حسین از
دست یار می نوشد و ما از دست حسین.
الا یا ایها الساقی ادر كأساً و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها
عمر بن سعد ابی وقاص نخست مایل نبود كه امر میان او و امام حسین(ع) به پیكار كشد... هر
كسی را لیله القدری هست كه در آن ناگزیر ازانتخاب خواهد شد وعمر سعد را نیز ساعتی
اینچنین فراخواهد رسید . اما اكنون او می گریزد و دهر نیز در كمینش ، كه او را به این لیله
القدر بكشاند. عمربن سعد فرزند سعد ابی وقاص است ، فاتح قادسیه ، و یكی از آن ده تنی
كه می گویند رسول خدا هنگام مرگ از آنان رضایت داشته است . هنوز نیم قرن از رحلت
رسول خدا نگذشته ، این پسر سعد ابی وقاص است كه در برابر فرزند رسول الله(ص) و وصی
او ایستاده است . ابن سعد تلاشی بسیار كرد تا كارش به پیكار با حسین بن علی(ع) نكشد ،
اما دهر هیچ كس را نا آزموده رها نمی كند ؛ صبورانه در كمین می نشیند تا تو را به دام امتحان
درآرد و كارت را یكسره كند كه ان ربك لبالمرصاد . از گفت و گوهایی كه پیش از تاسوعا بین
ابی سعد و امام گذشته است خوب می توان دریافت كه او كیست . امام می فرماید :« مگر از
خدای پروا نداری ؟ خدایی كه معادت به سوی اوست. عزم پیكار بامن كرده ای حال آنكه مرا
نیك می شناسی و می دانی كه فرزند كیستم . بیا و این قوم را واگذار و با من همراه شو تا به
خدا نزدیك شوی.» ابن سعد گاهی مایملكش را بهانه كرد و گاهی خانواده اش را ... تا اینكه
امام امید از او بازگرفت و برخاست كه بازگردد در حالی كه می گفت :« چه می اندیشی ؟ آیا
نمی دانی كه به زودی تو را در بستر خواهند كشت و در قیامت نیز رحمت خدا از تو دریغ
خواهدشد؟ امیدوارم كه از گندم عراق جز اندك زمانی بهره مجویی .» و این سخن دامی است كه
دهر در كمین ابن سعد گسترده است تا لب به تمسخر بگشاید كه :« اگر به گندم دست نیافتم
، جو كه هست !» و با این سخن به پرتگاه لعنت خدا در افتد . آیا هنوز عمرسعد را امید نجاتی
هست؟ تلاش امام برای آنكه عمرسعد را از ورطه ای كه در آن گرفتار افتاده بود نجات بخشد
به جایی نرسید . در تاریخ ها آمده است كه امام تا پیش از عصر تاسوعا بارها با او به گفت و گو
نشست و اگر چه از آنچه دراین دیدارها گذشته است جز همان مختصر كه ذكر شد هیچ چیز
نمی دانیم ، اما سیره سیاسی امام حسین(ع) از آنچنان روشنایی و صفایی برخوردار است كه
هیچ جای شبهه ای باقی نمی گذارد.
شهید سید مرتضی آوینی
|
بسم رب المهدی(عج)
از عمق نا پيداي مظلوميت ما،صداي آمدنت را وعده ميداد.صدا را ، عدل خداوندي صلابت مي بخشيد
و مهر رباني گرما مي داد . وما هر چه استقامت، از اين صدا گرفتيم و هر چه تحمل از اين نوا در يافتيم
در زير سنگين ترين پنجه هاي شكنجه تاب آورديم كه شكنج زلف تو را ميديديم
در كشاكش تازيانه ها و چكاچك شمشيرها ، برق نگاه تو تابمان ميداد و صداي گامهاي آمدنت توانمان ميبخشيد.
رايحه ات كه مژده حضور تو را بر دوش ميكشيد. مرحمي بر روي زخمهاي نو به نومان و جانهاي شكسته مان بود.
دردها از آن رو تاب آوردني بود كه تو آمدني بودي تحمل شدائد از آن رو شدني بود كه ظهورت شدني بود و به تحقق پيوستني انگار تخم صبر بوديم كه در خاك انتظار تاب مي آورديم تا در هرم خورشيد تو به بال و پربنشينيم
سنگيني بار انتظار بر پشت ما ،سنگيني يك سال و دو سال نيست سنگيني يك قرن و دو قرن نيست.حتي از زمان توديع يازدهمين خورشيد نيست.تاريخ انتظار و شكيبايي ما به آن ظلم كه در ظهر عاشورا بر ما رفته است
بر مي گردد، به آن تيرها كه از كمان قساوت بر خاست و بر گلوي مظلوميت نشست
به آن اسبهاي كفر كه ابدان مطهر توحيد را مشبك كرد، به آن جنايتي كه دست و پاي مردانگي را بريد
از آن زمان تا كنون ما به آب حيات زنده ايم،انتظار ظهور منتقم خون حسين ،تاريخ استقامت ما از آن زمان هم دورتر مي رود از عاشورا مي گذرد و به بعثت پيامبر مي رسدهمان كسي كه در مقابل جهل و ظلم و كفر و شرك و عناد و فسادي كه جهان آن زمان را پوشانده بود وعده فرمود:كسي خواهد آمد نامش نام من كنيه اش كنيه من
لقبش لقب من ،دوازدهمين وصي من خواهد بود جهان را از توحيد و عدل و عشق و داد پر خواهد كرد
انا تاريخ صبر و انتظار ما به دورترها بر ميگردد به مظلوميت و تنهايي عيسي به غربت موسي به استقامت نوح و از همه اينها گذر ميكند تا به مظلوميت هابيل ميرسد، انتظار و بردباري ما را وسعتي است از هابيل تا كنون و تا برخاستن فرياد جبرئيل در زمين و آسمان و آوردن مژده ظهور يار
آري و در آن زمان هستي حيات خواهد يافت،عشق پر و بال خواهد گشود و در رگهاي خشكيده علم خون تازه خواهد دويد پشت هيولاي ظلم و جهل با خاك انس جاودان خواهد گرفت شيطان خلع سلاح خواهد شد
انسان بر مركب رشد خواهد نشست و عروج را زمزمه خواهد كرد.