تبليغاتX
اندیشه درخشان
اندیشه درخشان
انقلاب فرهنگی در آمریکا دارای عنوانی است به نام ضدفرهنگ که از سه عنصر اصلی تشکیل شده است:

1- استفاده از مواد مخدر
2- آزادی روابط جنسی
3- موزیک جدید(1)

در آمریکا بیش از 3 میلیون معتاد حرفه ای و 20 میلیون مصرف کننده تصادفی مواد مخدر وجود دارد.(2)

مشکلات استفاده از مواد مخدر در مدارس آمریکا می‌رود تا به یک بحران در این کشور تبدیل شود و والدین آنها از اینکه روزی مدارس آمریکایی عاری از مواد مخدر بشود، ناامید شده‌اند.
بر اساس یک گزارش از مرکز بررسی اعتیاد و استفاده نابجا از داروها در دانشگاه کلمبیا که روز پنجشنبه منتشر شد، درصد جوانانی که به دبیرستان می‌روند و مشکلات مواد مخدر دارند از ‪ ۴۴‬درصد در سال ‪ ۲۰۰۲‬به ‪ ۶۱‬درصد رسیده است.
در مدارس راهنمایی آمریکا این رقم از ‪ ۱۹‬درصد به ‪ ۳۱‬درصد افزایش داشته است.
‪ ۸۰‬درصد کسانی که در این نظرسنجی شرکت کردند،اظهار داشتند که شاهد استفاده، فروش و یا حمل مواد مخدر در دبیرستانها بوده‌اند.
‪ ۱۳‬درصد جوانان بین ‪ ۱۳‬تا ‪ ۱۹‬سال از ماری‌جوانا استفاده کرده و چهار درصد گفتند که در ماه گذشته از ماده مخدر استفاده کرده‌اند.
گفته می‌شود که این ارقام خیلی کمتر از واقعیت است چراکه دانش آموزان دوست ندارند در این‌باره صحبت کنند.
‪ ۶۰‬درصد والدین کسانی که از مواد مخدر استفاده کرده‌اند معتقدند که هدف داشتن مدارس عاری از مواد مخدر شدنی نیست.
دراین نظرسنجی ‪ ۱۰۶۳‬نفر بین سنین ‪ ۱۲‬تا ‪ ۱۷‬سال و ‪ ۵۵۰‬پدر و مادر شرکت کردند(3)

طبق برآوردها رقم تجاری مواد مخدر در ایالات متحده، امروزه در حد رقم تجاری اتوموبیل و فولاد است.(4)

در نوشتار بعدی بعد دوم از فرهنگ سازی نوین آمریکایی را بررسی می کنم.

پی نوشت :

1) کاسپی، آندره: آمریکا 1968، ترجمه عباس آگاهی
2) نیوزویک؛ خبرگزاری جمهوری اسلامی؛ 86/05/25
3) گارودی، روژه: آمریکا پیشتاز انحطاط،ترجمه قاسم صنعوی
4) همان


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

نه از شب ظلمانی خبری بود، نه قرص ماه کامل، نه رقص مردگان و نه هیاهوی نور و صدای زندگان. مایکل جکسون مرد آن‎طور که بیهوده‎ترین حیات‎ها به آخر می‎رسند، مثل یک ولگرد خیابانی که به نشئگی می‎رود و دیگر بازنمی‎گردد، در میانه روزی مثل هر روز و در ناکجا آبادی پرت در حومه لس‎آنجلس. مرگش از آن حکایت داشت که روحش دیگر از مسخ مداوم 50 ساله این کالبد به ستوه آمده است. انگار دیگر ذره‎ای ارزش انسانی در مایکل نمانده بود تا دمی بیشتر رغبت ادامه حیات را در او برانگیزد. دنیای مدرن و مادی از مایکل یک اسطوره تکرارناشدنی ساخت، ولی مرگ او هیچ شباهتی به مرگ‎های اساطیری تاریخ بشریت نداشت. مرگ جکسون فوق ستاره نه مانند از هم پاشیدن یک ستاره پرنور درخشان، که مثل درهم فرورفتن‎ نهایی یک سیاه‎چاله، تاریک و بیهوده می‎نمود. شاید آن‎چه دکتر اختصاصی‎اش در واپسین لحظات در رگ‎هایش تزریق می‎کرد، مرحله‎ای دیگر از همان سلسله تزریق‎های معروفی بود که می‎بایست یک آدم عاصی از واقعیات زندگی را به صورت حیوانی مدرن و مدرن و مدرن‎تر و حیوان و حیوان و حیوان‎تر استحاله کند. مسخی 38 ساله که از 1971 آغاز شد و عضو چهارده‎ساله گروه تازه گل کرده «جکسون فایو» را که برادران و خواهرانش بودند ناگهان به بتی بی‎بدیل در موسیقی رو به گسترش «راک» بدل ساخت.

«راک اندرول» یک اثر هیجان‎آور و کشدار در ژانر «تریلر» بود که در سال 1982 با همین آلبوم «تریلر Thriller» مایکل جکسون به اوج خود رسید و این بلندترین قله‎ای بود که تاریخ موسیقی به خود دیده بود. از آن پس، فرهنگ پاپ که حالا یک بچه سیاه‎پوست به سپیدی گراییده سلطان آن نامیده می‎شد، وارد فاز جدیدی شد.«تریلر» جکسون آن‎قدر فروخت و آن‎قدر در جوامع جهانی رسوخ کرد که عملا در دنیای واقع بی‎رقیب باقی ماند. پس یک دنیای دیگر خود را به دنیای واقعی ما تحمیل کرد و دو دنیا به موازات هم قرار گرفتند: دنیای انسان‎ها و دنیای «برک دنس». برک دنس یا «رقص شکسته» بزرگترین ابداع جکسون بود و چه بسا تا قرن‎ها وهزاره‎های آتی که خود او و موسیقی‎اش به فراموشی سپرده می‎شوند، این رعشه موزون رباتیک، همچنان بر پیکره بنی‎بشر بیفتد.
مایکل جکسون گویا رسالت داشت تا به مردم غرب و شرق چگونگی آمد و شد بین این دو دنیا را بیاموزد. گرچه این اتفاق تازه‎ای نبود، اما دست کم پرطمطراق‎تر از آن چیزی بود که جریان پیشرو، اما رو به انحطاط موسیقی «راک» تحت عنوان «سوی دیگر» یا «other side» تبلیغ می‎کرد. رسیدن به «آن طرفی» که جریان اصلی راک مدعی‎اش بود نیز مانند دنیای برک دنس جکسون محتاج یک وسیله نقلیه آشنا به نام «اسید» بود. اسید، ال اس دی، ماری‎جوانا، روان‎گردان، مخدر و هر چیز دیگری که می‎خواهید اسمش را بگذارید. اما برگ برنده برک دنس و مایکل، تجسم بخشیدن به «آن طرف» بود. او با رقص و حرکات افسون‎گرانه‎اش به «رقص شکسته» ماهیتی فراانسانی بخشید و خود از این طریق به تب «ابرانسان» غرب تبدیل شد. کافی بود تا شیفتگانش به هیئت و لباس او درآیند و پاسی از شب گذشته مجهز به بزرگترین وسیله نقلیه ابداع بشر یعنی «روان‎گردان» راهی کاباره‎ای در ناکجاآباد شوند تا همراه با «رقص شکسته» به «آن طرف» نقب بزنند.
اما رسیدن به دنیای دیگر یا همان ابدیت و لمس فراواقعیت‎ها، سودای ازلی و ابدی بشر بوده است و خواهد بود. این عطش جز با تمسک به سیره انبیاء الهی فرونمی‎نشیند. پس ظهور مایکل جکسون و مسلکش در غرب، بزرگترین گواه مرگ معنویت بود در دنیای مدرن، در این دنیای سرگشته تشنه فرار، عبور و رسیدن. مایکل هم سمبل چنین دنیایی بود. او از واقعیات گریخت، از هویت انسانی‎اش گذشت تا به حیوانیت مدرن رسید و رفته رفته از درون تهی شد. اما منشاء این فرار بزرگ از انسانیت چه بود؟

تغییر؛ از بره به گرگ
شاید این طنز زمانه باشد که اسطوره تغییر و استحاله جامعه آمریکا - پسرکی سیاه‎پوست که از رنج و گمنامی به کانون شهرت و ثروت پا گذاشت- تحت تأثیر قرص کامل ماه از معصومیت بره‎مانند کودکی‎اش به گرگی گناه‎آلود تغییر ماهیت داد و همین‎طور از یک سیاه‎پوست به یک سپید‎پوست، از مرد به زن، از آوازه‎خوان و رقاص به سمبل جنبشی اجتماعی، از هنرمند به تاجر، از مخترع و مبدع هنر انتزاعی به دزد آثار رقبا، از شبه پیامبر دنیای مدرن به فردی بی‎بندوبار که حتی بچه‎های خودش هم از دستش در امان نبودند و درست بلافاصله پس از پیروزی شعار «تغییر» در ایالات متحده و ورود یک رنگین‎پوست به کاخ سفید، چنین به آخر خط می‎رسد. پرزیدنت «باراک حسین اوباما» پس از مرگ ناغافل «مایکل جوزف جکسون» در روز 25 ژوئن 2009، اعتراف کرد که از کودکی طرفدار پروپاقرص «سلطان پاپ» بوده است. «من با موسیقی او بالیدم، حتی هنوز تمام کارهایش را روی «ipod» خودم دارم.
جکسون یکی از بزرگترین هنرمندان تاریخ ما باقی خواهد ماند، البته من فکر می‎کنم غنای او به‎عنوان یک هنرمند با زندگی شخصی تراژیک و غم‎بارش توأم بود.» جالب این‎که یانکی‎ها و بسیاری از مردم گوشه و کنار جهان که تحت نفوذ فرهنگی آمریکا هستند، به‎جای آن‎که فقدان «جکسون» را به ماتم بنشینند، به یادش جشن می‎گیرند و می‎رقصند و اوباما هم از این حرکت استقبال می‎کند: «از این‎که او قبل از هرچیز به‎خاطر لذتی که به زندگی بسیاری از افراد بخشید به‎خاطر آورده می‎شود، مسرورم.» و بعد در توجیه این‎که چرا برخلاف میل جامعه سیاهان آمریکا برای مرگ مایکل پیام تسلیت رسمی نفرستاد، می‎گوید: «هیچ نشانه‎ای از نارضایتی در این مورد در جامعه سیاهان ندیدیم.» اما چرا هنوز جامعه سیاهان آمریکا تا بدین حد به مایکل جکسون علاقه دارند؛ چنان‎که باراک اوباما به‎عنوان یک فرد پایبند به اخلاق نیز این‎گونه به او ادای دین می‎کند. پاسخ این پرسش را باید در هرم طبقاتی جامعه یانکی‎ها جست‎وجو کرد. مایکل جکسون از همان اوان بلوغ با هوش ذاتی و القای مدیران برنامه سفیدپوستش، دریافت که برای مورد توجه قرار گرفتن در جامعه نژادپرست آمریکا و صعود به بالای هرم باید از هویت سیاهپوست خود فرار کند. در طول دهه هفتاد تلاش می‎نمود هویتی جدید و انفرادی برای خود بسازد. در آلبوم‎های انفرادی‎اش او به سبک «راک اندرول» روی آورد که موسیقی خاص سپیدها بود و سمبل آن «الویس پریسلی» محسوب می‎شد که سال‎ها بعد مایکل با دختر او ازدواج کرد. تغییر بعدی در نوع رقص و حرکاتش بود که او با الهام از رقص‎های پانک و حرکات پست‎مدرن حرکاتی شبیه حرکات ربات‎ها پیشه کرد که این‎ هم بیشتر مورد علاقه سپیدهای آمریکا بود تا رنگین‎پوستان. اما از اوایل دهه هشتاد و تقریبا یک سال پیش از انتشار آلبوم معروفش «تریلر» رنگ طبیعی پوستش که قهوه‎ای کم‎‎رنگ بود، رو به‎ روشن و روشن‎تر‎شدن گذاشت و بحث عمومی درباره این‎که جکسون از لوسیون‎های سفید کننده استفاده می‎کند بالا گرفت. این روند تا پایان دهه هشتاد ادامه داشت تا این‎که سرانجام پوست او کاملا به سفیدی گرایید و تازه فاش شد که مایکل تدریجا ترکیبات بیولوژیک را زیر پوست خود تزریق می‎کرده است. اما در این گذار تقریبا یک دهه‎ای از سیاه‎پوستی به سپید‎پوستی، حساسیت جامعه سیاهان رفته‎رفته فروکش کرد و آن‎ها به تعبیری نو از سپید شدن هم‎رنگ سابقشان رسیدند. در واقع دستگاه‎های تبلیغاتی سعی کردند، این تغییر رنگ را به حساب انگیزه‎های مبارزاتی مایکل با نژادپرستی بگذارند، که به زعم آن‎ها مایکل قصد داشت بدین طریق ثابت کند، نژاد سیاه تنها در رنگ پوست با نژاد سپید که برتر قلمداد می‎شود تفاوت دارد، نه در میزان شایستگی‎ها و توانایی‎هایش. اما انگیزه‎های جکسون از این سپیدنمایی کاملا از عقده درونی و همین‎طور جاه‎طلبی و منفعت طلبی‎اش برای فتح بیشترین رکوردهای فروش آلبوم‎هایش سرچشمه می‎گرفت. از سویی دیگر نمی‎توان نادیده گرفت که سپید‎پوست‎نمایی مایکل، انگیزه‎های واپس‎گرایانه جامعه سیاهان و رنگین‎پوستان را تغییر داد و آن‎ها را به تدریج صاحب انگیزه‎هایی شبیه اکثریت سپید پوست کرد. در واقع او سیاهان را به یک رقابت نژادی با سپید‎ها برای پذیرش مفاهیم امپریالیستی حاکم بر جامعه ایالات متحده واداشت. شاید به قدرت رسیدن اوبامای سیاه‎پوست حاصل همین موج باشد، اما به‎نظر نمی‎رسد این روند به اتفاقی میمون در آمریکا بدل شود، چنان‎که چهره‎هایی مثل کالین پاول و کاندولیزا رایس هم پیش از اوباما به کاخ سفید آمدند، ولی نفرت جهانی را برانگیختند. زمانی‎که مایکل جکسون برای فرار از تبعیض همچنان حاکم بر آمریکای دهه‎های شصت و هفتاد و همین‎طور خشونت و سخت‎گیری‎های پدرش «جو جکسون» روی به هویتی جدید آورد، بره‎ای بود که می‎خواست به حاشیه‎ای امن فرار کند، اما رفته‎رفته او به همان سندرمی دچار شد که از ابتدا جامعه سپید آمریکا بدان مبتلا بودند. سندرمی که از غرب وحشی به آمریکای امروز به ارث رسیده و به‎تدریج اقلیت حاکم را به اکثریتی مهاجم و منفعت‎پرست بدل کرده است. ریشه «گرگ‎» صفتی که بازتاب جهانی کاراکتر عموسام است را باید در همین روحیه جست‎وجو کرد.
مایکل جکسون بی‎شک دین بزرگی به گردن «باراک اوباما» پرزیدنت سیاه‎پوست آمریکا دارد، چون او با رفتارش به طیفی از بره‎های بی‎آزار و تحت ستم سیاه نشان داد که چگونه می‎توانند خود گرگ باشند. نه این‎که بخواهیم مایکل‎جکسون را موجودی تماما شیطانی توصیف کنیم. شاید او ذاتا موجودی خبیث و ضداخلاق نبوده باشد، اما به هرحال باید جکسون را قربانی موجی دانست که خود او نمادش بود. موج نفی اخلاق، رواج بی‎عفتی، وارونه جلوه‎دادن ارزش‎های انسانی، جایگزینی ارزش‎های حیوانی و خلاصه تبدیل انسان‎های عاصی و طغیان‎گر دهه‎ شصت و هفتاد قرن بیستم به حیوانات مدرن مطیع امپریالیسم.فقط برای آن‎که بیشتر به کنه واقعیت پی‎ببریم، کافی است جریان‎های جدی موسیقی راک را از زمان طغیان‎های پنجاه سال پیش جوامع غربی به این سو مورد بررسی قرار دهیم. پدیده مایکل جکسون به فاصله اندکی از گروه‎های تأثیرگذاری مثل «پینک فلوید» و «بیتلز» متولد شد و بی‎وقفه در تمام این‎ سال‎ها به پیش رفت؛ بی‎آن‎که به یک جنبش اجتماعی حقیقی در اعتراض به وضع موجود بپیوندد. در حالی‎که گروه‎های پیش‎ روی راک معترض تا زمانی به حیات مفیدشان ادامه دادند که انگیزه اعتراض در جوامع غربی وجود داشت و بعد محو شدند. وقتی فوق ستاره‎هایی شبیه مایکل جکسون به تبلیغ غرایز حیوانی و القای بی‎بند‎و‎باری مشغول بودند، ستاره‎های متفکری مثل «جان لنون» ترور یا سرکوب می‎شدند. به همین دلیل وقتی نسل جدید جریان اصلی راک پنج سال پیش در برنامه‎های موسوم به «Eight Live » در گوشه و کنار دنیا کنسرت‎هایی میلیونی برپا می‎کردند، هیچ‎کس سراغی از مایکل جکسون نمی‎گرفت. او هنوز از سوی جریان اصلی راک متهم به دزدیدن حق پخش چند صد میلیون دلاری آثار «بیتلز»، «الویس پریسلی» و «لیتل جان» است. علاوه‎بر این، گروه‎های مستقل طی دهه‎های هشتاد و نود همواره نسبت به اعمال نفوذ جریان حامی جکسون به‎عنوان سهامداران اصلی شبکه‎های پخش ویدئو کلیپ‎ شکوه می‎کردند که چگونه از ظهور هر رقیبی در مقابل پدیده مایکل جکسون جلوگیری می‎شود. بدین ترتیب بود که مایکل معصوم و مو وزوزی دهه هفتاد به یک گرگ واقعی در عرصه موسیقی و صنعت سرگرمی‎سازی بدل شد. او به مدت دو دهه این صنعت را بلعید، ولی خود به‎خاطر بیماری‎های مربوط به تغییر رنگ پوست و استفاده مداوم از اتاق اکسیژن برای حفظ شادابی جوانی از پا درآمد. کلیپی کوتاه از تلاش مایکل جکسون برای بازگشت به صحنه‎های زنده که یک هفته پیش از مرگش منتشر شد، به خوبی نشان می‎داد که او دیگر نمی‎تواند شور و حال گذشته را به مخاطبانش القاء کند. مایکل نه‎تنها از نظر فیزیکی بلکه به لحاظ روانی هم از پا در آمده بود.
نزدیکان مایکل از به‎هم ریختگی شدید او در یک هفته پایانی زندگی‎اش می‎گویند. حتی گفته می‎شود او دوباره به مواد روان‎گردان پناه برده و دچار فروپاشی شده بود که پس از تزریق ماده هشیار کننده توسط پزشکش، سمی خطرناک در اثر تلفیق مواد شیمیایی مختلف درون خونش پدید می‎آید و او آخرین تغییر و استحاله را برای بازگشت به صحنه در پنجاه سالگی تاب نمی‎آورد. آیا زندگی و مرگ مایکل جکسون آیینه‎ای برای ساکن امروزی کاخ سفید خواهد بود؟ آیا شعار تغییر اوباما حرکتی مایکلیستی برای فرار از شکست‎های سیستم امپریالیستی ایالات متحده نیست و آیا مسخ «تغییر» ، اوباما را هم به مایکل جکسونی دیگر بدل خواهد ساخت؟

شروین طاهری
هفته نامه پنجره - شماره3


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

دامنه خشونت هاي جمعي در ايالات متحده آمريكا روزبه روز بيشتر مي شود. گويا قرار است حوادثي مانند كشتار كليساي ميسوري و به رگبار بستن جمعي از دانشجويان دانشگاه ويرجينيا كه در سال هاي گذشته رخ داده اند همچنان تكرار شود. به راستي ضدفرهنگ ها در ايالات متحده چگونه روان شهروندان و انسان ها را تخريب مي كند؟ چرا مهار خشونت هاي جمعي، خياباني يا خشونت هايي كه در اثر بروز افسردگي هاي فردي و اجتماعي در آمريكا رخ مي دهد عملاً غيرممكن است؟ شايد بهتر باشد سؤال را به گونه اي بهتر مطرح نماييم! چرا اساساً نمي توان روح پليد خشونت را از كالبد 52 ايالت آمريكا جدا نمود؟
به نظر مي رسد «خشونت» در داخل آمريكا تبديل به «جزئي دروني» در كليه مناسبات مذهبي، علمي، اجتماعي و اقتصادي شده است. هرچند كه شبكه هاي تلويزيوني و رسانه هاي آمريكايي سعي دارند بر اين واقعيت سرپوش بگذارند، اما خروجي هاي اين خشونت كنترل نشده خود را به عناوين مختلف بروز مي دهد. اين خشونت خود را در همه جا نشان مي دهد. در مدارس، دانشگاه ها، مراكز خريد و...
جالب توجه اينكه سياستمداران آمريكايي نيز به طور خودكار مولد و مشوق بروز خشونت در كشور خود هستند. در دور قبلي رياست جمهوري ايالات متحده، حضور فردي افراطي از ايالت تگزاس در رأس معادلات سياسي كاخ سفيد، بروز جنگ افغانستان و عراق، حضور فعال كارخانه هاي اسلحه سازي در سياست خارجي واشنگتن و تقويت لابي هاي صهيونيسم بين الملل موجب شد تا چهره سياسي و اجتماعي آمريكا به چهره اي خشن و غيرقابل انعطاف تبديل شود. هم اكنون نيز اوباما با تقويت سياست هاي بوش در افغانستان و تعلل در تعطيلي زندان گوانتانامو همان راه پيشينيان خود را ادامه مي دهد. از سوي ديگر، آموزش هاي مكانيكي و بي روحي كه در مدارس آمريكايي داده مي شود فاقد هرگونه روحيه همزيستي مسالمت آميز در اين كشور مي باشد. هم اكنون امنيت فردي و اجتماعي در تك تك ايالات آمريكا به چالش كشيده شده است. از نيويورك گرفته تا ويرجينيا، از تگزاس تا نيومكزيكو و ... همه و همه خشونت و ناامني را در يك قدمي خود حس مي كنند. فيلم هاي هاليوودي با قهرمان سازي هاي پوشالي خود خشونت را در سلول هاي جوانان آمريكايي تزريق مي كنند، بدون آنكه ظاهراً سرنگي در كار باشد!
واقعيت امر اين است كه قالب هاي رئاليستي موجود در فيلم هاي ساخته و پرداخته كارگردانان هاليوودي كه بسياري از آنها به سفارش شركت هاي اسلحه سازي تهيه و توزيع مي شوند به گونه ايست كه «روان مخاطب» رامورد آسيب مستقيم يا غيرمستقيم قرار مي دهد. محصول اين آزاردهي رواني بايد در بستري خود را نشان دهد. اين بستر همان جامعه ناامن ايالات متحده آمريكاست. اين آسيب مستقيم خود را در اشكال متفاوتي بروز مي دهد. در اين ميان برخي افراد در ذهن و ضمير خود با انواع خشونت ها ايجاد ارتباط مي نمايند. ارتباطي كه دائماً افراد آن را حس مي كنند و خواسته يا ناخواسته با آن نوعي همزادپنداري و همزيستي ديرينه دارند. مخصوصاً در افرادي كه سابقه بيماري هاي روحي يا افسردگي شديد دارند، دامنه اين خشونت القايي از حيطه ذهن فراتر رفته و خود را در عرصه اجتماع ظاهر مي سازد. اين همان عمق فاجعه است. فاجعه اي كه درماني براي آن متصور نيست.
فردي كه به طور مستقيم يا غيرمستقيم مخاطب خشونت القايي در فيلم ها و ابزارهاي رسانه اي و تصويري ايالات متحده قرار مي گيرد، به دنبال قرينه اي عيني است تا آنچه در ذهنش مي گذرد را بر آن انعكاس دهد. اين قرينه تنها در خانواده و جامعه وجود دارد. اين قاعده اي كلي است كه مي تواند هر فردي را تا ميزاني مورد آسيب قرار دهد. البته محاسبه اين ميزان به عوامل متعددي بستگي دارد. اما فارغ از اين قاعده كلي، ايالات متحده آمريكا در خصوص القا و بروز خشونت عمومي مستعدترين كشور دنياست. زيرا سياستمداران و مقامات ارشد اين كشور خود مولد خشونت در نظام بين الملل هستند.
از آنجا كه نهاد خانواده در ايالات متحده آمريكا و غرب به شدت از هم گسيخته است، عواقب اين خشونت بيمارگونه به صورت مستقيم سر از جامعه درمي آورد. خشونت در ايالات متحده آمريكا مي سوزد و مي سوزاند. برخي مي گويند خشونت سلاحي نامرئي و مرگبار است كه ماشه آن در ذهن انسان كشيده مي شود اما قرباني آن خود انسان است. در اين جا ديگر كليسا و دانشگاه و مدرسه و مراكز خريد و تجارت اصالتي ندارند، بلكه خشونت حاصل شده از منشاء مجازي (فيلم هاي خشونت زا) به اندازه ايست كه «همه» را قرباني خود مي كند.
مسلماً مقامات آمريكايي نمي توانند حوادث ويرجينيا، كاروليناي شمالي، نيويورك، كاليفرنيا و... را به عوامل القاعده و طالبان نسبت دهند! ريشه ونمود اين خشونت ها در داخل ايالات متحده آمريكاست. در داخل فيلم هايي كه در آن «قاتل» نقش «قهرمان» و «مقتول» نقش «بازنده» را پيدا مي كند . به راستي چنين خشونت هايي را چگونه مي توان مهار نمود؟ با پخش برنامه هاي روانشناسي از همان شبكه هايي كه در آنها فيلم هاي مرگبار و دهشتناك پخش مي شود؟ آيا اين نوعي تمسخر فرهنگ نيست؟
نويسنده: سعيد سماوي

لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

«هنري فورد»، بنيان گذار كارخانه خوردو سازي «فورد»، هشتاد سال پيش از اين، يعني در حاليكه تنها قريب به دو دهه از تاسيس هاليوود گذشته بود، در روزنامه «ديربون اينديپندنت»، از جريان سازماندهي شده و نظام‌مندي سخن گفت كه تدريجاً با ترويج ليبراليسم اخلاقي و تساهل اعتقادي، جامعه آن روز آمريكا را به سمت فساد و تباهي سوق مي‌داد.
البته «هنري فورد» معتقد بود كه اين جريان كه در راس آن يهوديان هستند، تنها به اقتصاد محدود نشده و ساحت فرهنگ و هنر و رسانه‌هاي جمعي را نيز در بر مي‌گيرد. «فورد»، سينماي آمريكا (هاليوود) را ماهيتاً يهودي مي‌دانست و آن را مهم‌ترين و مؤثرترين ابزار تبليغي يهوديان بر مي‌شمرد. او بر اين باور بود كه يهوديان از طريق سينما سعي در تخريب و انهدام ارزش‌هاي اخلاقي و مباني اعتقادي جامعه آن روز آمريكا دارند.
او بارها متذكر شده بود كه اين نه يك انحطاط طلبي، بلكه يك توطئه حساب شده و ويرانگر است كه جامعه آمريكا را احاطه كرده است.

فساد و رواج ضد ارزش‌ها در هاليوود طي دهه هشتاد تا بدانجا پيش رفت كه در اين دهه افراد براي ورود به اين صنعت سينمايي خود را هم‌جنس باز و يا دو جنسي نشان مي‌دادند، آنچنانكه براساس آماري كه توسط برخي از رسانه‌هاي غربي منتشر شد، تخمين زده مي‌شود كه 35 درصد از اعضاي جامعه سينمايي آمريكا همجنس‌باز باشند

***

در این گزارش مطالعه کنید:
-
نمونه‌هايي رسانه‌ايي از فساد در هاليوود
- دست سياستمداران جنگ طلب در آستين هاليوود
- تاريخچه سيطره سياستمدارن آمريكايي بر سينماي هاليوود
- سلطه صهيونيسم بر هاليوود

متن کامل این گزارش را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |


فرانسیس فوکویاما اندیشمند برجسته جهان و از مهم ترین تئوریسین های جریان نومحافظه کار در آمریکا٬ در مقاله اخیر خود که در هفته نامه newsweek با نام The Fall of America به چاپ رسیده است با اشاره به بحران مالي بي‌سابقه در آمريكا، اين كشور و نظام سرمايه داري را را در حال فروپاشي دانست.

متن کامل مقاله او را می توانید از اینجا بخوانید.

من در اینجا تنها به گزیده از جملات قابل توجه او اشاره می کنم:

  • علاوه بر برخي از شركت‌هاي مطرح آمريكايي تفكر خاص سرمايه‌داري نيز از هم فروپاشيد.
  • انفجار از داخل بانك‌هاي سرمايه آمريكا، ناپديد شدن بيش از يك تريليون دلار در بازار سهام در يك روز نشان از سقوط سرمايه‌داري آمريكا دارد.
  • اين هزينه 700 ميليون دلاري كه بر دوش ماليات‌دهندگان تحميل شده است و ميزان شكست كه در وال‌استريت به وقوع پيوسته مي‌تواند بسيار بزرگتر از آنچه هست باشد. 
  •  بين سال 2002 و 2007 در حالي كه جهان در حال لذت بردن از دوره بي‌نظير رشد اقتصادي بود، ناديده گرفتن نظرات برخي جامعه‌شناسان اروپايي و آمريكاي لاتين كه از مدل اقتصادي آمريكا به عنوان "سرمايه‌داري گاوچراني" انتقاد مي‌كردند، ساده بود. اما اكنون موتور آن رشد اقتصادي يعني اقتصاد آمريكا از مسير خارج شده است و كشاندن مابقي جهان را به دنبال خود به قعر را تهديد مي‌كند.
  • گزينه‌اي كه اكنون پيش روي ماست بسيار فراتر از كمك تجاري [700 ميليون دلاري] است يا رقابت انتخاباتي است.
  • "باراك اوباما" نامزد دموكرات انتخابات رياست جمهوري آمريكا و "جان مك‌كين" توانمندي‌هاي متفاوتي را براي اين وظيفه به كار خواهند بست. اما براي هر كدام راهي دشوار است كه سال‌ها بر سال آن جدال بوده است و ما نمي‌توانيم آغاز كنيم تا زمانيكه كاملا متوجه شويم كه چه چيزي اشتباه بوده است، كدام بخش از ابعاد اين مدل آمريكايي غلط بوده كه ضعيف اجرا شده است و كدام بخش بايد كنار گذاشته شود.
  • دموكراسي حتي پيش از اين از بين رفت. هنگامي كه ثابت شد صدام حسين سلاح كشتار جمعي ندارد، دولت "جرج بوش" رئيس جمهوري آمريكا به دنبال توجيه جنگ عراق بود.
    وي مي‌خواست تهاجم به عراق را با يك "دستور كار آزادي" وسيعتر مرتبط كرد و بنابراين ناگهان به فكر ارتقاي دموكراسي به عنوان يك سلاح بزرگ در جنگ عليه تروريسم افتاد.
  • از نظر بسياري از مردم دنيا، لفاظي‌هاي آمريكا درباره دموكراسي بيشتر شبيه بهانه‌اي براي افزايش سلطه آمريكاست.
  • مشكل اكنون اين است كه دولت بوش با استفاده از دموكراسي براي توجيه جنگ عراق، به بسياري كشورها اعلام كرد كه "دموكراسي" اسم رمزي براي مداخله نظامي و تغيير حكومت است.
  • آمريكا از لحاظ جهاني از جايگاه سلطه‌اي كه تا كنون آن را اشغال كرده بود، لذت نخواهد برد و چيزي مانند مناقشه گرجستان و روسيه آن را تضعيف كرد.
    توانايي آمريكا براي شكل دادن اقتصاد جهاني از طريق بسته‌هاي تجاري و صندوق بين‌المللي پول و تجارت جهاني به مانند منابع نظامي ما كاهش خواهد يافت.
    و در بسياري از نقاط جهان، ايده‌هاي آمريكا، نصايح و حتي كمك اين كشور كمتر از زمان حال مورد استقبال قرار خواهد گرفت.

لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

اگرچه در ظاهر مسئله پیچیده ای به نظر نمیآید، اما سقوط اخیر کمپانی های مالی فنی می «Fannie Mae» و فردی مک «Freddie Mac» نه تنها اقتصاد امریکا را با دورنمای بسیار تلخی روبرو گردانده است بلکه ایدئولوژی حاکم بر سیستم امریکا، یعنی کاپیتالیسم آزاد رقابتی را نیز به چالشی عمیق فرا خوانده است .

یکی از اصول پایه در ایدئولوژی اقتصاد آزاد و سرمایه داری خصوصی که سیستم سیاسی امریکا بر آن بنا شده است، عدم دخالت دولت در حریم اقتصاد خصوصی است . این اصل مثلا امریکا را در مقابل کشورهای سوسیالیست تعریف میکند، از این جهت که در اقتصاد سوسیالیستی میزان دخالت موثر دولت در مبادلات اقتصادی یک کشور در سطح بالائی است تا حدی که در سیستم های سوسیالیستی مثل شوروی سابق، کره شمالی، یا کوبا، تمام جنبه های مبادلات اقتصادی و قیمت گذاری و غیره از طریق دولت انجام میگیرد. بنا بر این تقسیم بندی، دولتها و سیستمهای اقتصادی مختلف در دنیا را میتوان در نقاط مختلفی از گستره بین این دو قطب ایدئولوژیک، یعنی سیستمی که بر پایه اقتصاد کاملا آزاد از دخالت و نظارت دولت (به عنوان نماینده مردم) بنا شده باشد و سیستمی که بر پایه اقتصادی کاملا محدود به تصمیمات دولت و کل مردم بنا گشته باشد، تعریف کرد.

به عبارت دیگر، مبنای اندیشه اقتصادی دولت کاپیتالیستی امریکا و بخصوص شالوده اندیشه سیاسی و اجتماعی حزب جمهوری خواه، بر این عقیده استوار است که مسئله کمک یا نجات فقرا از چنگ ثروتمندان هیچ ربطی به دولت ندارد، چون این مسئله ای است که در سیستم رقابتی بازار آزاد که بر اساس مدل داروینی «انتخاب اصلح» پیش میرود خود به خود حل خواهد شد. طبق این دیدگاه، حتی در زمینه هائی هم که دولت مجبور است دخالتی در امور اقتصادی داشته باشد، مثل جمع آوری مالیات و غیره، این در نهایت به نفع جامعه است که دولت قوانینی را تصویب کند که تاثیر اصلی شان راحت کردن کار برای ثروتمندان باشد، چرا که واضح است که ثروتمندان افراد موفق تری بوده اند، و نشان داده اند که قدرت مبارزه و تولید بهتر و بیشتری دارند، و بنا بر این در نهایت به نفع کل جامعه است که افراد ثروتمند و کمپانی های بزرگ موفق بیشتر مورد تشویق و کمک قرار بگیرند تا افراد فقیر، شرکت های کم بضاعت، و یا کمپانی های در حال سقوط. یکی از دلائل زیر بنائی این طرز فکر آین باور است که هر چه ثروتمندان ثروتمند تر میشوند از تمتع آنها به فقرا و بقیه جامعه نیز سود خواهد رسید، در حالی که کمک کردن به فقرا مساوی است با تلف کردن انرژی و ثروت جامعه، چون آنها با فقر خود نشان داده اند که قادر به رقابت و تولید بالا نیستند. یا به عبارت دیگر، منطق اساسی این اندیشه آن است که سرمایه گذاری روی شرکت ها و افراد پولدار سیاست بهتری است، چون با هرچه بیشتر ثروتمند شدن یک عده محدود ثروت آنها نهایتا به بقیه جامعه نیز «نشت» خواهد کرد [ Trickle -down economy ] ، و در نتیجه کل جامعه از زندگی بهتر و مرفه تری بهره مند خواهد شد.

بحث من درستی یا غلط بودن این مدل نیست. اما این توضیحات را به این خاطر آوردم‌ که به بحث اصلی، یعنی دو راهی سختی که اینروزها دولت جمهوری خواه امریکا در پیش رو دارد، برسیم. خلاصه مسئله به این شرح است که دو شرکت عمده مالی در بازار امریکا که عهده دار فراهم کردن توان مالی برای تعداد کثیری از بانک ها و شرکت های استقراضی دیگر بوده اند چندی پیش اعلام کردند که در شرف ورشکسته گی هستند. این دو شرکت، یعنی فردی مک [Freddie Mac] و فنی می [Fannie Mae]، غول هائی هستند به ارزش میلیارد ها دلار که نه تنها بسیاری از شرکتهای مالی و بانکهای امریکائی، بلکه بسیاری از شرکتهای مشابه در کشورهای دیگر را نیز تغذیه مالی میکرده اند، تا جائی که به نوشته یک روزنامه هنگ کنگ، سقوط این دو شرکت منجر به یک سونامی در اقتصاد جهانی خواهد شد . به همین دلایل، سقوط این دو کمپانی معادل خواهد بود با سقوط اقتصاد امریکا ، یا به عبارت دیگر، اگر دولت امریکا میخواهد اقتصاد کشور را از سقوط به ورطه ای دهشتناک نجات دهد، بایستی این دو کمپانی را از طریق دارائی ملی تصاحب کند تا از ورشکستگی نجات یابند. و البته چنین تصمیمی به مثابه قبول دو ریسک بزرگ است. در وحله اول، این نگرانی وجود دارد که نجات دادن این کمپانیهای در شرف ورشکستگی سابقه و مقدمه ای خواهد شد برای کمپانی های بزرگ دیگری همچون لمان ، یا جنرال موتورز، فورد و کرایسلر که همه در شرف ورشکستگی هستند، برای درخواست پشتیبانی از سوی دولت. اما علاوه بر مسئله مسبوقیت به سابقه، مسئله اساسی تر دیگر این است که تصاحب این کمپانی های خصوصی معادل خواهد بود با ملی کردن دو غول اقتصادی خصوصی توسط دولت کاپیتالیست امریکا.

به این صورت اگرچه بهای نجات دادن این دو کمپانی به رقم سرسام آور صد ها میلیارد دلار میرسد، و اگر چه این چنین تصمیمی میتواند از لحاظ قانونی منجر به مشکلات قانونی دراز مدتی گردد، با این همه مسئله مهم تر معنی و مفهوم این عمل است، که منجر خواهد شد به پارادوکس مهمی چون ملی سازی دو شرکت بزرگ خصوصی توسط یک سیستم ایدئولژیک که اصل وجود و بقای خود را بر اساس تضاد با این مدل اقتصادی بنا و تعریف کرده است . به همین دلیل، اگرچه دفتر بودجه کنگره امریکا در هفته گذشته دولت را تشویق به تصاحب این دوشرکت کرد، و اگرچه کاخ سفید سر انجام بار مسئولیت مالی نجات این دو شرکت را پذیرفت ، روز گذشته اما کاخ سفید اعلام کرد که بر خلاف توصیه کنگره، ملی کردن این شرکت ها را نخواهد پذیرفت، بلکه فعلا این دو کمپانی در برزخ نا مشخصی بین خصوصی و دولتی خواهند ماند .

بدین ترتیب اینگونه به نظر میرسد که فضای اضطراب و سردر گمی غریبی که مدتی است دورنمای اقتصادی، اجتماعی و رسانه ای و حتی سیاسی کشور را در بر گرفته است به این سادگی ها جای خود را به آسمان آبی نخواهد بخشید ، و عموسام و خانواده اش مجبور خواهند بود تا مدت طولانی تری برای رسیدن به انتخابی بین «بد» و «بدتر» بر سر این دوراهی دردناک متوقف شوند .

http://namportokwa.blogspot.com/2008/09/blog-post_13.html


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

۱۱ سپتامبر 2001 ٬ ایالات متحده در این روز پس از آن حادثه هولناک، تمام پرواز ها را لغو کرد اما یک استثنا وجود داشت. مقامات ارشد کاخ سفید برای انتقال صد و چهل سعودی٬ از جمله تعداد زیادی از اعضای خانواده بن لادن٬ از ده شهر به عربستان سعودی٬ به چند هواپیما اجازه پرواز دادند.

دال واتسون٬ رئیس بخش مبارزه با تروریسم اف بی آی٬ در گفتگو با مجله ونیتی فیر تصدیق کرد که این افراد "مورد هیچ گونه استنطاق و بازجویی جدی قرار نگرفتند". به گفته ی او٬ تام کینتون٬ رئیس هوانوردی فرودگاه لوگان بوستون٬ به این قضیه مشکوک بود. فرودگاه به خاطر حملات ۱۱سپتامبر بسته بود و حالا به او دستور داده بودند امکان پرواز خانواده بن لادن را فراهم کند. کینتون با تعجب گفت «ما درگیر هولناک ترین واقعه تروریستی تاریخ شده بودیم و به من می گفتند ترتیب انتقال خانواده بن لادن را بدهم! مقامات فدرال می دانستند هدف از این کار چیست و به ما هم دستور دادند که آن را انجام دهیم»

خانم ویرجینیا باکینگهام  رئیس بخش امنیتی فرودگاه ماساچوست –که فرودگاه لوگان را تحت نظارت داشت- مانند کینتون گیج و مبهوت بود. او در مورد دستور اجازه پرواز چهارده عضو خانواده بن لادن با هواپیمای خصوصی از لوگان، اینگونه نوشت: «اف بی آی از این قضیه مطلع است؟ وزارت امور خارجه چطور؟ چرا به این افراد اجازه خروج داده اند؟ آیا از آنها بازجویی کرده اند؟ این مسئله مضحک به نظر می رسد.»

حتی در آن زمان یک هواپیمای حامل قلب برای بیماری در حال مرگ را در سیاتل مجبور به فرود کردند و همین قضیه تقریبا به قیمت جان بیمار تمام شد اما پرواز خانواده بن لادن به طور مرموزی تایید شده بود و هیچ پرسشی در این مورد مطرح نشد. اقدامات دولت بوش، سناتور چارلز اسکامر را بر آن داشت که در سپتامبر 2003 بگوید:‌«این مورد نمونه دیگری است از توجه ویژه کشور ما به عربستانی ها و دادن امتیازاتی به آنها که دیگران هیچ گاه از آنها بهره مند نمی شوند.»
اسکامر در مورد ارتباطات تروریستی عربستان می گوید: «در واقع، انگار نمی خواستند ما بفهمیم چه ارتباطاتی بینشان وجود دارد»


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

جملات زیر از زبان دیوید ام.روبنشتاین؛ موسس و مدیرعامل گروه کارلایل ( گروه اقتصادی-سیاسی بزرگ و پرنفوذ صهیونیستی درآمریکا ) بخوانید :

 

زمانی که مشغول تکمیل هیئت مدیره بودیم٬ شخصی نزدم آمد و گفت: «گوش کن! یک نفر هست که می خواهد در هیئت مدیره باشد. او تا حدی بدشانسی آورده و به کار و پست مدیریتی احتیاج دارد. می توانی اورا جزو هیات مدیره بگذاری؟ به او حقوق خوبی بده. او هم در عوض عضو خوبی برای هیات مدیره و وفادار به مدیریت خواهد بود و غیره و غیره»

روبنشتاین در ادامه می گوید:
ما او را در هیات مدیره گذاشتیم و سه سال آنجا بود. در تمام جلسات حضور داشت. کلی جوک می گفت البته نه فط از نوع مودبانه اش... پس از حدود سه سال به او گفتم: «می دانی! من شک دارم که این کار برای تو مناسب باشد. شاید تو باید کار دیگری بکنی؛ چون فکر نمی کنم سود چندانی نصیب هیات مدیره بکنی. تو اطلاع چندانی از کار شرکت نداری.»
او هم جواب داد:
«بسیار خوب! فکر می کنم در هر صورت باید از این کار بیرون بروم. راستش را بخواهی خودم هم علاقه چندانی به آن ندارم. بنابراین حتما از هیات مدیره استعفا می دهم.»
من از او تشکر کردم. تصورش را هم نمی کردم روزی دوباره او را ببینم. نامش جورج دبلیو بوش است. او رئیس جمهور ایالات متحده شد. خوب، می دانید؛ اگر از من می خواستید بیست و پنج میلیون نفر را نام ببرم که احتمال داشت رئیس جمهور آمریکا شوند، نام او جزو آنها نبود!


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |
بسم الله الرحمن الرحیم

عملکرد رسانه های جمعی غرب به عنوان نمایندگان مکتوب و صوتی و تصویری فرهنگ لیبرالی غرب و آموزه های فرهنگ لیبرالی با موجه نمودن و دامن زدن به مطالبات لجام گسیخته و نامشروع، زمینه مساعدی جهت رشد غیرقابل کنترل بزهکاری و تبهکاری پدید آورده است.

کارل پوپر

کارل پوپر، فیلسوف و نظریه پرداز شهیر لیبرالیسم با اعتراض شدید به عملکرد رسانه های کروهی اروپا گفت:
«رسانه های گروهی بویژه تلویزیونهای اروپا مسئول ترویج تجاوز، جنایت و آموزش خشونت به نسل جوان می باشند.»
وی با اطلاع از عمق مصائب وارده بر کشورهای غربی از این ناحیه توصیه اکید می کند:
«برای جلوگیری از برنامه های جانی آفرین تلویزیون یک نظام کنترل شبیه به نظام پزشکی برای نظارت بردستگاه ها و کنترل دست اندرکاران برنامه های تلویزیونی غرب ایجاد شود!»
(۱)

نیکسون، رئیس جمهور اسبق ایالات متحده نیز در اشاره به لزوم اتخاذ راه حلی برای ناهنجاری های جامعه آمریکا و اعتیاد روزافزون جوانان به مواد مخدر می نویسد:
«اگر به جای مدارا با مواد مخدر و حتی ستایش از آن که در فرهنگ توده ای هالیوود و بخش های دیگر صنعت تفریحات رایج است، نکوهش این مواد را ننماییم، به پیروزی ما در مبارزه با مواد مخدر هیچ امیدی نیست.»
(۲)

ژنرال «بری مک فری» رئیس دفتر سیاست کنترل مواد مخدر کاخ سفید هم در یک مصاحبه مطبوعاتی در واشنگتن گفت:
«پدرها و مادرها لازم است نسبت به آنچه فرزندانشان تماشا می کنند یا گوش می دهند بیشتر مراقب باشند. تحقیقی که در مورد دویست فیلم سینمایی و یک هزار آواز به عمل آمده است نشان می دهد که تشویق مواد الکلی و دخانیات، قسمت اعظم متن یک پنجم از این فیلم ها را تشکیل می دهد. تشویق به مصرف مواد مخدر و الکل نیز محتوی یک پنجم آوازها را تشکیل می دهد.»
وی اضافه کرد: «یک چنین محتوایی می تواند برای پاره از نوجوانانی که تحت تاثیر رسانه های گروهی و فرهنگ زاییده آن قرار  می گیرند  بسیار خطرناک باشد.»
گفتنی است که: «نتایج تحقیق مورد اشاره حاکی است %93 از فیلم های سینمایی مواد الکلی؛ %89 محصولات دخانیات و %22 مواد مخدر را عنوان می کنند.»

الیور استون، کارگردان و فیلمساز سرشناس آمریکایی با اشاره به انحطاط فرهنگی غرب می گوید:
«خشونت یک جزء مهم از جامعه غرب شده است و همه در گرداب مسائل غیراخلاقی فرورفته اند. ما در جامعه عنان گسیخته زندگی می کنیم در آن جوانان را به جنایت تشویق می کنند و همانطور که در فیلم «قاتلان بالفطره» مطرح کردم، از قاتلان قهرمان می سازند.»
(۳)

زبینگو برژینسکی، نظریه پرداز معروف آمریکایی نیز دراین باره می گوید:
«ارزش هایی که پیوسته رسانه های جمعی [ایالات متحده] تبلیغ می کنند به طور کلی تجلی کامل فساد اخلاقی و انحطاط فرهنگی است.»
(۴)

پی نوشت:
۱-کارل پوپر٬ درس این قرن٬ ترجمه علی پایا
۲- نیکسون٬ فرصت را دریابیم٬ ترجمه حسین وسفی نژاد
۳- روزنامه اخبار٬ ۵/۱۱/۷۶
۴- برژینسکی٬ خارج از کنترل٬ ترجمه دکتر نوه ابراهیم


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |
دکتر جیمز موریس٬ اندشمند آمریکایی و از پژوهشگران زبان و ادبیات عرب و فارسی و فلسفه و حکمت٬ با تعبیر لطیفی از مسکنت و فقر معنوی انسان غربی یاد می کند. وی با اشاره به آیه مبارکه « و یطعمون الطعام على حبه مسکیناً و یتیماً و اسیراً » اظهار داشت:
«به ظاهر یتیم به کسانی گفته می شود که پدر و مادر ندارند ولی در واقع که پشتوانه ندارند و به همین جهت در جهان غرب بیشتر مردم احساس یتیمی می کنند.!»

مایک لی٬ کارگردان سرشناس انگلیسی نیز در اشاره به سردرگمی روحی و معنوی انسان معاصر در غرب از آن به عنوان «بحران هویت و خودفراموشی» یاد کرده و می گوید:
«یکی از مشکلات جهان غرب به بحران هویت مربوط می شود. بسیاری از آدم هایی که در محیط پیرامون خود می بینیم خویش را گم کرده اند و آدم های بی هدف هستند٬ نمی دانند از کجا آمده اند و چه کار می کنند و به کجا می خواهند بروند.»

وی اضافه می کند:
«جامعه صنعتی غرب٬ از آدم ها ماشین مکانیکی ساخته است.»

حتی مخالفان سرسخت لیبرالیسم نظیر فرانس فوکویاما٬ در مقاله جنجال برانگیز خود با عنوان «آیا تاریخ به پایان رسیده است؟» که پس از سقوط کمونیسم منتشر کرده است خلا روانی و پوچی معنوی را به عنوان ضعف اساسی و غیر قابل انکار ایدئولوژی لیبرالیسم مطرح می کند.

بنجامین اسپاک٬ روان شناس معروف آمریکایی نیز با تحلیل وضعیت اجتماعی جامعه آمریکا اینگونه نتیجه گیری می کند که : «جامعه ما به شدت از فقدان ارزش های معنوی رنج می برد.»

اوژن یونسکو٬ هنرمند شهیر و نمایش نامه نویس معروف فرانسوی٬ در آخرین مصاحبه مطبوعاتی خود قبل از مرگ در پاسخ به این سوال که «چه پیامی برای مردم دنیا دارید؟» اظهار داشت:
«هیچ! سال ها عمر کرده ام٬ سال ها نوشته ام ولی هنوز نفهمیده ام چرا به دنیا آمده ام و این همه تلاش ها برای چه بوده است. اکنون در آستانه خداحافظی با دنیا هستم بدون آنکه دلم بخواهد پیام و وصیت نامه ای از خود بر جای بگذارم!»


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |


به نام خدا

قاچاق جنسی که زمانی محدود به شهرهای نامشهوری مانند بمبئی و بانکوک بود، هم‌اکنون به تجارتی هشت میلیارد دلاری تبدیل شده که سانفرانسیسکو، جزو بزرگ‌ترین مراکز تجاری آن است.

تمایلات لیبرال‌مآبانه سانفرانسیسکویی‌ها به سکس، تاریخ گذشته این شهر مبنی بر دستگیری فاحشه‌ها به جای قوادان و حجم زیاد جمعیت مهاجران آن، این شهر را به یکی از مهم‌ترین شهرهای آمریکا برای قاچاقچیان بین‌المللی جنسی تبدیل کرده تا در این شهر تجارت خود را به صورت ناشناس انجام دهند.

به گفته «دونا هیوز»، کارشناس ملی قاچاق جنسی در دانشگاه «رودایکند»، «گاوین نیوسام»، شهردار سانفرانسیسکو می‌گوید: «من واقعا از این اوضاع احساس بیماری می‌کنم. دختران با زور به اینجا آورده می‌شوند، خانواده‌هایشان در کشور اصلی تهدید می‌شوند و خودشان هم هر شب مورد تجاوز قرار می‌گیرند».

تعداد قربانیان قاچاق و بردگی جنسی در آمریکا و جهان به این علت که این تجارت، تجارتی زیرزمینی و مخفی است، مشخص نیست و آمار در این‌باره بسیار متفاوت است.

بیشترین آمار را وزارت امور خارجه آمریکا منتشر می‌نماید که برآورد می‌کند سالانه حدود ششصد تا هشتصد هزار نفر برای کار اجباری و بردگی جنسی در جهان قاچاق می‌شوند که 80 درصد آنان زن و دختر هستند. بیشتر زنان قاچاق‌شده نیز در پایان به مراکز تجاری سکس می‌رسند.

وزارت امور خارجه بنا بر تحقیقات «سیا»، برآورد می‌کند که هر ساله، حدود 14500 تا هفده هزار قربانی قاچاق انسان به آمریکا آورده می‌شوند. البته این گزارش مشخص نمی‌کند که چه تعداد آنان قربانی قاچاق جنسی هستند. برخی گروه‌های فعال در این زمینه، تعداد قربانیان آمریکا را بسیار بیشتر می‌دانند، در حالی که دیگران از دولت این کشور به خاطر اغراق در این مشکل انتقاد می‌کنند.

«جان میلر»، مدیر بخش کنترل و مبارزه با قاچاق انسان در وزارت خارجه آمریکا می‌گوید: «تعداد و آمار همیشه مشخص نیست، چراکه قربانیان در یک صف نمی‌ایستند تا دست خود را بالا ببرند و بگویند که ما قربانی هستیم».
«سیا» روش‌های تحقیق خود را افشا نمی‌کند، اما آمارش مبتنی بر حدود 1500 منبع در جهان از جمله داده‌های سازمان‌های اجرای قانون، دولت، تحقیقات دانشگاهی، گزارش‌های بین‌المللی و مطالب روزنامه‌هاست.

زنان که به هدف صنعت سکس قاچاق می‌شوند، عمدتا از مناطق جنوب شرق آسیا، اتحاد شوروی سابق و آمریکای جنوبی هستند که با قول شغل‌های پردرآمدی نظیر مدل یا مهماندار به آمریکا آورده شده و تنها به فاحشه‌خانه‌ها، کلوپ‌ها و مکان‌های مخصوص این‌گونه کارها فروخته می‌شوند. آنان در آنجا مجبورند به خاطر پرداخت هزینه‌های سفرشان برای مالک جدیدشان کار کرده و دلار به دست آورند.

بازرسان فدرال می‌گویند: حتی آنهایی هم که با هدف حضور در این کار به آمریکا می‌آیند، گمان نمی‌کنند که سطح بردگی و بار کاری آنان این‌گونه باشد.

«بری تنگ» از مقامات مرتبط با وزارت امنیت داخلی که در کره جنوبی کار می‌کند، می‌گوید: قاچاق انسان به یک تجارت چند میلیارد دلاری تبدیل شده و از نظر سود نیز در حال پشت سر گذاشتن قاچاق مواد مخدر و اسلحه است. یک شبکه بسیار سازمان‌یافته بین کره جنوبی و آمریکا وجود دارد که استخدام‌کنندگان، دلالان، واسطه‌ها، رانندگان تاکسی‌ها و مادام‌ها حلقه‌های این زنجیره هستند».

به گفته کارشناسان، آمریکا جزو سه کشور اولی است که به عنوان مقصد قاچاقچیان جنسی به شمار می‌رود. در آمریکا معمولا قاچاقچیان در کالیفرنیا، نیویورک، تگزاس و لاس‌وگاس بازار خود را دایر می‌کنند؛ دنیایی زیرزمینی که البته قربانیان بردگی جنسی در گفت‌وگوهایی با «FBI» و در کالیفرنیا و کره جنوبی، تصویری از نحوه خرید و فروش زنان توسط قاچاقچیان بین‌المللی بین آسیا و سواحل غربی آمریکا را ارایه می‌دهند.

در خارج از مرزهای آمریکا، استخدام‌کننندگان و اربابان این بردگان معمولا زن هستند. آنان در کلوپ‌ها، بارها، کالج‌ها، استخر و رستوران‌ها قربانی خود را پیدا می‌کنند و با بررسی درخواست‌های کار در اینترنت و روزنامه‌ها، زنان جوان مناسب را شناسایی کرده، با پیشنهاد کارهای تقلبی همچون گارسون، مدل یا مهماندار در آمریکا، آنها را هدف قرار می‌دهند. آنان را با پرواز به «کاناوایا»ی مکزیک می‌برند و پیاده یا با ماشین آنان را به کالیفرنیا می‌رسانند. البته معمولا عبور از مرزها (هوایی، دریایی، زمینی)، با استفاده از پاسپورت‌های جعلی و ویزاهای دانشجویی یا توریستی تهیه شده توسط قاچاقچیان برای آنها راحت است، چراکه زنان در آن زمان نمی‌دانند فریب می‌خورند.

این زنان پس از کالیفرنیا به لوس‌آنجلس یا سانفرانسیسکو برده می‌شوند و در آنجا در خانه یا اتاقی زندانی شده و مجبور به ارایه خدمات به بیش از ده مرد در روز می‌شوند و تازه می‌فهمند چه بلایی بر سرشان آمده است. برخی اوقات نیز آنان مجبور به زندگی در یک فاحشه‌خانه می‌شوند که معمولا با پنج یا شش همکار در یک اتاق زندگی می‌کنند.

اربابان معمولا مدارک آنها را توقیف می‌کنند تا زمانی که بدهی‌هایشان را بپردازند؛ بدهی‌هایی که از هزینه سفر آغاز شده و با اضافه شدن خوراک، پوشاک و اجاره هیچ‌گاه پایان نمی‌یابد. عده‌ای حتی آنها را به خاطر ناراضی بودن مشتری، دیر سر کار حاضر شدن، دعوا و ... جریمه نیز می‌کنند.

معمولا قربانیان در محل نگهداری تحت مراقبت‌های شدید بوده و با دوربین‌های مداربسته و درهای امنیتی حفاظت می‌شوند و تنها با رانندگانی که محافظان آنها نیز به شمار می‌روند و آنان را به محل ملاقات بعدی می‌برند، اجازه بیرون رفتن دارند.

هرچند مشخص نیست بازار سانفرانسیسکو از بردگان جنسی چقدر درآمد داشته باشد، مقامات فدرال برآورد می‌کنند که تنها در تابستان از ده سالن آسیایی سانفرانسیسکو، حدود دو میلیون دلار درآمد به دست آمده است.
«تیم هتریخ» از مقامات پلیس سانفرانسیسکو می‌گوید: «تعداد سالن‌های آسیایی در دو سال گذشته، دو برابر شده و سود بالایی دارند».

بنا بر آمار، حدود نود سالن آسیایی در سانفرانسیسکو وجود دارد که اگر به طور میانگین در هر سالن، هشت نفر کار کنند، حدود هفتصد برده جنسی آسیایی در سانفراسیسکو مشغول به کارند. تعداد بسیاری نیز غیرقانونی فعالیت می‌کنند.

اما قاچاقچیان جنسی که به دام قانون می‌افتند، به ندرت به قاچاق انسان برای بردگی جنسی محکوم می‌شوند. این تنها یک بازی خسته‌کننده موش و گربه برای مقامات فدرال و مقامات قضائی است که حدود یک سال را صرف تحت نظر قرار دادن یک شبکه می‌کنند و سپس هیچ کدام از زن‌ها حاضر به شهادت نمی‌شوند.

زن‌ها معمولا از قاچاقچیان خود بسیار بیشتر از پلیس می‌ترسند و دلایل منطقی نیز برای این کار دارند، چراکه آنانی که شهادت داده‌اند، معمولا قربانی یک اسیدپاشی یا ناپدید شدن و یا خانواده‌هایشان در کشور خود دچار مشکلات زیادی شده‌اند.

منبع: سانفرانسیسکو گیت


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |
این مقاله اندیشه درخشانی است از یک نویسنده شهید. از سید شهیدان اهل قلم. شاید بارها آن را خوانده ام و لذت برده ام. فکر کردم گذاشتن این مقاله بر روی وبلاگ آن هم در ایام دهه فجر چندان بی مناسبت نباشد. مثل همیشه قضاوت با شما...

به نام خدا

انفجار اطلاعات! نمی‌دانم چرا من از این تعبیر آنچنان که باید نمی‌ترسم و حتی چه بسا مثل کسی که دیگر صبرش تمام شده است از فکر اینکه جهان به سرنوشت محتوم این عصر نزدیک‌تر می‌شود خوشحال می‌شوم. نیچه خطاب به فیلسوفان می‌گوید: «خانه‌هایتان را در دامنه‌های کوه آتشفشان بنا کنید» و من همه‌ی کسانی را که در جست‌و‌جوی حقیقتند مخاطب این سخن می‌یابم. «گریختن» مطلوب طبع کسانی است که فقط به عافیت می‌اندیشند و اگرنه، مرگ یک بار، زاری هم یک بار.

    دهکده‌ی جهانی واقعیت پیدا خواهد کرد، چه بخواهیم و چه نخواهیم. این حقیقت تنها ما را که شهروندان مطیعی برای این دهکده‌ی بزرگ نیستیم مضطرب نمی‌دارد و بلکه غرب را هم چه بسا بیش‌تر از ما به اضطراب می‌اندازد. ما شهروندان مطیعی برای دهکده‌ی جهانی نیستیم؛ این سخن نیاز به کمی توضیح دارد.

 


ادامه مطلب
لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |

 

«به نام خدا»

 

« نگاهي به انديشه هاي بنيان گذاران آمريكا »

 

آیا تا بحال از عقاید مذهبی سردمداران آمریکا از زمان بوجود آمدن آن تا کنون اطلاع داشتید . آیا می دانید توجیهات این سردمداران برای این همه جنایت در طول تاریخ چیست؟ این مقاله را بخوانید ضرر نمی کنید !!!

 

در سال 1620 گروهي از مهاجران انگليسي پيرو آيين كالوينيسم از شكنجه و آزار گريختند و پا به ماساچوست نهادند قصد داشتند سرزمين جديدي بوجود آورند . اين گرود دو قرن بعد به موسسان ايالات متحده شهرت يافتند و در سرزميني ريشه دواندند كه كمترين پيشينه و تاريخي در آن نداشتند . آنها به اين افسانه معتقد بودند كه مهاجرتشان از انگلستان نوع جديدي از مهاجرت قوم يهود بوده است .

ه اعتقاد اين گروه آمريكا سرزمين موعود براي ساختن قلمرو خدا بود .

اين انگيزه شبهه ناك مذهبي در واقع توجيهي بود براي بيرون راندن بوميان و تصرف غير قانوني سرزمين هاي آبا و اجدادي آنها

يكي از اين آمريكايي ها به نام نلسون ترومن در كتابي تحت عنوان « پاكدينان ماساچوست ، از مصر تا سرزمين موعود» چنين مي نويسد :

(( كاملا واضح است كه خدا مستعمره نشينــان را به جنگ با بوميان كه به احتمال قوي بازماندگان آماليستها و فلســط‌ينــي هايي هستند كه عليه اسرائيــل متــحد شده بودند ، دعوت مي كند ))

از اين پس « سرزمين موعود » به يك سرزمين فتح شده تبديل شد و غارت و چپاول و قتل عام با برداشتهاي مذهبي اشغالگران تعارضي نداشت چرا كه از نظر آنها ثروت اندوزي و پيروزي در اين راه نشانه رحمت خداوندي بود .

وقتي اين فاتحان استقلال خود را از انگلستان اعلام كردند ، جورج واشنگتن بنيان گذار ايالات متحده آمريكا در اولين نطق خود به عنوان رئيس جمهور اين كشور ، به كاملترين الگوي سياسي اين كشور تا به امروز اشاره كرد و گفت :

(( هيچ ملتي به اندازه ملت آمريكا شايسته قدرداني از دست غيبي كه امور انسانها را هدايت مي كند ، نيست . هر گامي كه بسوي استقلال برميداشتيم بيشتر متوجه دخالت مشيت الهي در اين امر مي شديم .))

اصطلاح « دستي غيبي» براي اولين بار توسط آدام اسميت براي معرفي نظريه اقتصادي اش بكار رفت. وي در اين باره مي گويد :

(( اگر هر فردي به دنبال نفع شخصي خود باشد ، نفع عمومي محقق خواهد شد . يك دست غيبي مامور ايجاد هماهنگي بين اين دو منفعت است .))

جورج واشنگتن نيز به سه عنصر « دست غيب» ، « دخالت مشيت الهي» و « اصل اساسي هماهنگي ميان نفع فردي و نفع عمومي » معتقد بوده است .

جانشين وي يعني جان آدامز نيز در سال 1765 چنين مي نويسد :

(( من هميشه تاسيس آمريكا را خواست خداوند براي رهايي بشر از بندگي و بردگي دانسته ام .))

هرمان ملويل نويسنده معروف آمريكا در قرن نوزدهم مي نويسد :

(( ما آمريكايي ها ملتي خاص ، قومي برتر واسرائيل عصر حاضريم ؛ ما ناخداي كشتي آزاديها هستيم .))

نكته جالب اين است كه اين عقيده تا به امروز نيز مورد توجه آمريكاييها بوده است به نحوي كه بر روي هر دلار در يك سو نام واشنگتن و در سوي ديگر اين شعار نوشته شده است :

 

WE TRUST IN GOD   = ما به خدا ايمان داريم

 

جان آدامز هم پس از آنكه جاي واشنگتن در پست رياست جمهوري آمريكا را گرفت اعلام كرد كه :

(( آمريكا به خواست خدا بوجود آمد تا صحنه به كمال رسيدن انسان باشد. ))

نظريه پردازان اوليه ايالات متحده نظير عاليجناب دانا نيز اين ويژگي الهي « دولت جديد» را خاطر نشان كرده اند؛ وي مي گويد :

(( اولين حكومتي كه به خواست و اراده خدا به وجود آمد حكومت عبريون بود . اين حكومت نوعي جمهوري فدرالي بود كه يحوه در راس آن قرار داشت .))

جفرسون سومين رئيس جمهور آمريكا نيز اعلام كرد كه ملتش قوم برگزيده خداست.

دو قرن پس از وي ، رئيس جمهور نيكسون هم چنين گفت :

(( خدا با ملت آمريكا است . خواست خداوند اين است كه آمريكا رهبري دنيا را بدست بگيرد .))

تمام رئيس جمهورهاي آمريكا براي توجيه اعمالشان به اين حربه متوسل مي شدند (تضاد ميان گفتار و كردار همواره در سياست آمريكا وجود داشته است .) رئيس جمهور مك كينلي به فتح سرزمين فلسطيني ها رفت تا « آنها را تربيت كند، متمدن كند و به آيين مسيح فرا بخواند »

براي تبيين اين ديدگاه ابزار گرايانه به دين تنها به ذكر يك مثال ديگر بسنده مي كنم .

در سال 1912 تافت رئيس جمهور آمريكا با اشغال مكزيك اعلام كرد كه :

(( من موظفم از ملتم و اموالش در مكزيك دفاع كنم تا اينكه دولت مكزيك بفهمد خدايي در اسرائيل وجود دارد كه بايد از او اطاعت كرد .»

اين نوع نگرش به دين در ميان روساي جمهور جديد آمريكا نيز به روشني ديده مي شود .

لحن و گفتار روساي جمهور آمريكا از جورج واشنگتن تا كنون هيچ تغييري نكرده و همگي معتقد بوده اند كه آمريكا همواره بازوي پولادين و مسلح خواست و اراده خداوندي بوده است .

در بحبوحه جنگ ويتنام ، كاردينال اسپلمن ، اسقف شهر نيويورك كه به نام « تمام كساني كه به خدا و آمريكا معتقدند » سخن مي گفت به سايگون (بزرگترين شهر ويتنام كه از سال 1975 به شهر هوشي مينه تغيير نام داد ) رفت تا به قتل عام كنندگان مردم ويتنام بگويد : (( شما سربازان عيسي مسيح هستيد! ))

امروز هم ساموئل هانتينگتون نظريه پرداز پنتاگون براي توجيه روي آوري بيش از حد آمريكا به تسليحات نظامي و قاچاق سلاح كه عامل اصلي پيشرفت اقتصادي آمريكا است و نيز در توجيه اختصاص بودجه هاي كلان به تحقيق و توسعه صنايع نظامي و فروش تسليحات به كشورهاي ديگر كه عامل رونق صادرات آمريكاست ، برنامه هاي استكباري اين كشور در دنيا را به نوعي جهاد و جنگ مذهبي تشبيه مي كند و در كتابي تحت عنوان برخورد تمدنها نظريه رويارويي تمدن يهودي – مسيحي از يك سو و اسلام و كنفوسيوس(چين) از سوي ديگر را مطرح مي كند .

 

فكر مي كنم تا همين قدر كافي باشد تا ما را با انديشه هاي بنيان گذاران و اداره كنندگان آمريكا آشنا سازد و نقش مذهب را در تصميم گيريهاي آنها روشن سازد .

خواهشمندم نظرات خود را درباره مطالب ارائه شده بيان فرماييد .

در پناه حق موفق باشيد...

 

 


لينك ثابت | نويسنده : اندیشه | موضوع | تاريخ |