تبليغاتX
اندیشه درخشان
اندیشه درخشان

برای مطالعه بخش اول گفتگو به اینجا بروید.

ايدئولوژي و نسبت آن با حكومت يكي از بحث‎هاي مناقشه‎برانگيز در سال‎هاي دور و نزديك بوده مي‎خواهم بپرسم كه تلقي شما از ايدئولوژي چيست؟

ريشه اصطلاح «ايدئولوژي» در فلسفه هگل است و يك مبناي صرفا معرفتي دارد، منتها آن‎‎چه ما دنبالش هستيم، مبناي عمل است، يعني «عقل عملي» يا همان چيزي كه ما اسمش را «عقلانيت» گذاشته‎ايم. اصطلاح عقلانيت به‎مثابه مبناي عمل، به‎مراتب دقيق‎تر است و در ادبيات فلسفي هم سابقه‎دارتر. عقل عملي، از زمان يونان قديم سابقه داشته و در ادبيات فلسفه اسلامي هم خيلي به آن‎ پرداخته شده است. حقيقت اين‎ است كه ما چه به‎عنوان فرد و چه به‎عنوان جمع، نيازمند مبناي عمل هستيم. چنين مبناي عملي، ديني يا غيرديني، وجود دارد و هيچ جامعه‎اي وجود ندارد كه فاقد اين‎ مبنا باشد. البته جامعه غير از «تلي از افراد» است، بلكه منظور يك «تجمع عامل» است كه مبناي تجمع مي‎خواهد. در اصطلاح هگلي، اين‎ مبناي تجمع، ايدئولوژي نام دارد، ‎اما قدما از آن‎ به عقل عملي يا عقلانيت ياد كرده‎اند. به نظر من، مي‎توان گفت كه هيچ نظم مدني و Polity (به معناي حاكميت و مردم و نظام حكومتي)، بدون پايه عقل عملي و عقلانيت وجود ندارد و اگر كساني ژست مي‎گيرند كه ما حكومت «غيرايدئولوژيك» (عموما منظور حكومت غيرماركسيستي است) مي‎خواهيم، ولي حتما معتقدند كه به‎جاي حكومت ايدئولوژيك، شكل ديگري از حكومت را مي‎خواهند.‎ اما مسئله اين‎جاست كه هر شكل حكومتي جايگزيني، خودش يك مبنا دارد: لائيسيته، عقل عملي دمكراسي‎هاي ليبرال، لائيسيته است و چند پايه خيلي روشن دارد. اول اين‎ كه گفته مي‎شود جوهر انسان، در اعمال او ظاهر مي‎شود. يعني انسان‎ها گنج‎هاي نهفته‎اي هستند كه با عمل خودشان، جوهرشان را نشان مي‎دهند. دوم اين‎ كه سعادت هر فرد اين‎ است كه بتواند به بيشترين نحو، جوهر خود را پيدا كند. سوم اين‎ كه هيچ نقشه بي‎همتا و عامي‎اي براي سعادت وجود ندارد، سعادت كاملا خاص و شخصي، يعني نقطه‎اي است. چهارم اين‎ كه بنابر اين‎ موارد، بايد تجمع عاملي درست كرد كه براي هر فرد، دواير آزادي عمل با بيشترين شعاع‎ها درست كند. در اين‎ تجمع عامل، تنها مرزبندي اين‎ است كه فرد، به ديگري ضرري نرساند يا همان قاعده اضرار. پنجم اين‎‎كه ملاك ضرر بودن هم، حذف اختيار و اراده طرف مقابل است. يعني اگر كسي، از طرف مقابل سلب اختيار نمي‎كند، ضرر هم نمي‎زند. البته اين‎ مباني، در خود غرب دچار مشكل است. به‎طور مثال، اگر كسي سر كوچه بنشيند و افيون بكشد و به جوانان هم بگويد كه شما برويد و افيون بكشيد، الان، در برخي كشورهاي غربي، خلاف قانون است، در حالي كه مطابق با مباني نظري، كسي را اجبار نكرده است، فقط دعوت كرده است. به‎علاوه، از آن‎جا كه خودمان، ماهيت حكومت را جعل مي‎كنيم، طوري قرارداد مي‎بنديم كه حكومت، پليس آزادي‎هاي فردي باشد. اين‎ شرح مختصري از مبناي «ايدئولوژي ليبرال» است. حالا اسمش را «ايدئولوژي» نگذاريد، بگذاريد «عقلانيت ليبرال». اين‎ خودش يك «دين» است. كساني مثل جان ديويي كه اين‎ اصول و مباني ليبرال را درست كردند، مي‎گفتند كه حقيقت اين‎ است كه ما اديان الهي را كنار گذاشته‎ و يك دين زميني براي خودمان درست كرده‎ايم. اين‎ كلام جان ديويي، راجع به ليبراليسم و پراگماتيسم است.

بسيارخوب! حال ايدئولوژي يا به تعبير شما عقل عملي جمهوري اسلامي كدام است؟

عقل عملي جمهوري اسلامي، همان عقلانيت عملي اسلامي است كه در قانون اساسي هم به‎نحو مناسبي‎ آمده است. نتيجه‎اي كه من مي‎گيرم اين‎ است كه اگر كسي بگويد ما حكومت غيرايدئولوژيك مي‎خواهيم، دروغ مي‎گويد. به هر جهت، هر حكومتي، يك مبناي كار مي‎خواهد كه همان مي‎شود ايدئولوژي‎اش. به‎طور مثال، در مورد اصول اعلاميه حقوق بشر، شما مي‎توانيد به خدا فحش دهيد، ولي در مورد اصول حقوق بشر نمي‎توانيد چندوچون كنيد! يعني بنا به فرهنگ ما، اين‎ اصول از قرآن هم مقدس‎تر است. اين‎ ايدئولوژي جديد است و يك فريب خيلي بزرگ است.اما در مورد بحث بحران مشروعيت، بايد بگويم كه خلط مفهومي صورت گرفته است. مشروعيت، سه مفهوم دارد. نخست فهمي است كه در فلسفه سياسي وجود دارد و من در كتاب «منطق كارآمد» از آن‎ بحث كرده‎ام. اين‎ فهم از مشروعيت، نحوه توجيه حاكميت يا سيطره است و به اين‎ مي‎پردازد كه اصلا چرا حاكم مي‎گويد من در اعمال حكم موجه‎ام؟ و چرا فكر مي‎كند كه حكمش موجه است و بايد افراد از آن‎ اطاعت كنند؟ اين‎ فهم، مبنايي فلسفي است. صفر و يك است. يا موجه است يا موجه نيست. فهم دوم از مشروعيت، در ادبيات اهل شرع است و بدين معني است كه آيا اين‎ كار برهان شرعي دارد براي اين‎ كه حرام باشد، حلال، مكروه يا مباح باشد يا نه؟ فهم سوم از مشروعيت، درك جامعه‎شناسانه از آن‎ است، يعني احساس مردم در مورد مشروعيت يك حاكميت يا همان مقبوليت.

شما كدام يك را به مفهوم Legitimacy به‎كار مي‎بريد؟

من اولي را دارم به كار مي‎برم و تا به حال هرچه گفتم راجع به فلسفه سياسي و بحث از مشروعيت به‎معناي نحوه توجيه انفاذ حكم بود. حال، در اين‎ توجيه، ما ممكن است به اسلام، ماركسيسم يا سكولاريسم اتكا كنيم. البته روشن است كه در نظام اسلامي، در توجيه انفاذ حكم، به اسلام اتكا مي‎كنيم. همان‎طور كه من براي اين‎‎كه نماز بخوانم يا كارهاي ديگري انجام دهم، به اسلام اتكا مي‎كنم. چون در مسئله مشروعيت، حكومت يك «بايد» بزرگ است. چرا بايد من از حاكم اطاعت كنم؟ توجيه اين‎ بايد از كجاست؟ من بايد مبنايي براي «بايدها» داشته باشم و در اسلام، چنين مبنايي وجود دارند و مي‎توان بايدها را استخراج كرد. ‎اما سكولارها راجع به بايدها مشكل دارند و مي‎گويند ما مبناي بايدها را رها مي‎كنيم و تكليف يك «بايد» را با اتكا به «بايد» ديگري به نام «قرارداد» (وفاي به عهد) معين مي‎كنند: اگر عهد بستي، بايد پايش بايستي. ‎اما اين‎ بايد از كجا توجيه مي‎شود؟ چون اگر ما يك بايد را بتوانيم توجيه كنيم، همه بايدها را مي‎توانيم توجيه كنيم. به‎نظر من، «بحران مشروعيت» اصطلاحي است جامعه‎شناسانه و از آن‎ جامعه‎شناسي سياسي است. يعني مردم در جايي به يك مبنايي مي‎رسند و احساس مي‎كنند كه حكومت نامشروع است. اين‎ احساس، دلايل مختلف دارد: ناكارآمدي سيستم، رقابت‎هاي نادرست سياسي و اقتصادي، توطئه‎ها و تهديدات خارجي، فشار رسانه‎اي و جوسازي‎ها و هر چيز ديگري كه در ايجاد ذهنيت اجتماعي تأثير دارد، مي‎تواند زمينه‎ساز اين‎ احساس در مردم شود. ممكن است كه احساس عمومي اين‎ باشد كه اوضاع اقتصادي خيلي خوب است، ولي دانش اقتصاد استدلال كند كه وضع اقتصادي اصلا خوب نيست و حتي ممكن است به منازعه اقتصادي منجر شود. به‎عبارتي، اين‎ احساس‎ها و ذهنيت‎ها، فنومنولوژيك هستند و ربطي هم به فلسفه سياسي ندارند. حتي قابل درجه بندي هم هست: مردم، سه درصد احساس مشروعيت دارند يا پنج درصد يا شش درصد. به اين‎ معنا بحران مشروعيت يعني اين‎ كه حكومتي مشروع باشد،‎ اما مردم از آن‎ تلقي نامشروع داشته باشند.

آيا در اين‎ احساس عمومي پايه‎هاي مشروعيت هيچ مدخليتي ندارد؟ مردم احساس كنند كه رفتار حكومت، خلاف قواعد ديني است و برمبناي دين عمل نمي‎كند، در حالي‎كه حكومت هم ديني است و مشروعيت آن‎ هم كاملا محكم است. به‎طور مثال، در حوادث بعد از انتخابات، عده‎اي كشته شدند و اين‎ احساس در برخي پيدا شد كه حكومتي كه شهروندانش را بكشد، ديگر ديني نيست. اين‎ وجه مسئله‎زاي قضيه چطور حل مي‎شود؟

بحث من اين‎ است كه افرادي كه از بحران مشروعيت صحبت مي‎كنند، يك تلقي اجتماعي و جامعه‎شناختي از مشروعيت را پايه قرار دهند، تا بعد به خود مشروعيت حمله كنند. در حالي كه مشروعيت، اساسا مفهوم روان‎شناسي ندارد و فلسفي است. به اين‎ معنا مشروع‎ترين حكومت‎ها مي‎توانند دچار بحران مشروعيت شوند، يعني تلقي عمومي اين‎ باشد كه مشروعيت ندارند. بحران مشروعيت، يك تلقي جامعه‎شناسانه و روان‎شناسانه از مشروعيت است و ربط مستقيمي به مشروعيت، به آن‎ ‎معناي فلسفي‎اش ندارد. يك حكومت نامشروع مي‎تواند خود را مشروع جلوه دهد. به‎طور مثال، كودتايي انجام شود و عده‎اي سر كار بيايند و با فعاليت‎هاي تبليغاتي به مردم القا كنند كه ما خيلي هم مشروعيت داريم. اين‎ هم بحران مشروعيت است، منتها از وجه فلسفي‎اش، نه وجه جامعه شناختي و روان شناختي. به عبارتي، يك حكومت نامشروع داريم كه توانسته به مردم القا كند كه مشروع است.

صورت‎بندي ديگر مسئله اين‎ است كه مي‎گويند قانون اساسي جمهوري، يك تضاد ذاتي دارد: تلفيق ناسازگار ‎امر ديني و ‎امر سكولار (مردم). سؤال اين‎ است كه آيا مبناي مشروعيت جمهوري اسلامي، مبناي مشروعيتش حكم خدا و رأي مردم، توأم با يكديگر است؟ يا اين‎ كه مبناي مشروعيت، حكم خداست و رأي مردم كاربرد‎هاي ديگري دارد غير از مشروعيت بخشي، مانند مقبوليت. به اين‎ معني كه حكومت (به‎واسطه حكم خدا)، در هرحال، مشروعيت دارد، مي‎خواهد مردم راضي باشند يا نباشند؟

مشروعيت در نظام اسلامي، براساس ملاك ولايت فقيه است. مردم دو نقش دارند: يكي اين‎‎كه طبق قانون اساسي تصميماتي كه ما در حكومت مي‎گيريم، بايد مستقيم و غيرمستقيم، از طريق انتخابات قانوني، پشتيباني استظهاري به آرا عمومي داشته باشند. ديگر اين‎ كه مردم در تعيين مصاديق حاكم مشروع مشاركت دارند. اين‎ هم از باب كارآمدي و مصلحت است، يعني معقوليت اين‎ سيستم است. در واقع، در اسلام، ما يك مبناي مشروعيت داريم كه شايد در گذشته، نياز چنداني به مشاركت عمومي، در اين‎ حدي كه ‎امروزه اقتضا مي‎كند، نبوده باشد. اگرچه مكتب اهل بيت، هميشه بر اين‎ قضيه حساس بود. اين‎ مكتب، به تك‎تك افراد مي‎گويد كه تو مسئول هستي در قبال ولايت، تو نمازت درست نيست اگر نداني مسئولانت چه كساني هستند يا دغدغه مشروعيت نداشته باشي يا حاكميت را نشناسي. اگر بميري و‎امام زمانت را نشناسي، به‎ جاهليت قبل از اسلام مرده‎اي. مكتب اهل بيت، در همه شرايط، مشاركت كامل و فراگير را مي‎خواهد، در حالي‎كه ممكن است در خيلي از كشورهاي دنيا و ديگر ايدئولوژي‎ها، نياز به مشاركت كامل را در برهه‎هايي نديده گرفته باشند. اصلا باطن مكتب اهل بيت، مشاركت عظيم و لحظه‎به‎لحظه مردم را در‎امر مشروعيت نظام طلب مي‎كند، نه مشاركت يك‎بار براي هميشه يا چندسال. و لذا اين‎‎‎‎كه بگويم اين‎ عرفي است، بايد بگويم كه اصلا عرف، طاقت اين‎‎قدر حساسيت نسبت به مشروعيت را ندارد. در هيچ يك از نظام‎هاي سكولار نمي‎گويند تو هر لحظه بايد دغدغه‎ مشروعيت داشته باشي! اين‎ بسيار فراتر از دغدغه يك آدم سكولار راجع به مشروعيت است. اصلا اين‎ مكتب در پايه عقلانيت جمعي‎اش، بي‎نظير است. بنابراين، مشاركت مردم از باب دغدغه‎ مشروعيت، وظيفه شرعي است. صحبت از مصلحت نيست، صحبت از مكتب اهل‎بيت است.در باب كمك به ولي‎‎امر، البته قانون اساسي گروه‎هايي را مشخص كرده است: رؤساي قوا، نمايندگان، وزرا و نظاير آن‎ كه با مراجعه به آراي عمومي انتخاب مي‎شوند. قانون اساسي از ما مي‎خواهد كه به رهبر در انتخاب ايادي‎اش كمك كنيم. اين‎ وفاقي است كه در حال حاضر وجود دارد، وگرنه ممكن است در نظام دمكراتيك بعدي كه ما خواهيم داشت، جور ديگري عمل كنيم. به‎طور مثال، احزاب را بياوريم تشكيل حكومت بدهند و هركه برنده شد، خودش تقسيم قدرت كند كه البته مسئله فعلي ما اين‎ نيست. مي‎خواهم بگويم كه مشاركت مردم، آن‎ قسمتي كه مربوط به مشروعيت حكومت است، واجب شرعي است. يعني نماز، حج و روزه ما مقبول نيست، اگر ما از كنار مسئوليت گذشته باشيم. يعني با هر نمازي، ما بايد دغدغه مشروعيت داشته باشيم. شما از اين‎ سياسي‎تر هيچ موجودي در دنيا نمي‎توانيد بسازيد. اهل بيت، پيروان خودشان را به‎طور صددرصد سياسي بار مي‎آورند، نه‎تنها سياسي در كليات دين، بلكه سياسي در فهم همه دين. به‎طور مثال، ما قرآن كه مي‎خوانيم، آن‎ را چطور مي‎فهميم؟ خوب! عبارت قرآن را مي‎فهميم و آن‎‎جايي يا جاهايي كه مشكل است، تفسيرش را مي‎فهميم. ما حدود دوسه هزار حديث از ائمه راجع به تفسير قرآن داريم. در آياتي كه خطاب شده است اين‎‎جا حق را زير پا گذاشته‎ايد،‎ امام فرموده است كه وا... اين‎ حق ولايت بوده است. يعني وقتي گفته مي‎شود حق را زيرپا گذاشتيد، فقط دنبال اين‎ نباشيد كه كسي مال شما را خورده است يا نه. ائمه مي‎گويند اولين حق، حق ولايت است. يعني ما وقتي قرآن مي‎خوانيم، مي‎گوييم كساني كه «ثم استقاموا» يعني استقامت كردند، يعني براي ولايت استقامت كردند. شما اگر قرآن كه منبع اصلي ما در فهم اسلام است را مي‎خوانيد، مي‎گويد تطبيق‎اش بدهيد و در تطبيق، پيش از همه برويد سراغ ولايت. يعني ائمه اطهار تفسير سياسي قرآن را به ما تعليم دادند. صبح كه بلند مي‎شويم و شب كه مي‎خوابيم بايد با دغدغه‎ ولايت باشد. اين‎‎ نوع مشاركت، مشاركت صوري نيست.

خوب! شما اصطلاحا از بالا وارد شديد و از منظر حاكميت به مسئله نگاه كرديد و وظايف مردم نسبت به ولي و حكومت. بگذاريد از پايين هم به مسئله نگاه كنيم. به تعبير عاميانه، كي ديگر حاكميت ديني تعطيل خواهد شد و وجود نخواهد داشت؟ حاكماني كه حق ولايت به ايشان داده شده است، كي حكومت كردن را كنار مي‎گذارند و متوجه مي‎شوند كه ديگر نبايد برمردم حكومت كنند؟ اگر مردم حاكمان را نخواهند، و بنا به تفسير شما از مشروعيت، آن‎ مقبوليت كاملا از حاكمان گرفته شود و فقط مشروعيت برايشان بماند، در آن‎ صورت چه اتفاقي خواهد افتاد؟

ببينيد! بايد بين «بايد» و «هست»، تمايز گذاشت. يك مسلمان، در همه شرايط، بايد بخواهد كه حكومت ديني وجود داشته باشد. از يك طرف، حاكمان، كساني كه لياقت حاكميت دارند نيز بايد همواره‎ آماده و طالب باشند. از طرف ديگر پيروان اهل بيت، بايد، هميشه خواهان حكومت ديني باشند.

و اگر چنين افراد و پيرواني وجود نداشتند؟

بحث از وظيفه است نه اين‎ كه دوست داريم يا نه! در نظام اسلامي كه اهل بيت(ع) به ما ياد داده‎اند، همواره بايد به دنبال برپايي نظامي براساس عقلانيت اسلامي كه مشروعيت آن‎ اسلامي است، باشيم. البته گاهي اتفاق مي‎افتد كه اين ‎‎امكان‎پذير نيست. به‎طور مثال، حضرت علي(ع) عاشق اين‎ بوده است كه نظام اسلامي برپا كند، نه اين‎ كه عشق به حاكم شدن و حكومت كردن داشته باشد. به‎عنوان وظيفه، ايشان اصلا هميشه به‎دنبال اين‎ بوده است.‎ اما ممكن است كه ‎امكانش وجود نداشته يا مصلحت بالاتري در كار باشد. اتفاقا در زمان حضرت علي(ع) اين‎‎چنين بود. جامعه اسلامي موجود، غصبي در حاكميتش صورت گرفته بود و مردم آن‎‎قدر هم ذهنشان روشن نبود، به‎جز خواص كه البته آن‎ها هم زيرسبيلي رد مي‎كردند.
حال اگر حضرت مي‎ايستاد و براي حكومت‎داري كردن، با غاصبان مقابله مي‎كرد، شايد كفار و منافقين در آن‎‎زمان بهره مي‎بردند. لذا براساس آن‎ مصلحت، سكوت مصلحت‎آميز كردند. به عبارتي، پاسخ دقيق به سؤال شما اين‎ است كه تعطيل شدن حكومت (نظام) اسلامي، اگر به اين‎ معناست كه «بايد» آن‎ مرفوع شود و كنار گذاشته شود، هيچوقت اتفاق نمي‎افتد، ولي اگر به معناي اين‎ است كه مي‎توانيم آن‎ را محقق كنيم يا نه، اين‎‎امكان پذير است.

پرسش بعدي من در مورد نقد است كه بحث از آن‎ بعد از حوادث اخير موضوعيت دارد. ساختار توزيع قدرت در جمهوري اسلامي چگونه است؟ گفته مي‎شود كه قدرت در ولايت فقيه جمع است، هم از حيث ذهني و مشروعيت‎بخشي به قدرت و ديگر اركان نظام و هم از جهت عيني و قدرتي كه رهبري به واسطه مديريت حوزه‎هاي بسيار مهم نظامي، انتظامي،‎ امنيتي و سياسي در اختيار دارد. به‎عبارتي، قدرت در آن‎‎جا جمع است و بين نهادهايي (دولت، مجلس، قوه قضاييه، شوراي نگهبان و نظاير آن‎) كه قرار است به ولايت فقيه كمك كنند، توزيع شده است. به‎عبارتي، جهت قدرت از بالا به پايين است. اگر نقطه مقابل قدرت، پرسش و نظارت است، تكليف پرسش چه مي‎شود؟ به‎طور مثال، آيا مي‎توان سؤالي را كه متوجه رييس‎جمهور هست، متوجه ولي فقيه دانست؟ به‎عبارتي، آيا ولي‎ فقيه، مسئول كاري است كه رييس‎جمهور (رييس قوه قضاييه يا هر مسئوليت ديگري در حكومت) مي‎كند يا نمي‎كند؟ يعني اگر دولت در حوادث اخير، تصميمات نادرستي داشته است، آيا اين‎ متوجه ولي فقيه هم هست؟ و در واقع سؤالي كلي‎ترم اين‎ است كه بحث نظارت در جمهوري اسلامي چطور اتفاق مي‎افتد؟

اصطلاح قدرت دو معنا دارد. اول اين‎ كه قدرت ساختاري است كه در همه جا، از بالا به پايين است. در هر نظام حكومتي، يك رييس‎جمهور، نخست وزير يا پادشاهي هست كه منبع قدرت رسمي (Formal) است و در نظام ما ولي فقيه است. دوم، قدرت اجتماعي است، يعني سرچشمه‎هايي كه به سياستمداران كمك مي‎كند تا مسئوليت‎ها را به‎دست بياورند و اين‎ سرچشمه‎ها در ايران، تابع جناح‎هاي مختلف سياسي است. تاكنون، دو جناح بزرگ داشتيم كه در قدرت به نحوي با هم رقابت مي‎كردند، با هم كل‎كل مي‎كردند در گردونه‎هاي قدرت حضور هم داشته‎اند.
البته هيچ‎كدامشان تكامل يا ظرفيت خوب تشكيلاتي نداشتند، هركدام چتري بر سر مجموعه‎هاي كوچكتر قدرت بوده‎اند و اين‎ يك ضعف است.
ضمنا داراي تهيه و تجهيز خوبي در فلسفه سياسي، دانش سياسي و مهندسي سياسي نبوده‎اند، هرچند كه در فنانيت بد نبوده‎اند. مثلا از نظر من آقاي‎هاشمي رفسنجاني، انصافا سياستمدار بسيار باهوش و كم‎نظيري در كل خاورميانه است. از لحاظ تيزهوشي و فنانيت سياسي، در منطقه خاورميانه و جهان اسلام و حتي بيرون از آن‎، آدمي به اين‎ تيزهوشي كم پيدا مي‎شود.
‎ اما اين‎ معنايش اين‎ نيست كه ما مثلا فلسفه و دانش و مهندسي سياسي پيچيده‎اي را هم همراه ايشان داريم. افرادي كه فنانيت سياسي دارند، كم نداريم، هرچند كه اين‎ هنرمندي‎ها گاهي خيلي اعجاب‎انگيز هم هستند. خود مقام معظم رهبري هم در فنانيت سياسي، شايد بي‎نظير باشند. احزاب ما مي‎بايست مجهز به ابزارهايي باشند كه به آن‎‎ها قدرت بدهد. لذا منابع (Sources) قدرت‎، در داخل اين‎ گرايش‎هاي سياسي وجود دارد. چيزي كه آقاي احمدي‎نژاد آن‎ را به يك خميرمايه قدرت بدل كرده، همين به عرصه آوردن قشرهاي اجتماعي‎اي بوده كه تا به حال هميشه فرعي بوده‎اند. معمولا شهرهاي بزرگ، ساختار رسمي (Formal) قدرت را مي‎ساختند، به نظر من، آقاي احمدي‎نژاد اين‎ را عوض كرده و ما كم كم مي‎بينيم كه مردم دهات و شهرهاي كوچك، نقششان از مردم تهران بالاتر است. بنابراين، سرچشمه‎هاي جديدي از قدرت پيدا مي‎شود. جناح اصلاح‎طلب هم به‎نظرم به‎دنبال كشف منابع جديد قدرت است: مانند بخشي از جوانان با احساسات مختلف، بخشي از گرايش‎هاي كمي متسامح‎تر ديني يا كساني كه به مدرنيته، به‎معناي سطحي‎ترش علاقه‎ بيشتري دارند، يا بخشي از گروه‎هاي تحصيل‎كرده كه ناراضي‎ترند. اصلاح طلبان خواسته‎اند اين‎‎ها را با استفاده از مكانيسم‎هاي شبكه‎اي (مانند اينترنت، ماهواره، پيامك) جمع كند. واضح است كه اين‎‎ها كاملا سازماندهي دارد و خودجوش نيست، بلكه اتفاقا جاي جوش و جاي كوك هم دارند، از جمله او همه‎چيز دارد. جوانانمان نبايد فريب اين‎ اصطلاحات را بخورند. منتها سازماندهي و اتصالاتش متفاوت است. بنابراين منابع قدرت، به‎معنايي كه شما دنبالش هستيد، بخشي از ساختار رسمي قدرت است. اشكالات هم از همين‎جاست. اين‎‎جاهاست كه آسيب‎پذير است، يعني هم دشمن و هم گرايش‎هاي انحرافي در آن‎ سرمايه‎گذاري مي‎كنند كه آن‎ را به منبع قدرت بدل كنند. اين‎كه برخي از گرايش‎ها احساس كنند كه رقابت در ساختار قانوني مشكل‎ دارند، است و رسما اعلام كنند كه ما يك نظام سكولار مي‎خواهيم، مثل اين‎ است كه در فرانسه گروهي بگويند كه ما حكومت اسلامي مي‎خواهيم. آن‎‎جا مبنايش لائيسيته است و اين‎‎جا مبنايش عقلانيت اسلامي. در فرانسه اگر گروهي چنين ادعايي كنند، اصلا اجازه تبليغات هم به آن‎ها نمي‎دهند. به‎طور مثال در مورد آقاي لوپن كه مقداري گرايش‎هاي نژادپرستانه داشت و با اصول لائيسيته تعارض داشت و حتي در انتخابات دور اول هم پيروز شده بود، تمام‎امكانات را در دور دوم بسيج كردند تا رأي نياورد و شوراي انتخابات هم او را حذف كرد. حال اگر كسي بگويد مي‎خواهم حكومت اسلامي در فرانسه برقرار كنم، حتي اجازه تبليغ هم به او نمي‎دهند.
چون آن‎‎ها روسري را گفتند تهديد لائيسيته است. حالا اگر جمعيت زيادي از مردم فرانسه مسلمان باشند و بخواهند مبارزه انتخاباتي كنند؟ چه بايد بكنند؟ اين‎ سؤال در كشور ما هم قابل طرح است.
اگر اكثريت مردم از اسلام بريدند و خواهان تشكيل حكومت غيرديني شدند، طبيعي است كه از طريق رقابت معمولي نمي‎توانند اين‎ كار را بكنند. چه بايد بكنند؟ به‎نظر من، اين‎ سؤال، هيچ پاسخ ثابتي ندارد.
بايد مصلحت‎انديشي‎هايي در درون حكومت صورت گيرد و بررسي كنند كه چرا مردم از ايده حكومت ديني بريده‎اند. البته چنين اتفاقي نيفتاده و من دارم يك سؤال فرضي را بررسي مي‎كنم


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |


آنچه می خوانید گفتگویی است که چندهفته قبل توسط 
هفته نامه پنجره با دکتر محمدجواد لاریجانی صورت گرفته است. از آنجا که دیدم بیان جدیدی از مباحثی است که در بخش "حکومت اسلامی" بدان می پرداختم، آن را بر روی وبلاگ قرار می دهم. خواهشمندم صرف نظر از نقطه نظرات سیاسی آقای لاریجانی به مباحث تئوریکی که در رابطه با حکومت اسلامی و رابطه دین و سیاست بیان شده است دقت ویژه داشته باشید:

محمدجواد لاریجانی

جنابعالي در يك سخنراني با موضوع «نسبت جامعه ديني و جامعه مدرن» در تعريف جامعه ديني، آن را جامعه‎اي دانسته بوديد كه دين‎داريش در عمل جمعي‎اش نمود پيدا كند. به‎عبارتي در تصميمات مهم عمومي، دين‎داريش ظهور داشته باشد. سئوال اين است كه با گذشت سه دهه از حيات جمهوري اسلامي و برخي معتقدند كه تجربه جمهوري اسلامي شكست خورده، برخي ديگر بر اين باورند كه ما هنوز به آن چيزي كه مي‎خواستيم. يعني جامعه ديني نرسيده‎ايم و راه درازي در پيش داريم. به‎ويژه، در مورد انتخابات دهم و مسايل بعد از آن، ايشان معتقدند كه وقايع رخ داده غيراخلاقي‎ و غيرشرعي است و اتفاقا يكي از جاهايي كه معتقدند مشروعيت جامعه ديني زير سؤال رفته، در نحوه برخورد با معترضان يا به‎اصطلاح جنبش سبز، بوده است. سؤال من اين است كه تحليل كلي شما از سه دهه حيات جمهوري اسلامي، به‎ويژه با عطف به انتخابات دهم چيست؟ چقدر دين‎داري ما در عمل جمعي‎مان نمود پيدا كرد؟ نحوه عمل ما در وقايع اخير، چه از طرف حكومت و چه از طرف معترضان، تا چه اندازه مي‎تواند عيار ديني بودن جامعه ما باشد؟
شما با اشاره به يك نقطه ظريف و دقيق شروع كرديد. جامعه ديني براساس مفهومي كه در متون و ادبيات مباحث اجتماعي هست، صرفا مجموعه‎اي از افراد متدين‎‎ نيست. بلكه جامعه، درواقع، يك «تجمع عامل» است. يعني همان‎طور كه ما عامليت را به فرد نسبت مي‎دهيم و مي‎گوييم تقي عامل است، تصميم مي‎گيرد و عمل مي‎كند؛ همين‎طور هم يك تجمع مي‎تواند عامل باشد. يك شركت، يك تجمع عامل است، يك حزب و از همه مهمتر يك جامعه. مبناي تجمعات عامل، «عقلانيت عمل» است. آن‎چه عامل X را از عامل Y جدا مي‎كند، در عقلانيت متفاوت عمل است. گاهي دو عمل، ظاهرشان كاملا يكسان است، ولي عقلانيت‎هايشان فرق دارد؛ يكي براي رضاي خدا پولي را انفاق مي‎كند، ديگري براي اين‎كه دل طرف مقابل را به‎دست بياورد، يا براي ريا يا به‎منظور خودنمايي؛ از لحاظ فيزيكي، هردو يكي است. اما چون عقلانيت پايه‎شان فرق دارد، اين دو عمل، از زمين تا آسمان با هم فرق دارند. بنابراين «جامعه ديني»، يك تجمع عامل است كه اعمال، كنش‎ها و واكنش‎ها در آن جامعه، براساس عقلانيت ديني يا اسلامي بنا شده است. اين يك معيار است و كاملا با «جامعه دين‎داران» متفاوت است. بر اساس اين تعريف، حكومت ديني نيز حكومتي است كه عقلانيت پايه‎اش، در تصميم‎سازي و در فهم شرايط و در انتخاب گزينه‎ها و تعيين برنامه‎هاي اقدام و نيز در نفس هر اقدامش مؤثر است؛ در همه اين عرصه‎ها دين حضور دارد. تلقي مرحوم بازرگان، تلقي‎ از حكومت اسلامي، آن‎چنان كه در يكي از كتاب‎هايش نوشته است، همان حكومت سوييس بود كه البته به‎واسطه تقيدات ديني، در آن شرب خمر، زنا و چندكار ديگر تعطيل شده است. اين همان حكومت دين‎داران است. حكومت دين‎داران، همان حكومت سكولار است. يعني لازم نيست كه عقلانيت اسلامي‎مان را در عمل جمعي پياده كنيم، بلكه مبناي آن عقلانيت سكولار است؛ مقوله‎اي فراديني است. يعني همه مي‎توانند در اين عقلانيت عرفي مشاركت كنند، از جمله اين كه ممكن است به‎طور مثال، اسلام هم به‎نحوي در انگيزه‎هاي ما حضور داشته باشد، ولي قطعا شرط بايسته اقدامات ما نيست.

مقصود از عقلانيت سكولار چيست؟ آيا بين عقلانيت فني و عقلانيت ابزاري تمايز قايل هستيد؟

 علي‎الاصول، عقلانيت سكولار معتقد است كه ما براي گزينش كارهايمان لازم نيست به سطحي از انگيزه‎هاي بالاتر برسيم. همين قدركافي است كه در هر گزينشي، حساب نفع و ضرر كنيم و براساس بهترين نفع و ضرري كه در همان سطح از عمل هست، اقدام كنيم. تفاوت تنها در سطح است. به‎طور مثال، از زمان دوران دمكراسي طلايي پريكلس در يونان، دانش طبيعي بشر به‎معناي Science، دانشي سكولار بود. تا قبل از اين اگر رعد و برق مي‎شد يا زلزله مي‎آمد، ما براي علت اين پديده‎هاي طبيعي، به سراغ آسمان مي‎رفتيم. يك خدا و رب‎النوع براي رعد و برق و يك الهه هم براي باران تعريف كرده بوديم و ادعا مي‎شد كه رعد و برق نتيجه دعواي اين دو با يكديگر است. دانش يونان در زمان پريكلس، سكولار شد، يعني گفتند پديده‎هاي طبيعي، دلايلش در سطح طبيعت، زاده دانشمند (Scientist) و در سطح فراطبيعي، زاده فيلسوف است. متافيزيك به همين معناست. اما در مورد اعمال انسان چطور؟ آيا در اين‎جا هم مي‎توانيم به صورت سكولار بحث كنيم يا خير؟ يعني وقتي مي‎پرسيم چرا اين عمل از يك فرد سر زده است، استدلال كنيم كه او حيواني است كه چند انگيزه دارد: شهوت را دوست دارد، قدرت را دوست دارد، ثروت را دوست دارد؛ بنابراين بايد دلايل اعمالش بر مبناي يكي از اين سه انگيزه باشد. وقتي دلايل انجام اعمال بر اين اساس باشد، نسخه‎اي كه براي آن فرد مي‎نويسيم هم بر همين اساس است. اين همان توجيه سكولار از پديده‎هاي انساني است.
منظور از پديده‎هاي انساني هم آن پديده‎هايي است كه انسان‎ها به‎عنوان عامل در آن شركت دارند و مربوط به عمل اختياري انسان‎هاست. مهمترين نكته در تلقي سكولار اين است كه وقتي اعمال اختياري انسان‎ها، سكولار مي‎شود، يعني به سطح كاملا عرفي و مادي تنزل پيدا مي‎كند، فهم آن نيز افت پيدا مي‎كند. در اين صورت بسياري از اعمال انساني و پديده‎هاي اجتماعي را نمي‎توان فهميد. همين تلقي سكولار در حوزه‎هاي متفاوتي دردسرساز مي‎شود. به‎طور مثال، همين تلقي سكولار است كه موجب تمايز تاريخ شرق‎شناسان از تاريخ اسلامي (غيرشرق‎شناسي) مي‎شود. مونتگمري وات – شرق‎شناسي است كه اتفاقا مرحوم شريعتي او را خيلي دوست دارد - وقتي مي‎خواهد به مبحث «غيبت» امام زمان (عج) در عصر غيبت بپردازد، مي‎گويد كه شيعه مي‎خواست قدرت خود را به‎عنوان اپوزيسيون حفظ كند. از اين‎رو علماي شيعه، بحث «ائمه» را جعل كردند و با گذر زمان و حوادثي كه رخ داد، علما دريافتند كه ديگر نمي‎توانند با اتكا به امامي كه حاضر است، قدرت را در اختيار داشته باشند. پس به اين نتيجه رسيدند كه بگويند امام، غايب شده است و قدرت را بين خودشان تقسيم كنند. غيبت كبري در نتيجه اين تصميم علما شكل گرفت. اين يك نمونه از توجيه سكولار پديده غيبت است. اين توضيح سكولار در مقابل توضيح واقع‎بينانه (Realistic) است. توجيه واقع‎بينانه، تعهدي به سكولار بودن ندارد، بلكه برخي پديده‎ها را توجيه مي‎كند كه اين پديده‎ها مي‎توانند توجيه كاملا سكولاري داشته باشند، اما تعهد ما صرفا به واقعي بودن است. في‎الواقع، مبناي رئاليستي، نقطه مقابل مبناي سكولار است. در تلقي واقع‎بينانه، ما خود را محتاج استدلال براي وجود خدا، غيبت امام مي‎دانيم. با اين همه، در اين توجيه، محقق، متعهد به هيچ‎چيز نيست، جز تحقق واقعيت، در حالي‎كه در توجيه سكولار محقق مي‎گويد هر چيزي بايد در مبناي اين جهاني‎اش قابل توجيه باشد. در حوزه اخلاق هم مي‎توان همين تفاوت را نشان داد. در جوامع غربي، بسياري از اخلاقيات، نرم و هنجارهايي كه رعايت مي‎شود، چرا اين‎قدر از آن‎ها تبعيت مي‎شود؟ چون در قانونشان آمده است. اين اخلاقيات، مبناي سكولار دارد، يعني حساب و كتاب كرده‎اند و ديده‎اند كه سرجمع، به نفعشان است. همه اين احساس را دارند كه اگر به اين ترتيب رفتار ‎كنند، برايشان بهتر است. يك نمونه از اين اخلاقيات اين است كه بايد از حوزه خصوصي مواظبت كرد. هيچ‎چيز نبايد در حوزه خصوصي دخالت كند. دليلش چيست؟ دليلش اين باور است كه در سيستم سكولار، بهترين حالت اين است كه هر فردي از امكاناتش، بيشترين استفاده را ببرد: بيشترين لذت و كمترين زحمت. هرچيزي كه لذت را بيشينه (Maximize) كند، مطلوب است. اين يك اصل اخلاقي است. بنابراين، طبيعي است كه تا وقتي من پا توي كفش ديگري نمي‎كنم، در خانه‎ام هستم، مي‎توانم هركاري بكنم. در چنين شرايطي، امر به معروف و نهي از منكر كردن خلاف و نامطلوب است. امر به معروف و نهي از منكر، فضولي است. اگر ديدم كه همسايه مان دارد شرب خمر مي‎كند، مادام كه شرب خمر او براي من ايجاد مزاحمت نمي‎كند، من نبايد در كار او دخالت كنم. ديگر فجايع اخلاقي، مادام كه بيرون از خانه نيست، محدود به خود فرد است. چرا چنين است؟ چون اساسا جامعه بايد به‎گونه‎اي باشد كه بيشترين لذت و كمترين زحمت را براي تك‎تك افراد فراهم آورد. اين يك مبناي سكولار است، در حالي كه مبناي رئاليستي جور ديگري مسئله را مي‎بيند.

اين مبناي رئاليستيك، چگونه در جمهوري اسلامي به‎كار گرفته شده و وضعيت فعلي تا چه اندازه نتيجه آن مباني است؟

جمهوري اسلامي، بر مبناي عقلانيت اسلامي بنا شد، بدين مبنا كه اسلام هم براي حوزه خصوصي است و هم براي حوزه عمومي. به عبارتي، وقتي مي‎گوييم حكومت اسلامي، مقصودمان فقط اين نيست كه قوانين ما اسلامي است، بلكه بدين معناست كه بايد همه تصميم‎سازي‎هاي ما در فضاي عقلانيت اسلامي باشد. حتي در مواردي كه براي مصالح عمومي تصميم‎سازي مي‎كنيم، بايد ايده‎آل‎هايمان را براساس عقلانيت اسلامي انتخاب كنيم، اما به‎تدريج اين تفكر مورد چالش قرار گرفت. دوران اصلاحات، درواقع، دوره اوج چالش با همين مبناي رئاليستيك بود. اصلاح‎طلبي در ايران، از اساس با اين فكر شكل گرفت كه حكومت بايد سكولار باشد، ولي احساسات و سنت‎هاي ديني را بايد حفظ كنيم. بايد به دين احترام گذاشت، قرآن را نوازش كنيم، ولي آن را محدود به حوزه خصوصي كنيم. اما از آنجا كه بحث از فرستادن دين به حوزه خصوصي با مقاومت مواجه مي‎شد، ادعا كردند كه ما بايد برداشت جديدي از دين داشته باشيم و گفتند ما بايد دين‎داري شخصي را اصل قرار دهيم تا خود فرد تصميم بگيرد و دين‎داري‎اش را بروز دهد. بر مبناي اين قرائت جديد، مدعي شدند كه چون دين‎داري شخصي اصل است، پس بايد در تقدس‎هاي ديني كه اموري غيرفردي هستند، يكي‎يكي ترديد كرد تا همه‎چيز قابل سؤال شود. اين‎رويه تا بدان‎جا دنبال شد كه مدعي شدند قرآن، چيزي جز روايت خود پيغمبر از يك تجربه معنوي نيست. اين مباني سكولاريستي در دوره جمهوري اسلامي باب شد و با اين مبنا، افراد هم پرچم دين داشتند، هم پرچم اصلاح‎طلبي. پرچم ديني، پوششي براي مبناي سكولار بود. چيزي غير از اين نيست.

به‎عبارتي، شما اين سه دوره يا دست‎كم دوره اصلاح طلبي را نوعي تقابل عقلانيت ديني ( عقلانيت وحياني) با عقلانيت سكولار مي‎دانيد؟

نمي‎خواهم بگويم تقابل، مي‎خواهم بگويم اصلاح‎طلبي در ايران، بعد از دهه اول، به‎تدريج اين‎طوري رشد كرد.

شما در جايي گفته‎ايد كه مجاهدين خلق به‎واسطه رويه التقاط – نفاق – تقابل، كارشان به ضديت با انقلاب و جمهوري اسلامي كشيد. اضافه كرده‎ايد كه اصلاح‎طلبان هم همين رويه سه‎گانه را طي كرده‎اند و مي‎كنند و اين وجه تشابه آن‎ها با مجاهدين خلق است. آيا مبناي التقاطي بودن آن‎ها از همين مبناي عقلاني سكولار است؟

دقيقا از همين‎جاست. سازمان مجاهدين، فعاليتشان را با عرق اسلامي آغاز كردند، آمدند، اما مدهوش زيبايي‎هاي ماركسيستي بودند. ادعا كردند كه بايد اسلام را انقلابي كرد و اسلام انقلابي‎شان، نشان داد كه مباني شناختي آن‎ها، تا چه اندازه عجيب و غريب است. اصلاح‎طلبان هم يك عده بچه‎هاي متدين بودند كه خيلي‎هايشان در انقلاب زحمت كشيده بودند، اما آرام‎آرام، مجذوب تفكرات سكولار – ليبرال شدند و ديدند خيلي هم مشكل ندارد، يعني شما نمازتان را مي‎خوانيد، حج‎تان را مي‎رويد، گريه‎تان را هم مي‎كنيد و ضمنا مي‎توانيد در مشي اجتماعي، سكولار هم باشيد. لذا اصلاح‎طلبي در ايران، از اول بنايش كج بود و بر يك فهم غلط از دين و حكومت ديني استوار بود كه كاملا با فهم امام و فهم انقلاب تقابل داشت. كافي است شما به انبوه ادبيات سياسي- نظري دوران اصلاحات نگاه كنيد كه در اين دوره هشت‎ساله، آشكارا و پوست كنده، رويكرد التقاطي آن‎ها را نشان مي‎داد. اصلاح‎طلبي بعدها با شكست سياسي روبه‎رو شد و نخواست خود را علاج كند. البته آن‎ها شكست سياسي‎شان را ارجاع دادند به اعمال زور و اخلال از طرف گروه مقابل خود و مدعي شدند كه آن‎ها ما را خانه‎نشين كرده‎اند. از همين‎رو در انتخابات اخير گفتند كه ما بايد اين پرده قدرت را بشكافيم و براي هميشه از اين لايه بيرون بياييم والّا حيات سياسي ما پايان يافته است. از قضا، عقلشان رسيد كه از انتخابات به‎عنوان يك مَركب استفاده كنند و تئوري‎شان هم اين بود كه مردم را به خيابان بياوريم و كاري را كه نتوانستيم با رقابت معمولي سياسي حل و فصل كنيم، با زور به انجام برسانيم. در اين ميان، مجموعه‎اي از مشوق‎ها و كمك‎كننده‎ها هم وجود داشت؛ اولا گفتند: دولت آقاي احمدي‎نژاد، به‎علت نوع رفتارش، مخالفان قوي‎اي در ميان اصول‎گرايان دارد و حتي سراغ برخي نيروهاي اصول‎گرا كه از احمدي‎نژاد دلخور بودند، هم رفتند. گفتند و به آن‎ها وعده دادند كه اگر شما كمي آرام بگيريد، خودمان بعدها از شما حمايت مي‎كنيم! دوم ديدند كه مثلا علما از آقاي احمدي‎نژاد دلخوشي ندارند. بعضي از علمايي كه گروه‎هاي اصلاح‎طلب اين‎ها را به هيچ‎وجه قول ندارند. به‎طور مثال، به‎سراغ آقاي آيت‎ا... صافي رفتند كه اساسا از دست همين اصلاح‎طلبان، در دهه شصت، اصلا از شوراي نگهبان رفت. بماند كه اصلاح‎طلبان، در مشي خودشان اصلا فقها، استنباط جواهري و سنتي فقه را قبول ندارند. اما در عين حال، وقتي ديدند اين علما هم يك مقدار نگراني راجع به آقاي احمدي‎نژاد دارند، احساس كردند فرصت خوبي است. سوم ديدند كه غربي‎ها هم دل خوشي از دولت ايران ندارند. براي آنان اين‎ها همه مشوق بود. لذا پروژه‎شان را «كليد» زدند؛ اما در حقيقت، كليد نخورد. زيرا پديده‎هاي اجتماعي را نمي‎توان طراحي كرد، روبان را پاره كرد و به بهره‎برداري رساند. به نظرم اصلاحات، يك خبط بسيار بزرگ تاريخي مرتكب شد و ما حالا اصلاحاتي را مي‎خواهيم كه در داخل چارچوب عقلانيت اسلامي خودش را تعريف كند، در حالي‎كه تا قبل از اين در چارچوب سكولار بود. اين اصلاحات عينا مي‎توانست در فرانسه و آلمان هم باشد. هيچ تفاوتي ندارد. ما اصلاحات خودمان را مي‎خواهيم. در چارچوب عقلانيت اسلامي كه ما را به يك جامعه مدرن اسلامي برساند. اين ما را به يك جامعه مدرن ليبرال مي‎رساند. اين كه نسخه هزاربار جويده غربي‎هاست و اساسا چيز جديدي به ما نمي‎دهد.

ارزيابي شما از عملكرد اصول‎گراها و دولت در قبال اين عقلانيت ديني چه هست؟ اين انتخابات را دولت برگزار كرد و بخشي از وقايع پيش آمده پس از آن به واسطه اقدامات دولت بود. شما تا چه‎اندازه اين اقدامات را منطبق بر عقلانيت ديني مي‎دانيد؟

مسئله‎ انتخابات، فقط بخشي از عمل جمعي ما در نظام اسلامي است. البته انتخابات در كشور ما خيلي مشكل دارد كه نه‎تنها در اين انتخابات، بلكه در انتخابات‎ دوره‎‎هاي قبلي هم بوده است. بزرگترين مشكل انتخابات هيچ كدام از اين نحوه‎هاي برگزاري نيست، بلكه اين است كه ما مشاركت را هيچ‎وقت جدي نگرفته و براي آن آماده نمي‎شويم. ببينيد! وقتي كسي مي‎خواهد رييس‎جمهور شود، اين شخص بايد مدت‎ها تمرين داشته باشد، در سطوح مختلف تجمعات حزبي كار كرده باشد، راجع به مسايل مملكت تمرين داشته باشد و كار با بقيه را تمرين كرده باشد. بايد حزب، سال‎ها براي يك انتخابات برنامه‎ريزي كند و بداند كه اصلا مي‎خواهد چه كند و چه برنامه‎هايي دارد. حال، وقتي ما انتخاباتمان را جدي نمي‎گيريم، نيرو برايش تربيت نمي‎كنيم و سيستم‎هاي حزبي ما ناكارآمد است (كه البته اين نقيصه بين هر دو جناح اصول‎گرا و غيراصول‎گرا مشترك است)، هرگونه انتخاباتي هم برگزار كنيم، محصولش خيلي نمي‎تواند جدي باشد يا اگر هم جدي باشد، بي‎آسيب نمي‎تواند باشد. پس اولين اشكال ما در مسايل انتخابات، جدي نگرفتن امر حكومت است. ما امر حكومت برايمان امري فرعي است. نزديك انتخابات كه شد، جلسات ريش‎سفيدي مي‎گذاريم و مش‎تقي و مش‎‎قنبر و مش‎حسن مي‎نشينند و بحث مي‎كنند كه چه كسي رييس‎جمهور شود و چه كسي نشود! يك سال‎ونيم هم با هم بر سر و كله مي‎زنيم و همه‎چيز تمام مي‎شود تا بعد! اين بدترين نوع كار است، يعني ما اگر حكومت اسلامي براي مان مهم باشد، از همين امروز بايد براي انتخابات بعدي كار كرده و نيروهاي خوبمان را بياوريم. البته كار و عمليات مهم، تهيه بالا مي‎خواهد. حتي اگر كسي رييس‎جمهور نشود، تهيه‎اش را بايد داشته باشيم.

مي‎خواهيد بگوييد كه در كشور ما فن حكومت‎داري وجود ندارد؟ فرمولي براي حكومت كردن وجود ندارد؟

اين حرف شما درست است. يعني موضوع سياست، هم فلسفه است، هم علم است، هم مهندسي هست و هم فن‎داني. اگر ما بخواهيم حكومت و سياست را جدي بگيريم، بايد به همه اين‎ها توجه كنيم، منتها اين يك مدخل دارد؛ براي اين‎كه ببينيم كجاهاي كار ما آسيب دارد. به‎نظر من، اولين آسيب انتخابات‎هايي كه ما برگزار مي‎كنيم، عدم جدي گرفتن خود امر حكومت است. دومين آسيب، آسيب در نحوه رقابت است. رقابت يعني چه؟ من مي‎خواهم بگويم برخي جاها قوانين رقابت،‎ بي در و پيكرتر از رقابت‎هاي غربي‎هاست. يكي از آن‎ها بودجه است. در هر صورت، بودجه انتخابات در ايران، امر پنهاني است. اين خيلي چيز بدي است. اصلا فرض كنيم كه شركت در انتخابات، خيلي خرج دارد. به‎طور مثال براي اين‎كه نماينده مجلس شويد، سه‎ميليارد تومان خرج برمي‎دارد. آن چيزي كه اهميت دارد اين است كه مخارج گفته شود، نه اين كه بگوييم هيچ خرجي نمي‎كنيم و هيچ پولي نداريم، اما يواشكي، ده‎ميليارد تومان خرج كنيم. اين پول از كجا مي‎آيد؟ من معتقدم حتما بايد رقابت‎ها را درست و قانوني كنيم.
اشكال ديگري كه ما در انتخابات داريم و در اين انتخابات اصول‎گرايان داشتند، اين است كه ما بايد براي مردم «شعار» داشته باشيم. در اين انتخابات، اصول‎گراها حضور منسجم نداشتند. من ماه‎ها قبل از انتخابات در مصاحبه‎اي پيشنهاد كرده بودم با همه اختلافاتي كه با آقاي احمدي‎نژاد هست، اصول‎گراها بايد با وي جمع شوند، وي نيز تعامل كند و يك جبهه معقولي تشكيل شود و در اين جبهه، شعار معقول، روش انتخابات معقول و رقابت معقول را طراحي كنيم. منتها اين كار از هر دو طرف نشد. هم آقاي احمدي‎نژاد استقبال نكرد، شايد احساس بي‎نيازي كرد و گفت كه من خودم مي‎توانم برنده شوم و هم اصول‎گراها خيلي جدي نگرفتند، به‎علت دلخوري از گذشته. اين‎روش، درست نيست. يعني ما بايد قبل از انتخابات ماه‎ها فكر كنيم كه چه شعاري مي‎خواهيم به مردم بدهيم. اصلا اين جناح، در انتخابات، مي‎خواهد چه كاري را در چهار سال آينده انجام دهد؟ اين‎هاست كه انتخابات را درست مي‎كند. اگر اين‎ها درست باشد، در اين صورت انتخابات معقولي داريم. البته نبود اين‎ها معنايش اين نيست كه گروهي سوءاستفاده كنند. درست مثل اين است كه جايي، در خانه باز است و كسي مي‎رود دزدي مي‎كند. اين‎كه در خانه باز است، تجويزي براي دزدي كردن نيست. اما اين‎كه چرا در خانه باز بوده، خود، مسئوليتي است كه انجام نشده است. به نظرم جناح اصلاح‎طلب هم از اين جهت، بحران سنگيني داشت. هيچ كس حرف حسابي در انتخابات نداشت. تمام مبناي اصلاح طلبان اين بود كه آقاي احمدي‎نژاد دروغ مي‎گويد، چيزهاي خرافه‎اي دارد، تعرض‎هاي مختلف به افراد دارد. اين‎كه شعار نيست. حداقل، دو كلمه اثباتي داشته باشيد! بگوييد كه مي‎خواهيد چه كار كنيد؟ البته معلوم شد كه اين‎ها مي‎خواهند چه كار كنند. به نظر من جناح اصلاحات، تصميم گرفت از فرصت انتخابات استفاده كند، بسيج كند، سازماندهي كند و بعد در يك لحظه، حتي هنوز صندوق‎هاي انتخابات بسته هم نشده بود، اعلام كند كه آقاي موسوي پيروز انتخابات است. مثل اين‎كه اصلا انتخابات، شمارش آرا و اعلام پيروزي از سوي شوراي نگهبان و وزارت كشور به آقاي موسوي احاله شده است. اين اصلا با هيچ فرم دموكراتيكي قابل پذيرش نيست. پس جناح اصلاحات، كاري به آينده به‎عنوان رقابت نداشت. مي‎خواست مسير خودش را برود و چالش خود را با نظام به اصطلاح رو كند. من خدمت شما بگويم اگر در عالم فرض، مشي اصلاحات موفق مي‎شد، مردم مي‎ريختند به خيابان و در اثر فشار خياباني، دولت انتخابات را باطل مي‎كرد و آقاي موسوي هم رييس‎جمهور مي‎شد، از قضا اين ختم دمكراسي در ايران بود. چون اين فن را كه فقط ايشان (موسوي) بلد نبود، ديگران هم مي‎توانستند به خيابان بيايند و آن‎ها هم براي خودشان رييس‎جمهور انتخاب كنند. اين آخر خط دمكراسي و آخر يك‎پارچگي ايران بود. رهبر معظم انقلاب، با كار متهورانه و بسيار دقيق‎اش، هم دمكراسي را در ايران نجات داد تا اين‎طور نباشد كه كسي خودش اعلام كند من برنده‎ام رييس‎جمهور شود و هم كشور و وحدت ملي و وحدت آب و خاك را حفظ كرد و اين حادثه بسيار عظيمي است. ما اين‎ها را به بركت داشتن ولي امر دانا و شجاع داريم.

اجازه بدهيد ما از بحث انتخابات خارج شويم و به همان مسئله قبلي بازگرديم. طيفي از نظريه‎پردازان كه عمدتا در همين جناح اصلاح‎طلب هم هستند، اما نه لزوما در چارچوب جمهوري اسلامي بلكه بيشتر در خارج از چارچوب‎هاي آن، معتقدند كه ما از انقلاب مشروطه به اين سو در حال طي كردن يك روند سكولاريزاسيون هستيم و معتقدند كه اتفاقا خود انقلاب اسلامي 1357 هم مرحله بسيار مهمي است در همين روند سكولار شدن. از جهت اين‎كه به رأي دادن مردم و اهتمام به حقوق آن‎ها، كه درواقع مبناي سكولاريزاسيون و دمكراسي است، بها داده مي‎شود و در نتيجه، امور عرفي‎تر مي‎شوند و از آن‎ها تقدس‎زدايي مي‎كند. دوم خرداد 1376، ايستگاه ديگري بود براي تكميل روند سكولار شدن و بالاخره حتي روي كار آمدن آقاي احمدي‎نژاد هم گام بلندتري است به‎سمت سكولار شدن. از جهت اين‎كه وي مرتبا اين حوزه‎هاي ديني را زير سؤال مي‎برد و تقدس‎زدايي مي‎كند. به‎طور مثال، نحوه ارتباط وي با علما، يا نحوه ارتباط وي با رهبري، مسئله زنان و وزير شدن آن‎ها يا ورود زنان و دختران به ورزشگاه‎ها و حوزه‎هايي از اين قبيل. سئوال اين است كه آيا اين يك فرآيند محتوم سكولار شدن است و از جمله آقاي احمدي نژاد هم دارد همين كار را انجام مي‎دهد؟ يا اين‎كه جامعه ما به‎واسطه بافت فرهنگي و داشته‎هاي تاريخي‎اش، ويژگي‎هاي متفاوتي دارد و همان‎طور كه خيلي‎ها معتقدند نه تنها جامعه ايران به‎سمت سكولار شدن نمي‎رود، بلكه عناصر ديني‎اش قوي‎تر هم مي‎شود؟

اين‎كه ما مبناي «سكولار» را مبناي «عرفي» ترجمه مي‎كنيم، با قدري تسامح همراه بوده و نيازمند دقت است. چون عرف، اصطلاحي است كه حتي در شرع ما هم معنا دارد. سكولار يعني ما فهمان را از وقايع و حوادث و نيز تصميمات‎مان را برمبنايي غير از مباني شرعي و امثال آن استوار كنيم. يعني ما هيچ تعهدي به هيچ مبناي شرعي نداريم. براساس همان خواست‎هاي خيلي خاكي و اين جهاني انساني توجيه كنيم. اين مبناي سكولار است. حال تفاوت اين دو زماني كاملا آشكار مي‎شود كه يك عرف ممكن است بگويد من مي‎خواهم تماما برمبناي اسلام عمل كنم. عرفي هست، اما سكولار نيست. به نظرم اين استدلال خيلي بدي است كه ما بايد كلا به‎سمت مبناي سكولار برويم، به اين دليل كه هرچه خوبي در عالم هست، مبتني بر سكولاريسم است يا اين‎كه اسلام، قدرت جوشش ندارد. در حالي‎كه عقلانيت اسلامي، خودش، قدرت جوشش دارد. از سوي ديگر، تلقي ما از نظام اسلامي، تلقي آخر خطي نيست، تلقي اول خطي است. از زمان ارسطو و افلاطون وقتي مي‎خواستند حكومت و جامعه ايده‎آل، آرماني و اوتوپيايي را تصوير كنند، شرايط آخر خطي را مي‎گفتند. مثلا سقراط مي‎گفت كه آخر خط، خوبي‎اش اين است كه هيچ كس مالي ندارد، سر هر چهار راه يك ديگ آش هست، آدم وقتي مي‎خواهد مي‎خورد و اصلا نياز ندارد به خانه ببرد. شهر مردان و شهر زنان هم جداست و مردم خيلي راحت زندگي مي‎كنند. اين، آخر خطي است. اسلام، آخر خطي تعريف نشده و اين ويژگي بسيار پرتحرك اسلام است. اسلام، اول خطي است، يعني ما مي‎گوييم، مي‎خواهيم شرايطي را ايجاد كنيم كه همان فضاي عقلانيت اسلامي است. در اين شرايط، نهالي غرس شده و آن نهال زندگي جمعي اسلامي است. حالا اين نهال بايد تطورات خود را داشته باشد. ما نمي‎گوييم آخر خط اين‎طور است، ما مي‎گوييم اول خط چطور است و لذا در باز است براي اين‎كه نهادها و واقعيت‎هاي اجتماعي (Social facts) بسيار نابي در آينده ظهور كند كه ما حتي تصورش را هم نمي‎كرديم. اين‎كه فكر كنيم اسلام آخر خطي است، معنايش تحجر اسلام است. مثلا ما در نظام اسلامي مي‎گوييم بايد امر به معروف و نهي از منكر باشد، اين يك بناي اول خطي است. جامعه‎اي كه امر به معروف و نهي از منكر در آن باشد، به كجا مي‎رود؟ بگذاريد كم كم پيدا شود كه به كجا مي‎رود. نگوييم كه چون اين تحقق پيدا نكرد، پس تحقق يافتني نيست. اصلا تحقق مربوط به ظهور واقعيات اجتماعي است. ما انقلاب اسلامي و نظام اسلامي را اول خط مي‎بينيم و حالا مي‎خواهيم در داخل آنها، بنيان‎هاي اجتماعي و انسان‎هاي جديد رشد كنند. چه بسا در رشد طبيعي اين قضيه نهادها و ساختارهاي مدني پيش‎آيد كه اصلا هيچ وقت نمي‎توانستيم تصور كنيم. بنابراين، اين تلقي كه همه‎چيز به سمت مبناي سكولار مي‎رود، درست نيست. اين تلقي نوعي پيش‎داوري در خود دارد كه هرآن‎چه غيرسكولار است، مردني و رفتني است و هرآن‎چه سكولار نيست، داغان است. اين تلقي خيلي يك طرفه است.

آقاي دكتر! شما گفتيد تلقي ديني، تلقي اول خطي است و بقيه‎اش مشخص نيست. يعني ما گذاشته‎ايم خود را ظاهر كند. دقيقا مسئله همين جا خودش را نشان مي‎دهد كه چه كسي مشخص مي‎كند جامعه به كجا مي‎رود؟ مسئله اصلي مخالفان يا منتقدان جمهوري اسلامي همين است كه از قبل نگوييم كه جامعه مطلوب و ايده‎آل كجاست يا براي يك عده مرجعيت قايل شويم كه بگويند ايده‎آل كجاست، راه را مشخص كنند تا ديگران در اين مسير بروند. آن‎ها هوادار دمكراسي دين‎داران هستند. به اين معنا كه اگه فرضا هفتاد درصد جامعه دين‎داران هستند، بيست‎درصد هم كه لاابالي‎اند و ده درصد هم اعتقادي ندارند.، اكثريت دين‎دار، طي فرآيند دموكراتيك قدرت را در اختيار مي‎گيرند و كسي كه در اثر راي آن‎ها به قدرت مي‎رسد، چون نماينده علايق ديني آن‎هاست، ارزش‎هاي ديني را پاس مي‎دارد و حكومت خودبه‎خود ديني مي‎شود. حال اگر در بيست سال آينده، نوع و سبك دين‎داري مردم تغيير كرد و در مسير ديگري قرار گرفت، حاكمان هم متناسب با آن تغيير مي‎كنند. جامعه بدين ترتيب راه خودش را پيدا مي‎كند. دولت، تابع افكار دين‎داران مي‎شود. شما در مقابل مي‎گوييد كه الگوي موردنظر شما «خودش، مسير خودش را پيدا مي‎كند» يا خودش را ظاهر مي‎كند. اين چه معنايي دارد؟

ببينيد! اين خيلي تفاوت دارد با اين‎كه بگوييم جامعه ما، جامعه دين‎داران است. ما دنبال جامعه اسلامي هستيم، ولي جامعه اسلامي، يك محصول تمام شده نيست. اصلا درباره يك فرد مسلمان، در زمينه تحقق خارجي، افراد با درجات مختلفي مسلمانند اين اسلاميت در تفاوت نيست. اسلاميت شرايط را ايجاد كرده است و يك نفر رتبه پنج را مي‎گيرد و ديگري رتبه ده را و خداوند هم گفته است كه همه اين‎ها درجات دارند. يك جامعه اسلامي هم همين‎جور است. يك چالش است. ما ملت ايران در اين برهه تاريخي، در سير وضعيت‎هايي كه داريم، در فضاي عقلانيت اسلامي دستاوردهاي مختلفي مي‎توانيم داشته باشيم. هيچ‎كس با ما قوم و خويشي ندارد. در نظام الهي، چون ما ايراني هستيم و خوشگل هستيم، پس ما بايد به حد اعلاي امور دست پيدا كنيم. چه بسا ما در برخي جاها رتبه پنج به دست آوريم و كساني در مصر و يمن و اتيوپي، حكومت اسلامي تشكيل بدهند و رتبه پانزده را به‎دست بياورند. يعني بايد بين عقلانيتي كه در فضاي عمل هست از يكسو و دستاوردهاي ما به‎عنوان تحقق‎دهندگان آن در يك مسابقه‎اي در عالم وجود از سوي ديگر، تمايز قايل شويم. ما نمي‎توانيم بگوييم كه هم در مسابقه هستيم، و هم در دم، قواعد مسابقه را عوض كنيم. اين‎طور ديگر مسابقه‎اي وجود ندارد. اين‎جا يك انتخاب بزرگ است. مي‎خواهيم بر مبناي رهنمود الهي حركت كنيم يا مي‎خواهيم اصلا آن را رها كنيم.
خودمان هرجوري خواستيم، عمل كنيم. خدايمان، خودمان باشيم يا بنده خدا باشيم. عقلانيت اسلامي باشد يا عقلانيت خودماني!؟ روشن است كه انتخاب ملت ما در انقلاب، عقلانيت اسلامي بود. منتها ما بايد در فضاي عقلانيت اسلامي، جوهر اجتماعي‎مان را شكل دهيم. اين ديگر بستگي به عُرضه ما دارد. ما بايد برايش بجنگيم، همان‎طور كه جنگيديم. بايد برايش تلاش كنيم، بايد برايش زحمت بكشيم تا افق‎هاي جديد از واقعيات اجتماعي را به‎وجود بياوريم. اين‎كه ما بگوييم حالا كه جامعه ما مطلوب نيست، اصلا مطلوب كجاست؟ مطلوب اين است كه ما در عقلانيت اسلامي، دستاوردهاي روز به روز متحول‎تري توليد كنيم. مطلوب اين‎هاست. حتي جامعه‎هايي كه سكولار هستند و دمكراسي ليبرال هم دارند، الان هيچ‎كدام آخر خطي نيستند. تازه مي‎گويند ما بايد ببنيم چه واقعيت‎هاي اجتماعي (Social facts)‎اي در حال شكل‎گيري هست. اين كه بگوييم عقلانيت اسلامي را كنار بگذاريم تا مردم هرطور مي‎خواهند تصميم بگيرند، نتيجه اش ديكتاتوري است. دست‎كم اين است كه بايد به‎جاي آن، دمكراسي ليبرال را بگذارند. چون در آن‎جا باز هم شرايط اوليه هست (به‎طور مثال، جان راولز از پيش‎شرط‎هاي آزادي‎هاي اساسي بحث مي‎كند). شما نمي‎توانيد بگوييد هرطور مردم خواستند، زيرا حتي اگر ما اسلام را هم رها كنيم، باز بايد عقلانيت ديگري جايش بگذاريم. مثلا جان راولز سه گروه عقلانيت تعريف كرده يا هابرماس سيستم دمكراسي مباحثه‎اي را پيش نهاده است. حتما بايد يك عقلانيتي وجود داشته باشد. اين دوستاني كه مي‎گويند عقلانيت اسلامي را كنار بگذاريم تا دين‎داران بيايند و هرطور خواستند تصميم‎گرفتند، اين به ديكتاتوري تبديل مي‎شود. اگر اين‎ها واقعا به دمكراسي علاقه دارند، بايد عقلانيتي را جايش بگذارند. في‎الواقع، دعوا بر سر عقلانيت‎هاست. ما قويا به عقلانيت اسلامي معتقد هستيم. ما فضاي عقلانيت اسلامي را معطر مي‎بينيم و خودمان را ناقص مي‎دانيم. اين وظيفه ماست كه سال‎ها فكر كنيم چه ساختارهاي اجتماعي در فضاي عقلانيت اسلامي طراحي كنيم. ما اين كارها را نكرده‎ايم. اين‎كه بارها گفته‎ام حوزه سياست، فلسفه دارد، دانش دارد، مهندسي دارد، فنّانيت دارد، به اين دليل است كه من در اين حوزه، ظرفيت عظيمي را مي‎بينم. ما همين‎طور تنبل نشسته‎ايم و مي‎گوييم چرا خوب نمي‎شود؟ ما كي و كجا در چارچوب مدل عقلانيت اسلامي طراحي كرديم كه موفق نبود؟ به‎طور مثال، در مورد زنان، امام فرمودند كه بر روي آموزش زنان سرمايه‎گذاري كنيد و قوانين را تنقيح كنيد تا زنان وارد عرصه فعاليت‎هاي جمعي شوند. امام فرمودند كه يك تبليغ عمومي كنيد كه فعاليت اجتماعي براي زنان خوب است. ما در مبحث آموزش زنان سرمايه‎گذاري كرديم و نتيجه هم گرفتيم: انبوهي از زنان تحصيل‎كرده. اما براي مراحل بعدي‎اش هيچ كاري نكرديم، مانند شرايط و محيط كار. بعد مي‎گوييم چرا مشكلات اجتماعي پيدا شد؟ پاسخ است كه ايده‎پردازي نكرده‎ايم. ولي طرح‎هاي توليد نداريم، نتيجه‎اش اين مي‎شود كه طرح‎هايي كه كه ديگران ساخته‎اند و در بازار آماده است را مي‎آوريم و متوجه مي‎شويم كه به‎درد هم نمي‎خورد. يك عده هم اصلا مسئله را رها كردند و گفتند: خودت را خسته نكن! برويم سيستم‎هاي اجتماعي كه دمكراسي ليبرال دارد را برگيريم و اتفاقا جواب هم داده است، چون آلمان را آلمان كرده، ژاپن را ژاپن كرده و آمريكا را آمريكا كرده است. حالا شما مي‎خواهيد چيزي را از صفر شروع كنيد، اين كه نمي‎شود. به نظر من اين مسايلي است كه در چالش امروز ما و نسل جديد و تحصيل‎كرده‎هاي ما بايد مورد توجه قرار گيرد كه در فضاي عقلانيت اسلامي، ما چه نوآوري‎ها و ابداعاتي خواهيم داشت؟ اشكالي كه به علوم سياسي و اجتماعي در ايران وارد است، فراتر از غربي بودن و مسايلي از اين دست بوده و به نظر من اين‎ها يك بحث كاملا درجه دومي است. مسئله اصلي اين است كه آيا ما جرأت داريم در فضاي عقلانيت اسلامي وارد شويم و از ساختارهاي جديد بحث كنيم؟

اين بخش را با اين سئوال به پايان مي‎برم كه اين عقلانيت اسلامي كجاست؟ آيا جايي در متن جامعه يا فرهنگ ما وجود دارد؟ و به تعبير هايدگري كه «بايد به آواي هستي گوش كنيم»، بايد اجازه دهيم تا خودش را بروز داده و به ما نشان دهد؟ يا آن‎گونه كه منتقدان و مخالفان نظريه سياسي جمهوري اسلامي مي‎گويند، انگار وقتي مي‎گوييم اين عقلانيت و به‎طور كلي خود دين، در جايي وجود دارد، انگار صاحب هم دارد و يك عده مالكش هستند. مرجعيتي (منظور مرجعيت ديني نيست) وجود دارد كه آن‎ را مي‎فهمد و مي‎گويد جامعه بايد در آن مسير پيش برود. در حالي‎كه اين مخالفان و منتقدان معتقدند كه دين و عقلانيت ديني (اگر آن‎طور كه مدنظر شماست، قايل باشند)، چيز كاملا متغيري است كه بنابر شرايط جامعه كل و تغييراتي كه در بيرون و در «اين‎جا» اتفاق مي‎افتد، شكل مي‎گيرد. ما آن را مي‎سازيم. نظر شما چيست؟

عقلانيت اسلامي، سرچشمه‎هاي مشخصي دارد: كتاب و عترت. به‎خصوص اين‎جا مكتب اهل بيت است كه خود را نشان مي‎دهد، چون يك مدل از عقلانيت اسلامي وجود ندارد، بلكه «مدل‎ها» وجود دارد. در مكتب اهل بيت، عقلانيت اسلامي، پايگاه خيلي مهمي دارد. يعني ما قرآن و عترت را داريم و عقل بر همه اين‎ها حاكم است. همه را در چارچوب عقل مي‎فهميم و قسمت نزديك به سطح آن هم، مصلحت است. لذا عقلانيت اسلامي ما، هم پايه دارد هم متحول است. ما بايد به اين دوسويگي توجه داشته باشيم. توجه كنيد كه موضوع «ولايت» كه عنصر فارق بين مكتب اهل بيت و مكتب غيراهل بيت در جهان اسلام است، خود چهار ويژگي مهم دارد. يكي، مسئله «حساسيت عمومي» روي مشروعيت است. يعني اين‎كه امام رضا(ع) فرمود: پايه‎هاي اسلام پنج‎تاست، نماز، روزه، حج، زكات و ولايت. اين ولايت تئوريك نيست، ولايت عملي است. اگر عقلانيت، مربوط به فضاي عمل است، ولايت در عمل اول‎اش، حساسيت است. يعني هر مسلمان به‎عنوان متمسك به اهل بيت، بايد در هر شرايطي سؤال كند كه «من تحت چه حاكميتي هستم؟» آيا حاكميت مشروع است يا نه؟ مسئله دوم در مبحث ولايت اين است كه اگر حاكميت مشروع بود، حمايتش واجب و اگر مشروع نبود، هرگونه حمايت از آن حرام است. پايه سوم مشروعيت، تشخيص ملاك‎هاي مشروعيت است، يعني ما معتقد هستيم كه هر سيطره مشروعي، بايد نهايتا به امر ولايت فقيه منجر شود. يعني در غيبت كبري، ما سلسله مشروعيت را بايد به نواب عام ختم كنيم. اين خودش، يك مكانيزم است. ركن چهارم، تشخيص مصداق است. يعني خيلي از افراد ممكن است بگويند از لحاظ نظري اين‎ها درست است ولي حالا و به دليلي، در عمل، مهم نيست! يعني من گاهي احساس مي‎كنم بعضي پرچم ولايت دارند، اما از مصداق امروزي ولايت امر حمايت نمي‎كنند. اين چه جور ولايتي است؟! در واقع، هر چهار ركن ولايت، با هم و يكجا، بايد حاضر باشد. اين مكتب اهل بيت است. يعني شما اگر مي‎خواهيد عقلانيت مكتب اهل بيت را تشخيص دهيد، مجبوريد ركن ولايت را در كنار اركان ديگر ببينيد. اين ركن آن‎قدر مهم است كه پيغمبر فرمود: اگر شما هزار سال، بين صفا و مروه عبادت كنيد، به‎گونه‎اي كه شكم شما عين يك مشك خشك شده باشد ولي ولايت را نفهميده باشيد، كل عبادتتان به‎جايي نمي‎رسد. اين سياسي‎ترين تلقي از دين است، اصلا دغدغه مشروعيت، آغاز بيداري سياسي است. مي‎خواهم بگويم كه چنين تفكري را در هيچ‎يك از مكاتب سياسي دنيا نديدم كه تا اين حد راجع به مشروعيت، حساس باشد. مشروعيت، مي‎دانيد كه جوهر ماهيت سيطره است. شما هر تئوري‎اي راجع به حكومت داشته باشيد، اگر راجع به مشروعيتش ساكت باشيد، يعني در حقيقت، راجع به جوهر حكومت چيزي نگفته‎ايد. اين، مكتب اهل بيت است. ممكن است در ديگر مكاتب اسلامي، تلقي از دين در جايي و به‎طور ثابت وجود داشته باشد كه راهي هم به تحول ندارد. اما در مكتب اهل بيت، سرچشمه‎هاي عقلانيت زنده و مشخص است. در عين‎حال، جوشش از اين سرچشمه‎ها، به تناسب زمان و ظرفيت خودمان است.
يعني بنا به اين كه ما چقدر ظرفيت وجودي و فكري داريم، به همان اندازه مي‎توانيم دريافت داشته باشيم و اين يك پويش بسيار عجيب در مكتب اهل بيت است. مكتب اهل بيت، حادثه خاصي است. حادثه‎اي بزرگ در تفكر اسلامي است؛ حادثه‎اي معمولي نيست

پایان بخش اول


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

اساسا سکولاریسم با جهان بینی و اصول اعتقادی اسلام هیچ گونه توافق و سازگاری ندارد. بر اساس جهان بینی توحیدی همه هستی عرصه حاکمیت و سلطه بلا منازع خداوندی است که آفریدگار و مالک و یگانه مدیر و مدبر سرای وجود است و هیچ عرصه ای حتی گردونه زیست و مناسبات اجتماعی انسان از سیطره ربوبی تکوینی و تشریعی او خارج نیست. در مقابل سکولاریسم به جداسازی عرصه اجتماع از گستره نفوذ و حاکمیت خداوند فتوا می دهد و این اساسا با جهان بینی الهی سازگار و موافق نیست.
فضل الرحمان می نویسد: «عرفی گرایی، تعالی و جهانشمولی کلیه ارزش های اخلاقی را نابود می کند ...عرفی گرایی ضرورتا کفرآمیز است.»
 از سوی دیگر می توان گفت که سکولاریزاسیون مبتنی بر نوعی دنیاگروی محض و غایی است درحالیکه در نگاه اسلام این جهان نه غایت فرجامین که مرحله ای مقدماتی و گذران به سوی حیات راستین و پایای آدمی است. قرآن در این باره می گوید:«... سرای آخرت حیات[راستین] است.» و نیز می فرماید:«و آخرت نیکوتر و پایدارتر است.»

لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

مشروعیتی که در فلسفه سیاست مطرح می شود مفهومی اصطلاحی دارد که نباید آن را بامعنای لغوی این واژه و واژه های هم خانواده اش اشتباه گرفت; به عبارت دیگر نباید مشروعیت رابا مشروع ، متشرعه و متشرعین که از شرع به معنای دین گرفته شده همسان گرفت. بنابر این،معنای این واژه در مباحث سیاسی تقریبا مرادف قانونی بودن است.
حال که حکومت، ضرورت دارد 
(برای آگاهی از ضرورت حکومت به این مطلب مراجعه کنید)  و اساس آن براین است که دستوری از مقامی صادر شود ودیگران به آن عمل کنند، قوام حکومت به وجودشخص یا گروهی است که حاکم اند و همین طوربه مردمی که می بایست دستورات حاکم را بپذیرندو بدان عمل کنند.
اما آیا مردم از هر دستوری باید اطاعت کنند وهر شخص یا گروهی حق دارد دستور دهد؟
در طول تاریخ کسانی با زور بر مردم تسلط یافته و حکم فرمایی کرده اند، بی آنکه شایستگی فرمانروایی را داشته باشند. همچنین گاه افرادشایسته ای بوده اند که مردم می بایست از آنان اطاعت کنند.
منظور از مشروعیت این است که کسی حق حاکمیت و در دست گرفتن قدرت و حکومت راداشته باشد، و مردم وظیفه خواهند داشت از آن حاکم اطاعت کنند.

 

تلازم حق و تکلیف
میان حق حاکمیت و تکلیف اطاعت تلازم وبه اصطلاح منطقی، تضایف برقرار است. وقتی کسی حق داشت، طرف مقابل، تکلیف دارد که آن حق را رعایت کند. اگر پدر حق دارد به فرزندش دستور بدهد، پس یعنی فرزند باید اطاعت کند.وقتی می گوییم حاکم حق دارد فرمان بدهد،یعنی مردم باید به دستورش عمل کنند. پس می توان گفت: مشروعیت یعنی حقانیت .
پس مشروعیت حکومت یعنی حق حکومت برمردم. در میان مردم این باور وجود دارد که در هرجامعه ای کسانی حق دارند بر مردم حکومت کنندو کسان دیگری چنین حقی را ندارند. پس اگر گفته شود فلان حکومت مشروع است، بدین معنا نیست که دستورهای آن حکومت، لزوما حق و مطابق باواقعیت است. حقی که در اینجا گفته می شود،مفهومی اعتباری است که در روابط اجتماعی مطرح می گردد.

مفهوم حق حاکمیت
گفته شد حق حاکمیت و تکلیف به اطاعت با هم ملازمند و بدون یکدیگر، بی معنی اند. پس تفاوتی نیست اگر بپرسیم: چرا حاکم حق دارددستور دهد، یا اینکه سؤال کنیم: چرا باید مردم ازحاکم پیروی کنند و دستورهای او را اجرا نمایند.
اگر پذیرفتیم که اولا در هر جامعه ای بایدحکومتی وجود داشته باشد، و ثانیا: حکومت، به معنای تدبیر امور اجتماعی یک جامعه است پس باید بپذیریم کسانی حق دستور دادن و حکم کردن دارند، و در مقابل، مردم مکلف اند دستورهای حاکم یا هیات حاکمه را اطاعت کنند. اگر دستوری در کارنباشد، دیگر حکومتی وجود نخواهد داشت. اگردستور و اوامری باشد، ولی کسی اطاعت نکند،حکومت بیهوده خواهد بود.
همان دلایل عقلی که رابطه رئیس و مرؤوس ویا امام و امت را به وجود می آورد، که بدون چنین رابطه ای، مصالح جامعه تامین نمی شود، عینا ثابت می کند که حاکم، حق حکم کردن دارد و مردم بایداز او اطاعت کنند.

پرسش ها و پاسخ ها

------------------------------------------------------------------------------

برای دسترسی به همه مطالب مربوط به موضوع حکومت اسلامی می توانید به آرشیو موضوعی وبلاگ مراجعه کنید.


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

مطلب ویژگی های حکومت اسلامی را در دو قسمت نوشتم. قسمت اول را می توانید از
اینجا مطالعه کنید.
و اما ادامه ویژگی های یک حکومت اسلامی :

۴- حکومت حاکم اسلامی که در چارچوب معیارها و قوانین اسلامی به حکومت می پردازد می تواند جزو اهداف و مقاصد مقدس و اصولی به شمار آید. چون در این نوع نگرش قدرت و حکومت حاکم عادل از قدرت و حاکمیت الهی سرچشمه می گیرد٬ می تواند جزو مسایل اعتقادی تلقی شود و تمکین در برابر چنین حکومتی به عنوان واجبی از واجبات دینی-عقیدتی تلقی شود.

این نوع نگرش به قدرت و حکومت پیام دیگری نیز دارد و آن این که قدرت و حکومت از دید اسلام تنها وسیله ای است برای استقرار حق و عدالت و نیز فراهم کردن زمینه لازم برای رشد و تعالی پیروان خود.

حضرت علی(ع) در جریان بیعت مردم با او برای خلافت پس از مرگ عثمان، سوگند یاد کرد که پذیرش حکومت بر شما در راستای تعهدی الهی است که علما و دانشمندان هر جامعه در برابر شکم خوارگی ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان بر عهده دارند تا از طریق آن حق مظلومان و ستم دیدگان را از ستمگران بستانند. در غیر این صورت حکومت بر شما و دنیایتان با همه زینت هایش نزد من از آبی که از بینی گوسفندی بیرون می آید کم ارزش تر است!

۵- در جهان بینی اسلامی انسان موجودی آزاد و دارای فطرتی خداجوست و تمام موجودات جهان به نوعی در خدمت اویند تا او به اهداف عالی انسانی-الهی خویش برسد. طرح این مسئله که در حکومت اسلامی حاکمیت مطلق تنها از آن خداست، هیچ منافاتی با حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش و حق انتخاب در زندگی ندارد. زیرا در فلسفه و کلام اسلامی این موضوع به روشنی اثبات شده که اراده انسان در زندگی بویژه در تعیین سرنوشت اجتماعی در طول اراده الهی است نه در عرض آن و معارض و منافی با آن؛ پس انسان موجودی مجبور نیست و صاحب اختیار سرنوشت خویش است و طبق آیات صریح قرآن، خواست خدا در تعیین سرنوشت انسان مبتنی بر خواست و اراده انسان است:

« ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم »۱
«خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند.»

اکنون اصل 56 قانون اساسی را می خوانیم :
حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته است. هیچ کس نمی تواند این حق الهی را از انسان صلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد، و ملت این اصل خداداد را از طرقی که در اصول بعد می آیداعمال می کند.

۶- در اندیشه سیاسی اسلام، انسان قادر به تعیین و تغییر سرنوشت خویش و در نتیجه اصلاح ساختار حکومت سیاسی و یا تعیین نوع آن می باشد. حکومت اسلامی به رغم آن که مشروعیت خویش را از خداوند و اذن و اراده او می گیرد، ولی در مرحله تحقق و شکل گیری منوط به خواست و اراده مردم است و این مردمند که با پذیرش آن از راه آرا و یا مبارزات حق طلبانه به آن عینیت و رسمیت می بخشند.

چنین نیست که مردم مجبور باشند حکومت مورد نظر خدا را بپذیرند چه بخواهند و چه نخواهند! چنانکه برخی افراد با داشتن چنین برداشت غلطی، پیشنهاد می دهند که: «حق حاکمیت باید از دو منبع باشد: خدا و مردم؛ و نمی تواند و نباید تماما الهی باشد، چرا که در مقام نقد و مهار قدرت، مردم باید بتوانند مستقلا و بی احتیاج به اذن کسی (که خود را واجد منصب الهی حکومت می داند) قدرتمندان را نقد و قدرتشان را مهار کنند!»۲

چنین برداشت غلطی از اینجا ناشی شده که خواست و اراده مردم در عرض خواست و اراده خداوند تلقی شده است. در حالی که چنین نیست.
توجه کنید! پیامبران الهی و ائمه معصومین(ع) هرچند به تبلیغ آرا و عقاید دینی خویش می پرداختند و مردم را به دینداری و خدا پرستی و پذیرش مبانی سیاسی-اجتماعی مکتب خویش و تشکیل حکومت دینی دعوت می کردند و چه بسا جان خویش را در راه تحقق اهداف انسانی-الهی خویش می دادند ولی هیچ گاه برای رسیدن به اهداف خویش که بطور قطع در جهت خیر و صلاح مردم هم بود، از راه بکارگیری زور و با توسل به قدرت قاهره الهی وارد نمی شدند؛ و چه بسا نزدیکترین کسان آنان یعنی زن و فرزندانشان از آنها روی گردان بوده به ایشان ایمان نمی آوردند، ولی آن بزرگواران آنها را به پذیرش دین و مرام خویش مجبور نمی ساختند.

در مواقعی که مردم به روشنگریها و ارشادات رهبران دینی پاسخ مثبت داده و در راه براندازی حکومت های طاغوتی و تشکیل حکومت دینی آنها را یاری می کردند آنان به اهداف خود جامه عمل می پوشاندند. نظیر حضرت سلیمان و حضرت داوود و پیامبران پیشین و پیامبر اسلام(ص)

امام خمینی نزدیک به دو دهه تنها با تعدادی محدود از علما و یاران خود به مبارزات علیه رژیم طاغوت و روشنگری مردم مسلمان پرداخت؛ پس از گذشت زمان نسبتا طولانی ملت ایران به صحنه آمد و با امام همراه شد و مبارزات آگاهانه خود را تا سرنگونی رژیم پهلوی ادامه داد. پس از آن نوع حکومت از طریق رای گیری و توسط مردم برگزیده شد(جمهوری اسلامی با اکثریت قاطع رای 2/98٪) و از آن زمان تا کنون مردم بارها پای صندوق های رای آمدند و نهادهای قانونی وسیاسی نظام را با آرای خویش به رسمیت شناختند.

حکومت اسلامی تبلور خواست و اراده ملت در همه پرسی های متعدد است و بنابراین اینطور نیست که حکومت اسلامی و ولایت فقیه اراده ای مافوق اراده و خواست مردم داشته باشد و هرطور که بخواهد عمل کند!

در عین حال نباید فراموش کنیم که حکومت اسلامی دارای قانون اساسی برگرفته از احکام و قوانین قرآن و اسلام است که ملت آن را با رای خویش تایید کرده و پذیرفته که قوانین اسلام در قالب احکام و قوانین اجرایی نظام جمهوری اسلامی به اجرا گذاشته شود. نتیجه این که ملت قبول کرده رای و اراده الهی که مافوق اراده ملی ولی همسو و هماهنگ با خواست قلبی و فطری انسان است، بر او حکومت کند؛ در واقع حکومت اسلامی یعنی قانون اساسی و قانون اساسی یعنی قوانین اسلام و این قوانین هم از اراده الهی سرچشمه می گیرد.

پی نوشت :
۱- سوره رعد - آیه ۱۱
۲- مقاله «تحلیل مفهوم حکومت دینی»٬ عبدالکریم سروش

برای دسترسی به همه مطالب مربوط به موضوع حکومت اسلامی می توانید به آرشیو موضوعی وبلاگ مراجعه کنید.


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

چه ویژگی هایی حکومت اسلامی را از حکومت های غیر دینی متمایز می کند؟

۱- حکومت دینی و بطور کلی اندیشه سیاسی اسلام از وحی سرچشمه گرفته است.(این وحی که رسول گرامی اسلام(ص) آن را بدون واسطه از منبع غیب دریافت می کرده اند با وحی مصطلح در مسیحیت کنونی کاملا بیگانه بوده و با آن تفاوت جوهری دارد.)

۲- بر اساس دید وحی٬ حاکمیت مطلق بر جهان آفرینش تنها متعلق به خداوند است:

«...له ملک السموات و الارض... و لم یکن له شریک فی الملک»۱
پادشاهی آسمانها و زمین از آن خداست... و برای او در حکومت جهان شریکی نیست.

«هنالک الولایة لله الحق»۲
در آنجا ثابت شد که همه انواع ولایت(تکوینی و تشریعی) از آن خدای برحق است.

از این رو مشروعیت حکومت هر حاکمی٬ از حاکمیت و ولایت تشریعی الهی سرچشمه می گیرد و هرگونه مشروع دانستن حکومتی جز از این طریق نوعی شرک در ربوبیت تشریعی بشمار می آید.

رسول خدا(ص) نیز حکومت را امانت الهی معرفی کرده اند:
«حکومت در دست حاکم امانت است و آن در روز قیامت مایه خواری و پشیمانی است٬ مگر کسی که آن را به حق و از راه مشروع تصاحب کند و به وظیفه خویش عمل نماید.»۴

۳- حکومت اسلامی٬ حکومت قانون است. در حکومت اسلامی این شخص حاکم و آراء و منویات شخصی او نیست که حکومت می کند٬ بلکه شخصیت حقوقی اوست که در چارچوب قوانین الهی حکومت می کند.حاکم اسلامی در واقع مجری قوانین و فرامین الهی و حکومت بستر این اجراست.

بنابراین کسانی که دولت و حاکم اسلامی را به استبداد در رای متهم می کنند از شیوه حکومتی در اسلام بی خبرند.

بنیانگذار جمهوری اسلامی درباره نوع سیاست و شیوه حکومت در اسلام می فرماید:
«از دیدگاه اسلام٬ سیاست به نوعی هدایت جامعه سیاسی اطلاق می شود که بر اساس اصول و ارزش های اسلامی و در راستای مصالح جامعه توسط افراد واجد شرایط انجام می گیرد.»۵

ادامه دارد ...

توضیحات :
۱- فرقان آیه ۲ - نور آیه ۴۲ - فاطر آیه ۱۳ - ص آیه  ۱۰ - شوری آیه ۴۹ - فتح آیه  ۱۴
۲- کهف آیه ۴۴
۳- اصل ۵۶ قانون اساسی : حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست.
۴- صحیح مسلم٬ جلد ۲
۵- سخنرانی امام در تاریخ سوم دی ماه ۱۳۵۹

مطالب مرتبط
برای دسترسی به مطالب زیر٬ لطفا به آرشیو موضوعی٬ بخش حکومت اسلامی مراجعه کنید:
معنای حکومت و ضرورت تشکیل آن
ضرورت تشکیل حکومت از دیدگاه اسلام
آیا فقه اسلامی می تواند مرجع قانون گذاری قرار بگیرد؟


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |


بسم الله الرحمن الرحیم

در دو گفتار پیشین درباره ضرورت ایجاد حکومت از دیدگاه عقل و فطرت و دین نوشتم.
اگر بپذیریم که تشکیل حکومت ضرورت دارد، این سوال مطرح می شود که برای قانون گذاری چه مرجعی صلاحیت دارد؟ نمی خواهم وارد بحث های کلیشه ای بشوم. اینکه عقل انسان توانایی و گستره ادراک محدود دارد و نمی تواند برنامه ریز جامعی برای سعادت دنیوی و اخروی بشر باشد از اصولی که هرکس کم و بیش با آن آشناست و احیانا درباره زیاد خوانده و شنیده است. البته انشالله پیرامون مبحث "مشروعیت" و ملاک های آن هم مطالبی خواهم نوشت.

اما مطلبی در این نوشتار می خواهم مطرح کنم بحث "فقه اسلامی به عنوان یک مرجع قانون گذاری" است. عده ای بر این عقیده اند که مرجع قانون گذاری و تشکیل حکومت، "فقه اسلامی" است چون قوانینی که متصل به منبع وحیانی باشند می توانند از حصار زمان و مکان(که عقل گرفتار آن است) خارج شده و انسان و سعادت او را بهتر بشناسند و نقشه بهتری برای وصول به آن ترسیم کنند. 

اما ... از جمله اشکالاتی که بر فقه اسلامی وارد کرده اند این است که فقه پاسخگوی نیازهای بیشمار و متعدد انسان در این عصر نیست. چطور می توان بر اساس آیینی که قوانینش ثابت است در عصر تحولات و دگرگونی های پی در پی حکومت تشکیل داد و رفع همه نیازها را از آن خواست؟

« سامان بخشی و مشکل زدایی و فراغت آفرینی فقه، مخصوص جوامعی ساده و تحول و تشعب نایافته بود که روابطی ساده و حاجاتی اندک، آدمیان را به یکدیگر پیوند می داد؛ لذا گمان می رفت هرجا مشکلی رخ دهد به سرپنجه احکام فقهی گشوده خواهد شد... لیکن امروز مگر می توان انکار کرد که غوغای صنعت و تجارت و غبار روابط تیره سیاسی جهان را فقه فرو نمی نشاند و غول عظیم مشکلات بشر امروز را فقه مهار نمی کند...؟!»(۱)

این اشکال از عدم شناخت دقیق فقه اسلامی سرچشمه می گیرد. ابتدا باید دانست: فقه به چه معناست و چه کستره ای دارد؟
« فقه علم به احکام همه افعال بشر و ترکها و خودداری عملی او در هر دو قلمرو مادی و معنوی، با استناد به خدا، به وسیله دلایل اصلی کتاب، سنت، اجماع و عقل.»(۲)

می بینیم که موضوع علم فقه عبارت است از همه اعمال مکلف. در حقیقت هیچ عملی خواه طبیعی یا قراردادی، و خواه ارزشی و غیر آن از مکلف سر نمی زند مگر اینکه مشمول این قانون عمیق و فراگیر یعنی فقه می شود.

اما در مورد قوانین ثابت اسلام و نیازهای متغیر بشری:

می دانیم اسلام دین فطرت است و به اقتضای نیازهای فطری و اصیل انسان یک سلسله احکام و قوانین کلی وضع کرده است. از آنجا که فطرت انسان تغییرپذیر نیست و تغییر ماهیت نمی دهد؛ قوانین مبتنی بر اساس فطرت و فطریات هم پیوسته ثابت و تغییرناپذیرند مانند اینکه همیشه "عدل" خوب است و "ظلم" بد است؛ یا قوانین کلی و ثابت نفی حرج؛ نفی ضرر و زیان به دیگران؛ قانون وفای به عهد،عقد و پیمانهای فردی و اجتماعی و ...

اساسا رمز بقای اسلام همین است که بر یک سلسله اصول کلی و ثابت تکیه دارد، در غیر این صورت اگر صرفا به مسایل جزیی و روزمره (که پیوسته درحال تغییر و دگرگونی اند) می پرداخت، در گذر زمان کارآیی خود را از دست می داد.

درکنار برخورداری از قوانین کلی و ثابت، اسلام استعداد دگرگونی و ظرفیت تغییر در شرایط مختلف و زمانها متعدد را دارد و این امر بوسیله قوانین جزیی و فروعی است که از همان قوانین کلی استنباط و استخراج می شوند.

 پیشوایان دینی برای تامین این نیاز بشر دستور داده اند(۳) که علما و فقهای واجد شرایط از راه اجتهاد و ارجاع فروع به اصول احکام مورد نیاز انسان را در هر عصری استنباط و استخراج کنند. چون نیاز جدید یعنی موضوع جدید و موضوع جدید هم حکم جدید می طلبد که از راه اجتهاد قابل دستیابی است.

پی نوشت:

1- قصه ارباب معرفت، عبدالکریم سروش

2- فلسفه دین، محمد تقی جعفری

3- "علینا القاء الاصول و علیکم التفریع" یا "انما علینا نلقی الیکم الاصول و علیکم ان تفرعوا"

*******************************

مطالب مرتبط :

معنای حکومت و ضرورت ایجاد آن

ضرورت تشکیل حکومت از دیدگاه اسلام


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

پژوهش های جامعه شناسانه نشان می دهد که تشکیل دولت و حکومت همیشه و در همه شرایط یک ضرورت اجتناب ناپذیر عقلی و فطری بوده و می باشد. زیرا بشر مدنی الطبع بوده و تنها در سایه یک زندگی اجتماعی و تشکیلات منسجم سیاسی که در آن حقوق انسان ها محترم شمرده می شود می تواند به حیات خود ادامه دهد. در غیر این صورت زندگی بشر شکل انسانی و معقولی نخواهد داشت بلکه هرج و مرج، بربریت و توحش و حق کشی و نابرابری از نوع بی قانونی زورمدارانه بر آنها حاکم خواهد بود.

در اسلام هم این ضرورت عقلی و فطری بخوبی درک شده و وجود حکومت به عنوان یکی از ضروری ترین نیازهای جامعه انسانی مورد تصدیق و تایید قرار گرفته است.بر همین اساس بود که رسول گرامی اسلام(ص) پس از هجرت به شهر مدینه بلافاصله شالوده تشکیل دولت اسلامی را ریخت و تشکیلات سیاسی-حکومتی ایجاد کرد.

از آن طرف مسلمانان با اینکه در مورد مسائل دینی و عقیدتی نظیر نماز و حج و روزه و... از آن حضرت سوال می کردند و توضیح می خواستند ولی در مورد ایجاد سیستم حکومتی از آن حضرت سوال نکرده و توضیح نخواستند چون این ضرورت را با عقل و فطرت خود درک می کردند. حتی جریان های سیاسی پس از رحلت پیامبر(ص) صرفنظر از شیوه درست یا نادرست اجرا؛ از همین احساس فطری سرچشمه می گیرد.

حضرت علی(ع) در سخن مشهور خویش؛ ضرورت عقلی و نیاز فطری به وجود حکومت و حاکم را چنین گوشزد می کنند:

« لابد للناس من امیر بر او فاجر یعمل فى امرته المؤمن و یستمع فیها الکافر و یبلغ الله فیها الاجل »

مردم ناگزیر نیازمند حاکمند چه نیکوکار و چه زشتکار؛ به نحوی که در حکومت او مومن توانایی کار و تلاش برای زندگی پیدا کند و کافر درسایه حکومتش بهره مند شود و خداوند فرجام زندگی را به نهایت آن برساند.(یعنی مردم در سایه حکومت او دوران زندگی را طی کنند و به سرانجام مقرر شده اش برسند.)(1)

از سوی دیگر اسلام به عنوان دینی کامل، اهدافی را برای رساندن انسان ها به سعادت دنیا و آخرت مطرح کرده و بر آنها تاکید ورزیده است. مانند اقامه عدل و قسط در جامعه(2)، رهاسازی مردم از بند استکبار(3)، مبارزه با طاغوت ها جهت نفی حاکمیت آنها و جایگزین ساختن حاکمیت خداوند در زمین(4)، امر به معروف و نهی از منکر(5)، وضع قوانین کیفری و مجازاتهای تضمین کننده سلامت و ثبات جامعه انسانی نظیر حدود، دیات، قصاص و مانند آن که در آیات بیشماری از قرآن بیان شده است.

روشن است تحقق این اهداف عالی در جهت پیاده کردن قوانین اسلامی و فراهم ساختن زمینه رشد و کمال انسانها بدون برنامه ریزی، تشکیلات اجرایی و دستگاه حکومتی به هیچ وجه میسر نیست.

همچنین باید توجه داشت که اندیشه حکومت اسلامی و آمیختگی سیاست با دیانت در اسلام، یک ضرورت و واقعیت مورد اتفاق و اجماع اکثریت قریب به اتفاق مسلمانان در طول تاریخ بوده است و متفکران شیعه و سنی نیز بر ضرورت حکومت اجماع دارند.

پی نوشت:

 

۱- نهج البلاغه، صبحی صالح، خ40

۲- حدید؛ آیه 35

۳- اعراف؛ آیه 157

۴- نحل آیه 36ٰ؛ زمر آیه17؛ یوسف آیه 40؛ نساء آیه 58

۵- آل عمران آیات 104 و 110؛ توبه آیات 71 و 72


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |


به یاری خداوند قصد دارم از امروز موضوع جدیدی به مباحث این وبلاگ اضافه نمایم با عنوان
حکومت اسلامی

مسئله ای که در سالهای اخیر پیرامون آن بحث های زیادی صورت گرفته و مقالات و کتب مختلفی در مدح یا ذم آن نگاشته شده است. اما من قصد دارم در این جایگاه بیشتر از منظر تئوریک به این قضیه بنگرم و تا حد امکان در صدد نفی یا اثبات مصداق ها نباشم.

احساس می کنم همیشه یکسری جهت گیری های بی دلیل و غالبا سیاسی و متعصبانه وجود داشته و دارد که مانع از مطرح شدن این مبحث بصورت کلامی و علمی گشته است. بنابراین باید از پایه شروع کرد و تا در عمق و ریشه به نتیجه نرسیده ایم نباید سراغ مباحث فرعی تر و شاخ و برگ ها برویم.

امیدوارم دوستان صاحب نظر همگام با مباحث مطرح شده به بیان اندیشه های خود بپردازند.

...........................................................

ابتدا بحث مختصری درباره ضرورت حکومت:
 در نظرات متفاوتی که در مبحث حکومت مطرح شده است به ضرورت وجود حکومت در جامعه (صرف نظر از نوع آن) اعتراف شده است. می توان گفت در میان مکاتب بشری تنها آنارشیسم به ضرورت وجود حکومت اعتقاد ندارد. آنارشیست ها معتقدند بشر می تواند با اصول اخلاقی زندگی خویش را اداره کند و نیازی به حکومت نیست. یعنی باید چنان حرکت کرد که به این نتیجه رسید.
با نگاهی گذرا به تاریخ متوجه می شویم که این نظریه غیرواقع بینانه است و قرنها تجربه نشان داده است که همیشه افرادی هستند که قوانین اخلاقی را زیر پا می گذارند و در صورت مهارنشدن توسط یک قدرت برتر، جامعه را به هرج و مرج می کشانند.

وقتی صحبت از حکومت دینی می شود باید نخست به تعریف مولفه های این عبارت بپردازیم:
حکومت یا دولت (که من آن را در این مباحث مرادف حکومت می گیرم) عبارت است از قدرت سیاسی سازمان یافته ای که امر و نهی می کند. بر طبق این تعریف، دولت در اینجا نه به معنای قوه مجریه کشور بلکه به مفهوم هیات حاکمه است که شامل مجموعه سازمان ها و نهاد های قدرت می شود.

این تعریف از حکومت دارای سه جنبه متمایز است :

1- صاحب اقتدار (Authority) است و امرونهی می کند.

2- دارای سازمان و ساختار (Structure) است.(چه در شکل استبدادی و چه دموکراتیک)

3- وظایفی را بر عهده می گیرد و در برابر جامعه و دیگر حکومت ها دارای کارکرد (Function) است.

منظور از دین در عبارت "حکومت دینی"، دین الهی است که بر اساس آن بشر نه سازنده دین بلکه دریافت کننده پیام الهی و ملتزم به محتوای دین است. برهمین اساس وحی به عنوان پیام الهی، اصلی ترین منبع شناخت دین است اما نه یگانه منبع شناخت دین؛


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |