تبليغاتX
اندیشه درخشان
اندیشه درخشان
 
ماجراي حبس يک دختر اتريشي در زير زمين خانه پدري به مدت 24 سال و 7 بار بچه‌دار شدن پدر از او، با بازتاب گسترده‌اي که در جهان داشت، باعث شوکه شدن افكار عمومي شده است.

به گزارش خبرنگار «تابناک»، اين جنايت در خانه وحشت در كشوري انجام مي‌شود كه بسياري از دخالتها در امور داخلي كشورهاي ديگر در قالب توصيه به رعايت حقوق انسانها از آن انجام مي‌شود.
 
 روز يکشنبه خبرگزاري‌ها خبري را منتشر کردند که در ابتدا مردم اتريش و سپس مردم جهان را شوکه کرد: پدري در اتريش به اتهام 24 سال حبس دخترش در سلولي زير زميني در زير محل زندگيش و 7 بار بچه‌دار شدن از او، بازداشت شده و دختر به همراه 3 بچه که تمامي عمر خود را در اين سلول گذرانده بودند، سرانجام رهايي يافتند.

جوزف فريتزل 73 ساله، روز يکشنبه دختري 19 ساله به نام کريستن را در حال بيهوشي به بيمارستاني در شهر آمستتن اتريش مي‌برد تا مورد درمان قرار گيرد و اظهار مي‌کند، او دختر فرزند ناپديد شده‌اش است که با يک نامه، او را در نزديکي خانه رها کرده و خواستار درمان او شده است.
 
ادامه مطلب را بخوانید

ادامه مطلب

لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |
 

به نام خدا

دلم چنان آتش گرفته که احساس می کنم لهیب آن به استخوانهایم رسیده است جنایاتی که بر کودک بی گناهم تنها همدم و مونس تنهایی هایم روا داشتند برای همیشه ورح و جانم را به آتش کشیده است.سالهاست که در زندان روحم اسیر شده ام و تنها انگیزه زنده ماندنم اجرای عدالت و مجازات کسانی است که با استفاده از حمایت هم پالکی هایشان آتش به زندگی دیگران می زنندمن در سرزمین بیگانه زندگی می کنم .بی پناهی مرا در دام بهائیان شیطان صفتی قرارداد که ماهیت کثیف و غیر انسانی شان را در پشت ماسک مهربانی و انسان دوستی پنهان کرده بودند آنان حیوانات انسان نمایی هستند که برای رسیدن به خواسته های پلیدشان حتی به کودکی خردسال هم رحم نمی کنند و بی پناهی یک مادر وکودک را به هیچ می گیرند فریادم را به گوش انسانهای کره خاکی برسانید و بگویید : جایی در همسایگی شما سرزمینی وجود دارد که در آنجا مادری دلشکسته بی صبرانه در انتظار اجرای عدالت و رسوایی عده ای بهایی انسان نما است.((ن.ش)) زنی بهائی است که به خاطر شعارهای دروغین و فریبنده بهائیان در خارج از کشور جذب این فرقه ضاله شد اما پس از گذشت شش ماه زمانی که پی برد رئیس محفل بهایی در این مدت کودک دوساله اش را مورد آزار و اذیت قرار داده به خوی کثیف و حیوانی این مدعیان دروغین عدالت و حقوق بشر پی برد.وی چنین می گوید

چگونه بهایی شدم
من با طفل بی گناهم که متولد اردیبهشت ماه 1362 می باشد در آتن پایتخت یونان زندگی می کردیم شوهرم در خارج از یونان کار می کرد سراغ ما را نمی گرفت بنابراین من مجبور بودم شبها به صورت غیر قانونی در یک رستوران کار کنم ... سال 1984 درآتن با دو دختر بهائی ایرانی و از طریق آنها با ((ش.منصوری)) و خانواده دیو صفت اما فرشته نمای او آشنا شدم .به قول انگليسيها مهربانی آنها آنقدر حقیقی می نمود که باور کردنی نبودآن زمان من یک مادر تنها بودم با پسری کوچولو و نازنین بدون هیچ فامیل وآشنایی آنقدر فقیر و تنها بودم که از لباسهای کهنه بچه دیگر برای پوشاندن فرزندم استفاده می کردم می دیدم که بهایی های دیگر با این خانواده چقدر محترمانه رفتار می کردند احترامی که نسبت به یک رئیس جمهور هم ندیده ام منصوری رئیس شورا و محفل ملی بهائی ها در آتن بود همسرش مهین دخت . پ اصالتا شیرازی بود و خود را منصوری می نامید آنها سه دختر به اسامی رویا - میتراو رزا داشتند و یک پسر به اسم شیوا که چند سال قبل در حادثه تصادف کشته شدمن اصلا چیزی از معنای بهاییت نمی دانستم نمی دانستم که حسینعلی میرزا ملقب به بهاالله تروریست و انسان نمای شیطان صفتی بود که خودش را خدای خدایان معرفی می کرد ولی آن موقع این حرف که : همه ما برگهای یک درخت هستیم و یا این که سعدی گفته است : که بنی آدم اعضای یکدیگرند و چیزهای شبیه این برای من که در سنین بیست سالگی بودم بسیار فریبنده بودفکر می کردم بهایی بودن یعنی به همه دینهای الهی احترام گذاشتن به من نگفتند که بهائیت تمام دینها را منسوخ می داند 12 اکتبر 1984 به این تشکیلات که بعدها فهمیدم فوق العاده سری است وارد شدم

شروع شکنجه های شیطانی
پسرم کودکی فوق العاده سالم آرام وقوی بنیه بود تا آن موقع که حدودا دو سال داشت از شیر خودم او را تغذیه می کردم من و پسرم در اتاق محقری که در واقع یک استودیو بود زندگی می کردیم زندگی بسیار مشکلی داشتیم ولی خوشحال بودم که صحیح وسالم هستیم بعد از پیوستنم به فرقه شیطانی بهائیت تنها چیزی که همسر منصوری اصرار داشت بداند این بود که شبها هنگامی که من برای رفتن سر کار از منزل خارج می شوم چه کسی نزد فرزندم می ماند.اویک روز که کارم تعطیل بود مرا برای شام دعوت کر و پس از شام از من خواست از آنجا که دیر وقت است با فرزندم همانجا بخوابم آن قدر اصرار کردند تا قبول کردم مهین محل خوابیدن مارا در کنار دخترش رویا و در اتاق او قرار داد به محض آن که خواستیم بخوابیم مهین در را باز کرد و از من خواست پسرم را به او بدهم با خود فکر کردم که این زن نازنین !می داند تمام هفته کار می کنم و خسته می شوم می خواهد امشب کمی راحت بخوابم و استراحت کنم! مهین پسرم را که آرام بود اندکی بعد با خود برد ناگهان صدای گریه فرزندم را شنیدم که از آپارتمان روبرویی می آمد ( منصوری یک آپارتمان هم داشت که مقابل این آپارتمان بود) کمی بعد صدای گریه قطع شد بعد از حدود دو ساعت مهین بچه را آورد و به من پس داد .آنها نقش خود را خیلی ماهرانه بازی می کردند که اصلا به ذهنم خطور نمی کرد نیت بدی داشته باشند .من که در یک خانواده مذهبی تربیت شده ام و از چنین چیزهایی بی خبر بودم بعدا فهمیدم که فرزند دلبندم آن شب لعنتی از سوی منصوری مورد تجاوز قرار گرفته قرار گرفته است

ماهیت کثیف منصوری به چیست
او آدم کثیفی است که قبل از انقلاب در خرمشهر به یک کودک تجاوز کرد وآن بچه در بیمارستان بستری شد منصوری را به زندان انداخته اند اما با نفوذی که بهایی ها قبل از انقلاب در دستگاه حاکمه داشتند اورا از زندان آزاد ساختند و برای نجات وی از انتقام گیری خانواده کودک قربانی به یونان فراری اش دادند.او بچه های معصوم و بی گناه زیادی را به همین شکل مورد شکنجه قرار داده است همه بهایی ها حتی مرکز بهائیت بیت العدل وحشیانه اطلاع کامل دارند و آن را مخفی می کنند.نه آنها و نه هیچ بهایی دیگر در موردمنصوری به من هشدار نداد چرا که آنها حق امر به معروف و نهی از منکر ندارند در کتاب ((نظر اجمالی )) میرزا بها می گوید : (( حق اعتراض و چون و چرا و امر به معروف و نهي از منكر از اشخاص نسبت به اعمال ديگران سلب شده و فقز محافل روحاني يا بيوت عدل حق حاكميت بر نفوس داشته ومربي و مراقب اشخاص هستند ))شايد هم مي خواستند من از خطر منصوري مطلع نشوم تا اين شيطان كثيف با فرزند من مشغول باشد و به كودكان آنها دست درازي نكند.اين شيطان خبيث آنچنان نقش خود را ماهرانه بازي مي كرد كه كمتر كسي مي توانست به دروغ بودن ادعاهايش پي ببرد همينطور كه وسط اتاث نشسته بود ناگهان بلند مي شد مي ايستاد و بهخودش حركتي مي داد و مي گفت شما يك بوي معطر بهشتي را احساس نكرديد؟ و بعدها فهميدم كه همين آدم در آتن به غير از كودك من به دو كودك ديگر نيز تجاوز كرده است ولي آنها بزرگتر بودند و مي توانستند هر ابفاقي مي افتد به پدر و مادرشان بكويند تا از تكرار آن جلوگيري شود

ادامه شكنجه ها
يك روز قرار بود براي كار مهمي از خانه خارج شوم ((رزا)) بعنوان اينكه پسرم تنهاست به خانه ام آمد پس از خروج از منزل و طي مسافتي متوجه شدم كه تاريخ را اشتباه كرده ام و بايد روز ديگريبراي انجام آن كار بروم در برگشت وقتي به مقابل خانه كه رسيدم ديدم مهين و رزا دارند اطراف را نگاه مي كنند آنها وقتي مرا ديدند دست1اچه شدند مهين گفت كليد خانه را جا گذاشته ايم و آمده ايم اينجا تا كليد رزا را بگيريم اما منصوري رفته منزل شما تا از دستشويي استفاده كند آنها مدتي مرا جلوي در ساختمان معطل نگه داشتند بعد هم رزا با انگشت هايش ضربات كوتاهي به در زد و شهاب منصوري بيرون آمد و بدون اينكه به من توجهي كند فورا از محل دور شد وقتي وارد اتاق شدم پسرم گوشه تخت افتاده و صورتش سفيد شده بود
بعد از آن روز ديگر منصوري را در خانه خود نديدم چرا كه رزا توانسته بود كليد يدك مرا بدزدد و شبها كه من بي خبر از همه جا سر كار بودم منصوري به منزل ما مي آمد و كودكم را مورد آزار قرار مي داد

از خواب غفلت بيدار شدم
وضع كودك دلبندم عادي نبود رنگ و رويش زرد شده بود وهيچوقت نمي خنديد رشدش متوقف شده چيزي نمي خورد شبيه بچه هاي عقب مانده شده بود هميشه نا آرام بود وحركات و رفتار غير عادي داشت نمي توانست يك جا بند شود فرزندم تا پنج سالگي حرف نزد عصب بينايي اش صدمه ديد و يك چشمش كور شد سيستم اعصابش به هم ريخت و صورتش كج شد همه اينها نتيجه اعمال وحشيانه منصوري بود آخرين باري كه به خانهم منصوري ها رفتم بعد از ناهار مهين براي من چاي آورد و بعد هم جداگانه بري بقيه در يك سيني چاي آورد آن روز منصوري اصرار كرد به شهر بازي برويم او و زنش گفتند كه از پسر من مراقبت مي كنند با دخترها و پسر خانواده منصوري به شهر بازي رفتيم در حالي كه من سرگيجه گرفته بودم و پاهايم روي زمين بند نبود احساس سبكي مي كردم همانجا بود كه رويا دختر بزرگ منصوري در يك فرصتي مناست يواشكي در گوش من گفت ((بايد به خانه برگردي و بچه ات را با خود ببري)) اما رزا وميتر ا وشيوا با خنده و شوخي تا ساعت 11 شب مرا نگه داشتند . وقتي به خانه منصوري بازگشتيم از داخل راهرو صداي جيغ هاي وحشتناك پسرم به گوش مي رسيد بچه هاي او به سرعت دويدند و با اينكه كليد داشتند در زدند ناگهان جيغ هاي پسرم قطع شد در كه باز شد فرزندم را در بغل شهاب ديدم صورتش پف كرده و قرمز شده بود منصوري گفت : كه داشت كهنه او را عوض مي كرد ناگهان ابرهاي غفلت از جلوي چشمانم كنار رفتند ديگر همه چيز را فهميده بودم بر سر منصوري فرياد زدم با بچه من چه كرده اي ناگهان ديدم نگاه هاي مهربان آنها تغيير كرد و در برابر من جبهه گرفتند احساس كردم اگر تند روي كنم ممكن است مرا بكشند با بهايي بازي هاي خود همه چيز را رفع و رجوع كنند و بعد هم براي هميشه از پسرم براي مقاصد شوم خود استفاده كننددردي كه در دلم پيمچيد مانند آتش بود مصل اين كه آتش قورت داده باشم فوري آن خانه لعنتي را ترك كدرم سوار تاكسي شدم و با بچه ستم كشيده ام به كنار دريا رفتم گريان وزوزه كشان . عميق ترين درد ممكن در دنيا را با خود داشتمم هيچ چيز نمي ديدم يعني نمي توانستم ببينم معناي همه چيز را فهميده بودم همه حيل ها مكرها درا و آن نمايش هاي مسخره را. مي خواستم به زندگي هر دو نفرمان خاتمه بدهم تصميم گرفتم اول بچه بيگناهم را زير آب خفه كنم و بعد هم خودم را بكشم اما وقتي به چشمان معصومش نگاه كردم كه از يك ظلم بزرگ با من سخن مي گفت پشيمان شدم مي خواستم با پليس تماس بگيرم و همه چميز را براي آنها بگويم ادم هيچ چيز را نمي توانم بخاطر بياورم حافظه ام را از دست داده بودم.دو سه شب بعد در آپارتمانم باز شد پرسيدم كيست؟ كليد از در كشيده شد و بعد هم صداي پايي آمد كه با عجله از ساختمان خارج مي شد به سرعت بيرون رفتم منصوري را ديدم كه با مهين سوار ماشين شدند و بهم سرعت از آنجا رفتند مي خواستم از ترس خون استفراغ كنم خانه ام را عوض كردم و خودم را از همه بهايي ها مخفي ساختم چند سال زندگي اسف باري را گذراندم با اينكه در سال 1998 حافظه ام بازگشت و شروع به جمع آوري اطلاعت كردم .با بهايي هاي ديگر تماس گرفتم و جريان خود را براي آنها گفتم براي مدتي اطراف منصوري ها خالي شد ضمن جمع آوري اطلاعات فهميدم كه منصوري به پير فردي به نانم پ.ج كه الان در استراليا زندگي مي كند تجاوز كرده است با او تلفني صحبت كردم ماجراي شكنجه شدن پسرش را برايم تشريح كرد و افزود كه همان روز به منزل منصوري رفته و او را كتك مفصلي زده است هم او بود كه به من گفت منصوري در سال 1354 در شهر خرمشهر به يك پسر بچه تجاوز كرد و بخاطر آن به زندان افتاده اما با دخالت ول الله نديمي رئيس وقت محفل ملي بهايي هاي ايران از زندان آزاد شد وبه آتن فرار كرد. البتهمن با ولي الله نديمي كه در استراليا بود تلفني صحبت كردم با رزا هم تلفني صحبت كردم ام و صداي آنها را ضيط كرده ام كه مدارك مستندي براي اثبات ادعاهايم هستنداز يك خانم بهايي هم نامه اي دارم كه نشان مي دهد فرزندش طعمه منصوري بود حتي بعدها فهميدم كه اين مرد كثيف به پسر همسايه شان در آتن هم تجاوز كرده و پدر و مادر آن پسر خواسته اند او را بكشند كه زندگي اش را همان طور رها كرده و با خانواده اش به كانادا گريخت مطمئن هستم كه اگر در روزنامه ها عكس او را چاپ كنند خيلي ها از او شكايت خواهند كرد البته مركز بهائيت هميشه به آنها كمك كرده تا محل اقامت خود را تغيير دهند

پاسخ نامه بيت العدل
نامه اي براي مركز بهايي ها در اسراييل معروف به سازمان به اصطلاح بيت العدل اعظم (خانه عدل جهاني ) فرستادم و ماجرا را برايشان شرح دادم آنها در جواب نامه من تنها به يك اظهار تاسف اكتفا كردند اسم اين جنايت بزرگ را سوء رفتار گذاشتند و با وقاحت و بيشرمي تمام اتفاق مذكور را نشانه محبت خداوند بهايي ها نسبت به من دانستند ! متن جوابيه بيت العدل اعظم به شرح زير است
دوست عزيز بهايي
موسسه جهاني عدالت بوسيله فاكس شما در تاريخ 23 فوريه 1998 از درد بزرگي كه شما تجربه كرده ايد غمگين شد و ازما خواست كه همدردي و عشق خودمان را به شما ابلاغ كنيم از محفل محلي بهاييت كانادا در خواست شده كه اين آخرين نمونه از سوء رفتار آقاي منصوري را مورد بررسي قرار دهد همچنين از محفل مل بهاييت سوئيس نيز در خواست شده تا كسي را مامور تماس و ارتباط با شما كند...
شما توفيق پيدا كرده ايد كه چشم خودتان را به آنچه كه مهمترين مقطع روشن در زندگي تان است بدوزيد به اين دليل امتياز نامحدود معرفت تجلي خدا امروز به شما اعطا شده است و آن مطمئنا نشانه محبت خدا به شماست كه چنين اتفاقاتي براي شما رخ داده است ...موسسه عدالت جهاني شما وپسرتان را دعا مي كند شايد خدا از بالا اورا مراقبت كند و بر او درود فرستد
با عشق ودرود-سوزان آدرياني بخش دبيرخانه چشم به راه عدالت

تصميم گرفتم از هر راه ممكن عدالت را اجرا كنم محل اقامتم را به كشور سوئيس تغيير داده بودم با پليس آنجا تماس گرفتم و شكايت كردم اما فايده اي نداشت در يونان هم كه بودم يكبار به پليس شكايت كردم اما فريادم به جايي ترسيد در نهايت به دادگستري تهران شكايت كردم و از طريق وكيل ايراني كه وكالت مرا بطور رايگان پذيرفت اقامه دعوا كردم و اميدوارم از طريق عدالت اسلامي بتوانم عاملان نابودي پسرم را به مجازات برسان جگر گوشه ام كه سالهاست از من جدا شده و در شهر ديگري در كشور سوئيس زندگي مي كند قرباني جنايت حاميان دروغين حقوق بشر است آنهايي كه از بشريت بويي نبرده اند و با آدم نمايي هاي خود فرصت پيدا مي كنند تابه جنانات ادامه دهند

منبع: روزنامه كيهان


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

گر چه موضوع وبلاگ من بیشتر به بررسی پدیده صهیونیسم و موارد مرتبط به آن می پردازد اما حیفم آمد متن زیر را که برای خودم تکان دهنده بود در اختیار شما قرار ندهم . خصوصا اینکه به عنوان یک دانشجو به حال خودم و هم مسلکانم تاسف خوردم.

متن زير از نوشته‌هاي شهيد احمدرضا احدي رتبه اول كنكور پزشكي مي‌باشد كه در ذيل خدمتتان ارائه مي‌شود. لطفا بعد از خواندن آن نظرات خود را بیان کنید.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و چه كسي مي‌داند كه جنگ چيست؟

چه كسي مي‌داند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را مي‌درد؟

 

 چه كسي مي‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟

كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟

كيست كه بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامه‌اي و سياه شدن جامه‌اي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا كه اينجا نباشد، يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟

جوانم كجاست؟

دخترم چه شد؟

به كدام گوشه تهران نشسته‌اي؟

كدام دختر دانشجويي كه حوصله ندارد عكسهاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوه‌هاي عفاف كه هركدام در پس رنجهاي بيكران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سالهاي بعد را در دل مي‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، كه بي‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

كدام پسر دانشجويي مي‌داند هويزه كجاست؟

چه كسي در آن كشته شد و در آن دفن گرديد؟

چگونه بفهمد تانكها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له كردند و اصلاً چه مي‌داني كه تانك چيست و چگونه سري زير شني‌هاي تانك له مي‌شود؟

آيا مي‌توانيد اين مسئله را حل كنيد؛ گلوله‌اي از دوشيكا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليك مي‌شود و در مبدأ به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ كرده و گذر مي‌كند، معلوم نماييد:

-  سر كجا افتاده است؟

- كدام زن صيحه مي‌كشد؟

- كدام پيراهن سياه مي‌شود؟

- كدام خواهر بي برادر مي‌شود؟

- آسمان كدام شهر سرخ مي‌شود؟

- كدام گريبان پاره مي‌شود؟

- كدام چهره چنگ مي‌خورد؟

- كدام كودك در انزوا و خلوت خويش اشك مي‌ريزد؟

يا اين مسئله را كه هواپيمايي با يك ونيم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متري سطح زمين ماشين لندكروزي را كه با سرعت در جاده مهران – دهلران حركت مي‌كند مورد اصابت موشك قرار مي‌دهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر كنيم، معلوم كنيد:

- كدام تن مي‌سوزد؟

- كدام سر مي‌پرد؟

- چگونه بايد اجساد را از ميان اين آهن پاره له شده بيرون كشيد؟

- چگونه بايد آنها را غسل داد؟

- چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش كنيم؟

- چگونه در تهران بمانيم و تنها، درس بخوانيم؟

- چگونه مي‌تواني درها را بر روي خودت ببندي و چون موش، در انبار كلمات كهنه كتاب لانه كني؟

- كدام مسئله را حل مي‌كني؟

- براي كدام امتحان، درس مي‌خواني؟

- به چه اميدي نفس مي‌كشي؟

- كيف و كلاسور را از چه پر مي‌كني؟

از خيال.

از كتاب.

از لقب شامخ دكتر.

يا از آدامسي كه مادرت هرروز صبح در كيفت مي‌گذارد.

- كدام اضطراب جانت را مي‌خورد؟

در رسيدن اتوبوس.

دير رسيدن سر كلاس.

نمره A گرفتن.

- دلت را به چه چيز بسته‌اي؟

به مدرك.

به ماشين.

به قبول شدن در دوره فوق دكترا.

آري پسرك دانشجو!

به تو چه مربوط است كه خانواده‌اي در همسايگي تو داغدار شده است.

جواني به خاك افتاده و خون شكفته.

آري دخترك دانشجو!

به تو چه مربوط كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند و آنان را زنده به گور كردند.

در كردستان حلقوم كساني را پاره كردند تا كدهاي بي‌سيم را بيابند.

به تو چه مربوط است كه موشكي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري، محله‌اي نابود شود و يا كارگري كه صبح به قصد كارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت و همكارانش او را روي دست تا بهشت اباد اهواز بدرقه كردند.

به تو چه مربوط كه كودكاني در خرمشهر از تشنگي مردند.

هيچ مي‌دانستي؟

حتماً نه!

هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات به هم گره مي‌خورند به دنبال آب گشته‌اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني؟

و آنگاه كه قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين كودك رفتي تا سيرابش كني،اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي‌خواهد!!

اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، حرمله مباش كه خدا هديه حسين(عليه السلام) را پذيرفت.

خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نمي‌دانم كه اين خون، خون خدا، با حرمله چه مي‌كند؟!

 

والسلام


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

به نام خدا

ما یقین داریم آن سوی افق مردی هست...

مولا و سیدمان امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) فرمودند :

"پدرم(امام حسن عسکری علیه السلام) به من فرموده است:
« فرزندم، خدا در شهرها و دسته های مختلف مخلوقاتش همیشه حجتی قرار داده است تا مردم از او پیروی کنند و حجت بر خلق تمام شود.
فرزندم، تو کسی هستی که خدای تعالی او را برای اظهار حق و محو باطل و از بین بردن دشمنان دین و خاموش کردن چراغ گمراهان، ذخیره و آماده کرده است.
... دلهای اهل طاعت، به طرف تو مایل است، مثل مرغانی که به سوی آشیانه خود پرواز می کنند و این دسته کسانی هستند که به ظاهر در دست مخالفان خوار و ذلیل اند؛ ولی در نزد خدای تعالی گرامی و عزیز هستند.

اینان اهل قناعت و متمسک به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و تابع ایشان در احکام دین و شریعت می باشند. با دشمنان طبق دلیل و مدرک بحث می کنند و حجتها و خاصان درگاه خدایند؛ و در صبر و تحمل اذیت از مخالفان مذهب و ملت چنان هستند که خدای تعالی، آنان را نمونه صبر و استقامت قرار داده است و همه این سختیها را به جان و دل می پذیرند.

فرزندم، بر تمامی مصایب و مشکلات صبر کن؛ تا آن که خدای تعالی وسایل دولت تو را مهیا کند و پرچمهای زرد و سفید را بین حطیم و زمزم بر سرت به اهتزار درآورد و فوج فوج از اهل اخلاص و تقوی نزد حجرالاسود به سوی تو آیند و بیعت نمایند.

ایشان کسانی هستند که پاک طینتند و به همین جهت قلبهای مستعدی برای قبول دین دارند و برای رفع فتنه های گمراهان بازوان قوی دارند.

آن زمان است که درختان ملت و دین بارور گردد و صبح حق درخشان شود. خداوند به وسیله تو ظلم و طغیان را از روی زمین برمی اندازد و امن و امان را در سراسر جهان ظاهر می نماید. احکام دین در جای خود پیاده می شوند و باران فتح و ظفر زمینهای ملت را سبز و خرم می سازد.


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

به نام خدا

عشق سینما

سكانس اول:
روز - خارجي - روبروي يك مؤسسه زيبايي
وارد مؤسسه مي شوم. عكس }... { را از كيفم بيرون مي آورم و مي گويم: خانوم مي خواستم مثل اين بشم. چقدر مي شه! كمي به من نگاه مي كند و بعد: برو بگير بخواب ... دو ساعت بعد خودم را بانداژ شده مي بينم كه تمام در آمد تابستان سال گذشته ام را دارم تقديم خانوم مؤسسه
مي كنم.

سكانس دوم:
شب - داخلي - اتاق خانه
باندها را باز كرده ام. زياد شبيه عكس نشده ام ولي خيلي خوب تر شده ام.
لباس هاي كمدم را جستجو مي كنم و آن يكدست لباس مهماني عاريه را پيدا.
آويزان مي كنم به در تا صبح. نگاهي به پنجره اتاق كه
ماشين هاي چراغ دار شهر، آنرا به تسخير در آورده اند مي اندازم و روياي فردا را مجسم مي كنم...

سكانس سوم:
روز - خارجي - روبروي مؤسسه بازيگري كامران و دوستان
يكي از دوستانم اينجا را به من معرفي كرده. مي گويد } ... { يك ماه اينجا بود كه شد } ... {.
وارد مي شوم. خيلي تحويلم مي گيرند و مدارك و فرم ها رو يكي پس از ديگري پر و امضاء
مي كنم. فيش 09 هزار توماني را پرداخت و براي فردا عصر قرار
مي گذاريم. چقدر آنجا شلوغ است. چقدر چهره آدم ها خيلي واقعي است. چقدر آدم ها الكي رنگي اند. گر چه من هم رنگي تر از هميشه آمده ام. چقدر آنجا همه راحت اند. چقدر همه موبايل دارند و سرشان شلوغ است. چقدر پوستر به در و ديوار آويزان است. وارد اتاق آتليه مي شوم. دوازده تا عكس در حالت ها و ژست هاي مختلف مي گيرم. كلي ذوق كرده ام. ديگر يواش يواش دارم ...


ادامه مطلب
لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |
سلام

یکی از خوانندگان وبلاگ در بخش نظرات با یک نگاه منطقی و دقیق به تحلیل وقایع اخیر در لبنان و پیامدهای آن در جهان بالاخص جهان اسلام پرداخته اند . شما به خواندن نظر این دوست گرامی دعوت می نمایم . لطفا من را در مورد مطالب ارائه شده از راهنمایی های خود محروم نکنید . یا علی

                                                           بنام خدا

down with israel

لانه عنکبوت در هم پیچیده شد اما آنچه که دراین اثنا نباید فراموش شود این است که این رزیم همینک به مانند مار زخم خورده ای است که تنها به این میاندیشد که چه زمانی و با چه دسیسه هایی زهر خود را وارد بدنه کشورهای اسلامی کند .


این طور که از ظاهر بر میاید جنگ متوقف شد اما آیا چونین رزیم وحشی به این شکست خفت بار میتواند راضی باشد آنهم جنگی که از مدتها پیش و به قول یکی از سیاستمداران لبنان از سال 2003 برای آن برنامه ریزی شده بود . جنگی که هیچ ارتباطی با گروگان گیری سربازان اسرائیل جعلی نداشت و این موضوع تنها بهانه ای بود که مدتها منتظر آن بودند هدف اسرائیل جعلی کشاندن جنگ از لبنان به سوریه و سپس به ایران بود همانطور که بوش در بهبوهه این جنگ اصرار زیادی به اولمرت برای حمله به سوریه داشت که البته اولمرت به دلیل ناتوانی نظامی و همچنین انتقادات و فشار داخلی کشورش آنرا نپذیرفت .

به تعبیری میتوان گفت این جنگ پیش در آمدی بود برای حمله نظامی آمریکا به سوریه و ایران . برای اثبات این مدعا کافیست به جریانات موضوع هسته ای کشورمان در گیر و دار حمله اسرائیل جعلی به لبنان نگاهی بیاندازیم .
در حالیکه ایران برای پاسخ دادن به بسته پیشنهادی اروپا, زمان تعیین میکند و در حالی که مقامات ایرانی در اروپا پای میز مذاکره نشستند به یکباره پرونده ایران بدون هیچ مقدمه ای به شورای امنیت میرود و به ایران برای دست کشیدن از همه گونه تحقیقات هسته ای اولتیماتوم میدهند و همه و همه اینها در زمانی است که لبنان و اسرائیل جعلی در حال منازعات شدید نظامی هستند تا با به قول خودشان شکست و خلع سلاح حزب الله , ایران را تحت فشار بگذارند و بعد از نابودی این حزب در لبنان جرات این را پیدا کنند که به ایران نیز حمله کنند اما با شکست فضاحت بار اسرائیل جعلی شاهد بودیم بلافاصله مقامات اروپایی خواستار مذاکره با ایران شدند .

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید .


ادامه مطلب
لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

 

ناگفته هاي سيد حسن نصرالله در ديدار جمعي از طلاب حوزه علميه قم


«اميدواريم اسرائيل يك روز حماقت كرده به جنوب لبنان حمله كند. زيرا آن‌چه ما آماده كرده‌ايم، به ذهن شارون هم خطور نمي‌كند.»


شرح ملاقات در متنی كه براي خبرگزاری بازتاب ارسال شده: ساعاتي از شب گذشته بود تا اين كه بالاخره مكان قطعي ملاقات را به ما اعلام كردند. سريع خود را به محله «حاره حريك» رسانديم. بعد از گذشتن از يك ايست بازرسي خود را به جلوي آپارتمان چند طبقه‌اي كه ميان آپارتمان‌هاي بلند گم شده بود رسانديم. از گيت بازرسي رد شديم. برادران حزب‌الله ـ كه سخت از بر و بچه هاي خودمان تشخيص داده مي‌شدند ـ اشياء فلزيمان را گرفتند.

ديدار در يك اتاق كوچك، كه با صندلي‌هاي فايبرگلاس يا به قول خودمان پلاستيكي! فرش شده بود، انجام شد. ديوارهاي اتاق با چند تابلوي ساده كه همه نماد مقاومت بودند تزئين شده بود و ما قبل از آمدن ميزبان، آنها را تماشا مي‌كرديم.

سيد حسن با ابهت هميشگي‌اش وارد اتاق جلسه شد. احوالپرسي گرمي كرد و روبرويمان نشست. محافظانش هم آرام و جدي دو طرف او نشستند. نماينده ما دقايقي صحبت كرد و سؤالاتي مطرح كرد. سيد همان اول غافلگيرمان كرد و با خنده پرسيد مي‌خواهيد عربي صحبت كنم يا فارسي؟! البته اين جمله را فارسي گفت! بچه‌ها گفتند فارسي. گفت بسيار خوب! البته فارسي من ضعيف است و من پنجاه درصد آن را مي‌دانم. ولي در طول صحبت معلوم شد كه بسيار مسلط هستند و بدون مكث و با ادبيات صحيح صحبت مي‌كند.


ادامه مطلب

لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

داستان حقانیت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) از زبان یک کشیش تازه مسلمان شده

اللهم صل علی محمد و آل محمد

«فخر الاسلام» مؤلف کتاب«انیس الاعلام» که خود یکی از کشیشان بنام مسیحی بوده، و تحصیلات خود را نزد کشیشان مسیحی به پایان رسانیده استو به مقام ارجمندی از نظر آنان نائل آۀمده در مقدمه ی این کتاب ماجرای عجیب اسلام آوردن خود را چنین شرح می دهد:

«... بعد از تجسس بسیار و زحمات فوق العاده و گردش در شهرهاخدمت کشیش والا مقامی رسیدم، که از نظر زهد و تقوا ممتاز بود، فرقه«کاتولیک» از سلاطین و غیره سوالات دینی خود را به او مراجعه می کردند، من نزد او مدتی مذاهب مختلفه نصارا را فرا می گرفتم، او شاگردان فراوانی داشت، ولی در این میان همه به من علاقه ی خاصی داشت. کلیدهای منزل ... همه در دست من بود فقط کلید یکی از صندوقها را پیش خود نگاه داشته بود...

در این بین روزی کشیش مزبور را عارضه ای رخ داد به من گفت به شاگردها بگو: حال تدریس ندارم. وقتی نزد شاگردان آمدم دیدم مشغول بحثند، این بحث منجر به معنی لفظ «فارقلیطا» در سریانی و «پریکلتوس» به زبان یونانی... جدال آنها به طول انجامید، هرکس رأیی داشت...

پس از بازگشت، استاد پرسید: امروز چه مباحثه کردید؟! من اختلاف آنها را در لفظ «فارقلیطا» از برای او تقریر کردم... گفت: تو کدامیک از اقوال را انتخاب کرده ای؟

گفتم مختار فلان مفسر را اختیار کرده ام.

کشیش گفت: تقصیر نکرده ای، و لکن حق و واقع خلاف همه این اقوال است، زیرا حقیقت این را نمی دانند مگر راسخان فی العلم از آنها هم تعداد کمی با این حقیقت آشنا هستند، من اصرار کردم که معنی آن را برایم بگوئید، وی سخت گریست و گفت: هیچ چیز را از تو مضایقه نمی کنم... در فرا گرفتن معنی اسم اثر بزرگی است، ولی به مجرد انتشار، من و تو را خواهند کشت! چنانچه عهد کنی به کسی نگویی این معنی را اظهار می کنم... . من به تمام مقدسات قسم خوردم که نام او را فاش نکنم، پس گفت: این یسماء از اسماء پیامبر مسلمین است و به معنی «احمد» و « محمد» است.

پس از آن کلید آن اتاق کوچک را به من داد و گفت: در فلان صندوق را باز کن و فلان و فلان کتاب را بیاور، کتاب ها را نزد او آوردم، این دو کتاب به خط یونانی و سریانی پیش از ظهور پیامبر اسلام بر پوست نوشته شده بود.

در هردو کتاب لفظ «فارقلیطا» را به معنی، احمد و محمد، ترجمه نموده بودند، سپس استاد اضافه کرد: علماء نصارا قبل از ظهور او اختلافی نداشتند که «فارقلیطا» به معنی « احمد و محمد » است، ولی بعد از ظهور محمد - صلی الله علیه و آله و سلم- برای بقای ریاست خود و استفاده مادی، آن را تأویل کردند و معنی دیگری برای آن اختراع نمودند و آن معنی قطعاً منظور صاحب انجیل نبوده است.

سوال کردم درباره ی دین نصارا چه می گویی؟ گفت با آمدن دین اسلام منسوخ است، این لفظ را سه بار تکرار نمود پس گفتم:

در این زمان طریقه ی نجات و صراط مستقیم... کدام است؟ گفت: منحصر است در متابعت محمد- صلی الله علیه و آله-

گفتم: آیا تابعان او از اهل نجاتند؟ گفت: ای والله ( سه بار تکرار کرد)... سپس استاد گریه کرد من هم بسیار گریستم گفت: اگر آخرت و نجات می خواهی البته باید دین حق را قبول نمائی... ومن همیشه تو را دعا می کنم، به شرط اینکه در روز قیامت شاهد باشی که در باطن مسلمان و از تابعان محمد-صلی الله علیه و آله و سلم- هستم؛ ... هیچ شکی نیست که امروز بر زمین دین اسلام دین خداست...»!!


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |