

عقربه های ساعت٬ دو و سی و پنج دقیقه بعد از ظهر را نشان می دهند.
نوجوانی ۱۷ساله٬ هم سفر تندبادی دهشتناک در کوره راهی پر فراز و نشیب٬ گوشه خانه ای نشسته و برای مجله مورد علاقه خود نامه می نویسد. مدت هاست می خواهد با کسی حرف بزند٬ درد دل کند و از مشکل بزرگی که بر سر راهش قرار گرفته دیگران را خبر کند.
شاید گوش شنوایی نیافته یا خیال کرده خود به تنهایی می تواند بر این دشواری فائق آید. اما سرانجام چه؟ بالاخره چاره چیست؟ هوای بارانی آن روز روح لطیف او را هم به بازی می گیرد و آن بغض مانده در گلو را٬ واژه واژه بر صفحه سفید کاغذ می ترکاند.
او از خودش آغاز می کند٬ از اینکه در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کند. از پدر و مادری می گوید که هر دو پزشک هستند و از صبح علی الطلوع تا پاسی از شب٬ بیرون خانه! پدر و مادری بی قید٬ لاابالی و بی اهمیت به تربیت تنها فرزند خویش~
او از تنهایی ها٬ غربت ها و بی کسی خود می گوید... وچاره ای که والدین برای حل این معضل اندیشیده اند که در حقیقت آغاز مشکل اوست.
«مشکل اصلی من از حدود یک سال پیش شروع شد. پدر و مادرم به دلیل اینکه من تنها فرزند خانواده هستم و ضمنا وضع مادی شان هم خوب است٬ دختر خاله ام را که در خانواده ای متوسط زندگی می کند و همسن خود من است٬ به سرپرستی قبول کردند. از آن تاریخ به بعد٬ خانه ی آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمی کرد٬ تبدیل به محل زندگی پسری شد با دختری که به مراتب از شیطان حرفه ای تر است!»
بگذارید فکر و خیال من به سمت و سوی دیگری نرود. بگذارید نگویم که شاید در میان جوانان و نوجوانان ما کسانی باشند که همین جا [حتی بی مطالعه ادامه این ماجرا] به من نهیب بزنند که: صبر کن! تند نرو٬ مگه چه اتفاقی افتاده؟ آسمون که به زمین نیومده!
برای بعضی ممکن است آسمان به زمین نیامده باشد٬ اما برای او که خسته از دردی جانکاه٬ در جاده ای چنین پرپیچ و خم٬ نفس نفس زنان می رود٬ تصور اینکه مبادا بلغزد٬ کابوسی وحشتناک است:
«حدود ۱۰ساعت از روز را با دختر خاله ام در خانه تنها هستیم. او یک لحظه مرا تنها نمی گذارد و دائما در سرم فکر گناه می اندازد. بارها در طول روز از من درخواست گناه می کند. البته من پسری نیستم که اسیر خواهش و حرف های او شوم و همیشه سعی می کنم خودم را از او دور کنم٬ ولی او مانند شیطانی است که سر راه هر انسانی ظاهر می شود و او را به قعر جهنم پرتاب می کند و برای همین است که من از او احتراز می کنم٬ ولی او دست از سر من بر نمی دارد.»
تا نوجوان و جوان نباشید٬ تا صدای گروپ گروپ قلب خود را در مقابل غمزه ای و کرشمه ای نشنیده باشید٬ تا پس از شنیدن صدای نازکی٬ میزان الحراره ای بر تن داغ خود ننهاده٬ گرمای ناخودآگاه را حس نکرده باشید٬ مگر می توانید بفهمید که ده ساعت تنهایی با دختری که کت شیطان را از پشت بسته٬ یعنی چه؟! آن هم با شرایطی که او دارد:
«البته فکر می کنم همه این بدبختی ها بخاطر این است که من مقداری زیبا هستم. فکر می کنم اگر این موهای طلایی و پوست روشن را نداشتم٬ حتما این مشکل سرم نمی آمد.»
او در این نامه٬ چهار بار به صراحت تقاضای کمک می کند و از مخاطبان خویش در آن مجله٬ عاجزانه می خواهد که نگذارند برادرشان پاکی خود را از دست بدهد. بعد هم نامه را امضا می کند و به نشانی مجله می فرستد. دست اندرکاران آن مجله٬ پس از دو هفته پاسخ بسیار کوتاهی را به آدرس دبیرستان محل تحصیل این نوجوان می فرستند:
برادر گرامی...
با سلام. حتما موضوع را با خانواده خود در میان بگذارید٬ زیرا آگاهی خانواده تان می تواند برای شما موثر باشد.
موفق باشید
و چند روز بعد پاسخی دریافت می کنند به انضمام نامه ای دیگر:
مجله محترم...
با سلام٬ برادر امیر.... در تاریخ ۵/۱۰/۶۵ در عملیات کربلای چهار به شهادت رسیده اند. نامه شهید ضمیمه می شود.
رئیس دبیرستان
۱۶/۱۰/۶۵
من امروز احساس دست اندرکاران آن مجله را پس از رسیدن خبر شهادت امیر و نامه دومش درک می کنم. نامه ای که قرار بود اساسا وقتی به دست آنان برسد که او پرکشیده باشد! درلابلای سطر به سطر نامه دوم٬ دنبال چیزی می گردیم. هم من و هم مخاطبان آن روز امیر در مجله:
آیا سرانجام او توانست لجام آن اسب سرکش را بگیرد و نلغزد؟ آیا توانست با نفس خویش بجنگد و آن را زمین بزند؟ بخشی از نامه او پاسخ این پرسش است:
«من می روم٬ اما بگذار این دختر فاسد بماند.من فقط خوشحالم که حالا که عازم جبهه هستم٬ هیچ گناه کبیره ای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می کنم.»

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد٬ سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاهداری و آیین سروری داند
مدار نقطه بینش٬ ز خال توست مرا
که قدر گوهر یکدانه٬ گوهری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند
می شکنم در شکن زلف یار
حسین سرو قامت

اگرچه در ظاهر مسئله پیچیده ای به نظر نمیآید، اما سقوط اخیر کمپانی های مالی فنی می «Fannie Mae» و فردی مک «Freddie Mac» نه تنها اقتصاد امریکا را با دورنمای بسیار تلخی روبرو گردانده است بلکه ایدئولوژی حاکم بر سیستم امریکا، یعنی کاپیتالیسم آزاد رقابتی را نیز به چالشی عمیق فرا خوانده است .
یکی از اصول پایه در ایدئولوژی اقتصاد آزاد و سرمایه داری خصوصی که سیستم سیاسی امریکا بر آن بنا شده است، عدم دخالت دولت در حریم اقتصاد خصوصی است . این اصل مثلا امریکا را در مقابل کشورهای سوسیالیست تعریف میکند، از این جهت که در اقتصاد سوسیالیستی میزان دخالت موثر دولت در مبادلات اقتصادی یک کشور در سطح بالائی است تا حدی که در سیستم های سوسیالیستی مثل شوروی سابق، کره شمالی، یا کوبا، تمام جنبه های مبادلات اقتصادی و قیمت گذاری و غیره از طریق دولت انجام میگیرد. بنا بر این تقسیم بندی، دولتها و سیستمهای اقتصادی مختلف در دنیا را میتوان در نقاط مختلفی از گستره بین این دو قطب ایدئولوژیک، یعنی سیستمی که بر پایه اقتصاد کاملا آزاد از دخالت و نظارت دولت (به عنوان نماینده مردم) بنا شده باشد و سیستمی که بر پایه اقتصادی کاملا محدود به تصمیمات دولت و کل مردم بنا گشته باشد، تعریف کرد.
به عبارت دیگر، مبنای اندیشه اقتصادی دولت کاپیتالیستی امریکا و بخصوص شالوده اندیشه سیاسی و اجتماعی حزب جمهوری خواه، بر این عقیده استوار است که مسئله کمک یا نجات فقرا از چنگ ثروتمندان هیچ ربطی به دولت ندارد، چون این مسئله ای است که در سیستم رقابتی بازار آزاد که بر اساس مدل داروینی «انتخاب اصلح» پیش میرود خود به خود حل خواهد شد. طبق این دیدگاه، حتی در زمینه هائی هم که دولت مجبور است دخالتی در امور اقتصادی داشته باشد، مثل جمع آوری مالیات و غیره، این در نهایت به نفع جامعه است که دولت قوانینی را تصویب کند که تاثیر اصلی شان راحت کردن کار برای ثروتمندان باشد، چرا که واضح است که ثروتمندان افراد موفق تری بوده اند، و نشان داده اند که قدرت مبارزه و تولید بهتر و بیشتری دارند، و بنا بر این در نهایت به نفع کل جامعه است که افراد ثروتمند و کمپانی های بزرگ موفق بیشتر مورد تشویق و کمک قرار بگیرند تا افراد فقیر، شرکت های کم بضاعت، و یا کمپانی های در حال سقوط. یکی از دلائل زیر بنائی این طرز فکر آین باور است که هر چه ثروتمندان ثروتمند تر میشوند از تمتع آنها به فقرا و بقیه جامعه نیز سود خواهد رسید، در حالی که کمک کردن به فقرا مساوی است با تلف کردن انرژی و ثروت جامعه، چون آنها با فقر خود نشان داده اند که قادر به رقابت و تولید بالا نیستند. یا به عبارت دیگر، منطق اساسی این اندیشه آن است که سرمایه گذاری روی شرکت ها و افراد پولدار سیاست بهتری است، چون با هرچه بیشتر ثروتمند شدن یک عده محدود ثروت آنها نهایتا به بقیه جامعه نیز «نشت» خواهد کرد [ Trickle -down economy ] ، و در نتیجه کل جامعه از زندگی بهتر و مرفه تری بهره مند خواهد شد.
بحث من درستی یا غلط بودن این مدل نیست. اما این توضیحات را به این خاطر آوردم که به بحث اصلی، یعنی دو راهی سختی که اینروزها دولت جمهوری خواه امریکا در پیش رو دارد، برسیم. خلاصه مسئله به این شرح است که دو شرکت عمده مالی در بازار امریکا که عهده دار فراهم کردن توان مالی برای تعداد کثیری از بانک ها و شرکت های استقراضی دیگر بوده اند چندی پیش اعلام کردند که در شرف ورشکسته گی هستند. این دو شرکت، یعنی فردی مک [Freddie Mac] و فنی می [Fannie Mae]، غول هائی هستند به ارزش میلیارد ها دلار که نه تنها بسیاری از شرکتهای مالی و بانکهای امریکائی، بلکه بسیاری از شرکتهای مشابه در کشورهای دیگر را نیز تغذیه مالی میکرده اند، تا جائی که به نوشته یک روزنامه هنگ کنگ، سقوط این دو شرکت منجر به یک سونامی در اقتصاد جهانی خواهد شد . به همین دلایل، سقوط این دو کمپانی معادل خواهد بود با سقوط اقتصاد امریکا ، یا به عبارت دیگر، اگر دولت امریکا میخواهد اقتصاد کشور را از سقوط به ورطه ای دهشتناک نجات دهد، بایستی این دو کمپانی را از طریق دارائی ملی تصاحب کند تا از ورشکستگی نجات یابند. و البته چنین تصمیمی به مثابه قبول دو ریسک بزرگ است. در وحله اول، این نگرانی وجود دارد که نجات دادن این کمپانیهای در شرف ورشکستگی سابقه و مقدمه ای خواهد شد برای کمپانی های بزرگ دیگری همچون لمان ، یا جنرال موتورز، فورد و کرایسلر که همه در شرف ورشکستگی هستند، برای درخواست پشتیبانی از سوی دولت. اما علاوه بر مسئله مسبوقیت به سابقه، مسئله اساسی تر دیگر این است که تصاحب این کمپانی های خصوصی معادل خواهد بود با ملی کردن دو غول اقتصادی خصوصی توسط دولت کاپیتالیست امریکا.
به این صورت اگرچه بهای نجات دادن این دو کمپانی به رقم سرسام آور صد ها میلیارد دلار میرسد، و اگر چه این چنین تصمیمی میتواند از لحاظ قانونی منجر به مشکلات قانونی دراز مدتی گردد، با این همه مسئله مهم تر معنی و مفهوم این عمل است، که منجر خواهد شد به پارادوکس مهمی چون ملی سازی دو شرکت بزرگ خصوصی توسط یک سیستم ایدئولژیک که اصل وجود و بقای خود را بر اساس تضاد با این مدل اقتصادی بنا و تعریف کرده است . به همین دلیل، اگرچه دفتر بودجه کنگره امریکا در هفته گذشته دولت را تشویق به تصاحب این دوشرکت کرد، و اگرچه کاخ سفید سر انجام بار مسئولیت مالی نجات این دو شرکت را پذیرفت ، روز گذشته اما کاخ سفید اعلام کرد که بر خلاف توصیه کنگره، ملی کردن این شرکت ها را نخواهد پذیرفت، بلکه فعلا این دو کمپانی در برزخ نا مشخصی بین خصوصی و دولتی خواهند ماند .
بدین ترتیب اینگونه به نظر میرسد که فضای اضطراب و سردر گمی غریبی که مدتی است دورنمای اقتصادی، اجتماعی و رسانه ای و حتی سیاسی کشور را در بر گرفته است به این سادگی ها جای خود را به آسمان آبی نخواهد بخشید ، و عموسام و خانواده اش مجبور خواهند بود تا مدت طولانی تری برای رسیدن به انتخابی بین «بد» و «بدتر» بر سر این دوراهی دردناک متوقف شوند .
http://namportokwa.blogspot.com/2008/09/blog-post_13.html
|
||

|
این فیلم همچنين اتفاقات اسلامي كنوني در هلند را كه ظاهرا در روزنامههاي اين كشور نيز نوشته شده است، برميشمارد:
• افزايش شديد آدمكشيهاي اسلامي
• تعطيلي مدارس هلند در اعياد مسلمانان
• تدريس دروس جهاد در مدارس ابتدايي
• سفر مجاني به مكه از طريق مدارس اسلامي
• آنكارا خواهان حضور تركهاي مسلمان در كلاسهاي درس هلند
• سربازان انتحاري در هلند
• گردهمايي حماس در روتردام
• تصميم مساجد براي تبديل هلند به يك كشور اسلامي
• سرمايهگذاري براي ارايه غذاي حلال به مسلمانان
وي بيان ميكند اروپا بايد همانگونه كه نازيسم و كمونيسم را برانداخت، اسلام را نيز براندازد! در حالي كه نميداند اسلام يك دين آسماني است و نه يك تفكر زاده ذهن بشر كه منقضي شود!
اين فيلم ضد اسلامي در اصل بيانگر نگراني سازنده آن از رشد روزافزون اسلام در اروپا و هلند است و شايد هدف وي توهين به دين اسلام نباشد؛ هر چند كه خيلي كودكانه خواسته است براي دين اسلام ضدتبليغ كند، حال آن كه اين مساله بيشتر حكم تبليغ را براي اسلام دارد!
اِنَّ اللهَ بالِغُ اَمْرِهِ
به درستي كه خداوند امر خود را جاري ميكند. (سوره طلاق آيه 4)
به نقل از باشگاه اندیشه
با اندکی تخلیص و تصرف |

۱۱ سپتامبر 2001 ٬ ایالات متحده در این روز پس از آن حادثه هولناک، تمام پرواز ها را لغو کرد اما یک استثنا وجود داشت. مقامات ارشد کاخ سفید برای انتقال صد و چهل سعودی٬ از جمله تعداد زیادی از اعضای خانواده بن لادن٬ از ده شهر به عربستان سعودی٬ به چند هواپیما اجازه پرواز دادند.
دال واتسون٬ رئیس بخش مبارزه با تروریسم اف بی آی٬ در گفتگو با مجله ونیتی فیر تصدیق کرد که این افراد "مورد هیچ گونه استنطاق و بازجویی جدی قرار نگرفتند". به گفته ی او٬ تام کینتون٬ رئیس هوانوردی فرودگاه لوگان بوستون٬ به این قضیه مشکوک بود. فرودگاه به خاطر حملات ۱۱سپتامبر بسته بود و حالا به او دستور داده بودند امکان پرواز خانواده بن لادن را فراهم کند. کینتون با تعجب گفت «ما درگیر هولناک ترین واقعه تروریستی تاریخ شده بودیم و به من می گفتند ترتیب انتقال خانواده بن لادن را بدهم! مقامات فدرال می دانستند هدف از این کار چیست و به ما هم دستور دادند که آن را انجام دهیم»
خانم ویرجینیا باکینگهام رئیس بخش امنیتی فرودگاه ماساچوست –که فرودگاه لوگان را تحت نظارت داشت- مانند کینتون گیج و مبهوت بود. او در مورد دستور اجازه پرواز چهارده عضو خانواده بن لادن با هواپیمای خصوصی از لوگان، اینگونه نوشت: «اف بی آی از این قضیه مطلع است؟ وزارت امور خارجه چطور؟ چرا به این افراد اجازه خروج داده اند؟ آیا از آنها بازجویی کرده اند؟ این مسئله مضحک به نظر می رسد.»
حتی
در آن زمان یک هواپیمای حامل قلب برای بیماری در حال مرگ را در سیاتل
مجبور به فرود کردند و همین قضیه تقریبا به قیمت جان بیمار تمام شد اما
پرواز خانواده بن لادن به طور مرموزی تایید شده بود و هیچ پرسشی در این
مورد مطرح نشد. اقدامات دولت بوش، سناتور چارلز اسکامر را بر آن
داشت که در سپتامبر 2003 بگوید:«این مورد نمونه دیگری است از توجه ویژه
کشور ما به عربستانی ها و دادن امتیازاتی به آنها که دیگران هیچ گاه از
آنها بهره مند نمی شوند.»
اسکامر در مورد ارتباطات تروریستی عربستان می گوید: «در واقع، انگار نمی خواستند ما بفهمیم چه ارتباطاتی بینشان وجود دارد»
تمام مشکلات فلسطین حل خواهد شد
کافی ست ما نباشیم و
شاعران خفقان بگیرند
کافی ست چشم ها را ببندیم و کشتی کچ نگاه کنیم
یا سرگرم انتخاب دختران شایسته سارکوزی شویم
کافی ست افغان ها
تنها یک زلمای ذلیل زاد داشته باشند
ایرانی ها
یک نوری زاده
تا خلیج فارس الخلیج شود
کافی ست محمد حرب ترور شود
کافی ست یحیی عیاش ها منفجر شوند و
تهران سکوت کند
چه فرق می کند اسماعیل هنیه باشد یا محمود عباس
خالد مشعل باشد یا سلام فیاض
360 کیلومتر نوار غزه باشد یا یک آپارتمان 36 متری
با پرچم سفید

نگاه کن و لذت ببر
از خادم الحرمینی که العربی می رقصد
از پادشاه کوچک امانی
که با فرشته های یهودی تزویج شد
نگاه کن که پادشاه رشید طرابلس
چگونه یک روبات شد
نه از میان این همه اعراب
کسی کاری نمی کند
رجال شان دست بوس رایس اند
نساء شان دست بوس بوش
مگر بازشکاری ولیعهد دوبی
کاری کند
و دست بوش را گاز بگیرد
به اشتباه!
علیرضا قزوه
http://www.louh.com
|
|


شارح بزرگ نهجالبلاغه و فیلسوف شهیر شرق‚ علامه محمدتقی جعفری قدسسره‚ در طول حیات پربرکت خود علاوه بر تالیف دهها اثر گرانسنگ و سخنرانیهای پربار علمی در مجامع مختلف‚ گفتگوها و مناظرات عالمانه و ارزشمندی نیز با متفکران و دانشمندان کشورهای گوناگون جهان داشتند; و در این گفتوشنود به خوبی دیدگاههای دین مبین اسلام را در ابعاد مختلف تبیین کردند.
متن گفتگوی آقای روژه گارودی‚ متفکر شهیر فرانسوی با ایشان -که سال 1365 در تهران انجام شده است- را در زیر مطالعه کنید :
روژه گارودی: جنابعالی میدانید که مسئله زنان در مغرب زمین در دورانهای متا›خر از اهمیت بسیاری برخوردار است و به جهت شنیدن یا مطالعه مسائلی ناقص از دیدگاه اسلام در مورد زن و شخصیت او‚ مطالب غیرصحیح به طور فراوان شنیده میشود. شما در مقابل این برداشتهای ناقص درباره زن‚ چه نظری دارید؟
علامه جعفری: نخست باید در نظر بگیریم که امروزه دیدگاه مغرب زمین نه تنها درباره زنها با دیدگاه اسلامی متفاوت است‚ بلکه حتی آن شناختی که اسلام درباره انسان به طور عام (چه مرد و چه زن) دارد‚ برای غرب مطرح نیست. البته نمیخواهم بگویم: انسان در غرب در هر زمان از هر دیدگاهی با انسان در اسلام متفاوت است‚ زیرا با توجه به ایدههای عالی مذهبی و اخلاقی که در روزگار گذشته در آن سرزمین وجود داشته است - و هماکنون نیز میتوان گفت: آن ایدهها بهکلی از بین نرفته است‚ اگرچه اقلیت اسفناکی از مردم به آنها معتقدند- آنان نیز با شناختی که اسلام درباره انسان داشته است‚ مشترک میباشند.
لذا منظور ما‚ دیدگاه امروزی جوامع غربی است که به جهت عوارض یتی لیتاریانیسم (منفعتگرایی مطلق) و هدونیسم (سرخوشی و لذتگرایی) انسان را تا حد دندانههای ناآگاه ماشین درآورده و <حیات> و <شخصیت> و <من> و <جان> آدمیان را نه تنها از ارزش انداخته است‚ بلکه مورد انکار نیز قرار میدهد.
همانطورکه میدانید یکی از نتایج ویرانگر اینگونه دید درباره انسان اعم از مرد و زن‚ متلاشی شدن خانواده و نابودی احساسات و عواطف عالی انسانی بود که سقوط اخلاق را به دنبال داشت. بدین ترتیب‚ بار دیگر پردههای ضخیمی به چهره انسان انداخته شد و در نتیجه کتابهایی از قبیل <انسان موجود ناشناخته> تالیف الکسیس کارل‚ به طور فراوان نوشته شد. بالاتر از این‚ این پردههای ضخیم موجب شد که کمتر کتابی در علوم انسانی به عرصه تفکرات بشری عرضه شد که اعتراف به مجهولات فراوانی درباره ذات و مختصات انسانی‚ در آنها دیده نشود.
بنابراین‚ اگر مغرب زمین بخواهد درباره زن اظهارنظر کند‚ لازم است که نخست خود انسان را چه مرد و چه زن - حداقل از روی مختصات ذاتی و عارضی او- برای بشریت معرفی کند.
یک اشکال دیگر این است که مغرب زمین معاصر درباره شناخت زن و به طور کلی درباره انسان‚ اطلاعات اندکی در اختیار دارد و واقعا درباره انسان از دیدگاه اسلام معلومات لازم و کافی ندارد. این یک قاعده کلی است که هر اندازه فاصله اقلیمی و فرهنگی و ایدئولوژی یک اظهارنظرکننده درباره موضوعات و مسائل طرف مقابل که از دیدگاه علمی و بررسیهای آن صاحبنظران به دور است‚ زیادتر باشد‚ از این اشتباهات و خطاها به طور فراوان به وجود میآید.
اما شخصیت زن از دیدگاه اسلام در قلمرو ارزشها‚ هیچگونه تفاوتی با مردها نداشته و در استعداد پذیرش فضایل عالی انسانی با همدیگر مساوی هستند‚ این حقیقت در دو مورد از آیات قرآنی صریحاً مطرح شده است: مورد اول‚ سوره حجرات‚ آیه 13: یا ایّها الناس انّا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا انّ اکرمکم عنداللّه اتقیکم; ای مردم‚ ما شما را از مردی و زنی آفریدیم و شما را تیرهها و قبایلی قرار دادیم; باکرامتترین و باارزشترین شما نزد خداوند‚ پرهیزگارترین شماست.
مورد دوم‚ سوره احزاب‚ آیه 35: انّ المسلمین و المسلمات و المومنین و المومنات و القانتین و القانتات و الصّادقین و الصّادقات و الصّابرین و الصّابرات و الخاشعین و الخاشعات و المتصدّقین و المتصدّقات و الصّائمین و الصّائمات و الحافظین فروجهم و الحافظات و الذّاکرین اللّه کثیرا و الذّکرات اعدّاللّه لهم مغفره و اجرا عظیما; مردان و زنان مسلمان‚ مردان و زنان مومن‚ مردان و زنان قنوتگیرنده (عبادتکننده به طور عام)‚ مردان و زنان راستگو‚ مردان و زنان شکیبا‚ مردان و زنان خشوع کننده‚ مردان و زنان بخششکننده‚ مردان و زنان روزهگیر‚ مردان و زنانی که ناموس خود را حفظ میکنند و مردان و زنانی که به طور فراوان خدا را ذکر میکنند‚ خداوند برای آنان بخشش و پاداش بزرگی را آماده فرموده است.
و میتوان گفت آیهای که صریحاً ارزش را بر مبنای ایمان و عمل صالح و اندوختههای ارزشی کردارها معرفی میکند‚ در این حقیقت صریح است که در هر دو صنف مرد و زن‚ ملاک حقیقی‚ فضایل اخلاقی و معنوی است که با آزادی و تلاش به دست آوردهاند.
در آیه 32 سوره نساء نیز چنین آمده است: و لا تتمنّوا ما فضّل اللّه به بعضکم علی بعض‚ للرجال نصیب ممّا اکتسبوا و للنساء نصیب ممّا اکتسبن و اسئلوا اللّه من فضله انّ اللّه کان بکلّ شی علیما; آن خصوصیتی را که خداوند به بعضی از شما در برابر بعضی دیگر داده است‚ آرزو نکنید. برای مردان از آنچه اندوختهاند‚ نصیبی است و برای زنان از آنچه اندوختهاند نصیبی است و از فضل الهی که بخشاینده اختصاصات است‚ مسئلت نمایید; خداوند بر همه چیز داناست.
روژه گارودی: آیا زنان مسلمین نقشی موثر در تمدن اسلامی داشتهاند؟
علامه جعفری: به نظر میرسد نقش زنان در تمدن اسلامی‚ هم به طور مستقیم و هم به طور غیرمستقیم جدی بوده است‚ البته منظور از تاثیر غیرمستقیم آن نیست که وجود زنها نقشی ثانوی در تمدن داشته است‚ بلکه همان طور که میبینیم‚ تلاشها و فداکاریهای آنان در آماده کردن امکانات و زمینههای خانوادگی و تعلیم و تربیت فرزندان به انگیزگی معتقدات اسلامی بسیار فراوان بوده و حتی در آن مورد که مادران در این جریان مسامحه میکردهاند‚ به عنوان اینکه آنان از انجام وظیفه مادری کوتاهی کردهاند‚ مورد توبیخ قرار میگرفتهاند و بالعکس در صورت انجام این وظیفه مذهبی مورد تحسین و تمجید بودهاند; و اما نقش زنان در تمدن اسلامی هم‚ به طور مستقیم اساسیترین نقش زنها در تمدن اسلام از مسیر علم و ادب و فرهنگ به معنای عام آن بوده است.
ما در کتاب <اعلام النساء فی عالمی العرب و الاسلام> در پنج مجلد تالیف عمررضا کحّاله‚ در حدود سه هزار شخصیت زن را میبینیم که از طرق مختلف از عناصر فرهنگ اسلامی در تمدن بزرگ اسلام شرکت کردهاند و نیز کتابهایی مانند <بلاغات النساء و سیرالسالکات الموœمنات الخیرات> تالیف ابوبکر الحصنی و غیرذلک روشنگر این مطلباند.
عبدالرحمن جامی در کتاب نفحاتالانس‚ ص 615 چنین میگوید:<صاحب فتوحات در باب هفتاد و سوم از فتوحات بعد از آنکه ذکر بعضی از طبقات رجالاللّه کرده است‚ میگوید: و شیخ ابوعبدالرحمن سلمی صاحب کتاب <طبقات المشایخ> درباره احوال زنهای عابده و عارفه کتابی مستقل نوشته و شرح احوال بسیاری از ایشان را در بیان آورده است.> و اگر بخواهیم مقالات و فصولی را که در ترجمه و تحقیق و بررسی زنها و تاثیر آنان که در فرهنگ پویا‚ هدفدار و تمدن ژرف اسلامی تاثیر داشتهاند مطرح نماییم‚ قطعا بیش از دهها هزار شخصیت زن در طول قرون و اعصار مشاهده خواهیم کرد. در اینجا این نکته را متذکر میشویم که تکلیف حیاتی مدیریتِ آشیانه خانواده‚ که عمدتا به عهده زنها بوده است‚ مانع آن گشته که نتایج کارهای فرهنگی آنان‚ نظرها را به خود جلب نموده و رسماً در کتابها و دیگر آثار نقل شود.
روژه گارودی: به نظر شما محبت و عشق میان زن و مرد‚ اصیل و دارای جنبه هدفی است یا تنها وسیله اشباع غریزه جنسی است که در مقدمه پدیده با اهمیت توالد و تناسل به جریان میافتد؟
علامه جعفری: این مسئله باید با یک عده قضایایی که از حساسیت فوقالعادهای برخوردار است‚ تحلیل شود. از آن جمله: ما باید دو مفهوم <محبت> و <عشق> را در این مورد از یکدیگر تفکیک کنیم. مفهومی که از <محبت> به ذهن انسانها تبادر میکند روشنتر و قابل درکتر است از مفهوم <عشق>. لذا ممکن است بگوییم: <محبت> نیازی به تعریف منطقی ندارد‚ زیرا مفهوم آن‚ یک امر بدیهی است; در صورتی که <عشق> به جهت شدت پیچیدگی که دارد‚ غیرقابل تعریف است. پیچیدگی از آن جهت که <عشق> یک محصول کیفی از اشتیاق وصول در حد اعلا به <معشوق> است که بالاتر از آن قابل تصور نیست‚ این اشتیاق همه روابط‚ تداعی معانیها و تجسیمها و اندیشهها و تصورات و ارادهها را در استخدام خود قرار میدهد‚ مانند اینکه همه آنها عوامل کارگزار اشتیاق میباشند. شدت اشتیاق گاهی به حدی است که <عاشق>‚ <معشوق> خود را <عنصر شخصیت خود> تلقی میکند که محبوبتر از آن‚ چیزی در عناصر شخصیت خود نمیبیند. و اگر معشوق را حقیقتی بالاتر از خود بداند‚ می خواهد که خود جزئی از آن معشوق‚ یا فانی در او بوده باشد. بحث در اینجا بیش از آنکه پاسخ اقتضا میکند‚ مورد نیاز نیست.
محبت و مودتی که خدا میان زن و مرد قرار داده است‚ یک حقیقت اختصاصی است که میان هیچ یک از آن دو و دیگر واقعیات امکانپذیر نیست. ممکن است علت اصلی این محبت و مودت مربوط به ضروری بودن تحقق بقای نسل آدمی باشد که به مقتضای حکمت متعالی خداوندی به وجود آمده است‚ این کشش و جذبه شگفتانگیز را خداوند سبحان جزء آیات الهی معرفی نموده و در آیه 21 سوره روم میفرماید: و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم مودّه و رحمه انّ فی ذلک لآیات لقوم یتفکّرون; و از آیات خداوندی است که برای شما از نفوس خود شما همسرانی آفریده است که به وسیله آن آرامش پیدا کنید و میان شما مهر و محبت و رحمت قرار داده است‚ قطعاً در این جریان شگفت انگیز آیاتی است برای مردمی که می اندیشند.
با نظر به منشا› اصلی این محبت و مودت که یک امر ذاتی برای به راه انداختن تناسل است‚ باید گفت از حوزه ارزشها بیرون است‚ زیرا اگر هم محبت مزبور‚ تصاعدی داشته باشد‚ بالاخره از یک عامل ضروری سرچشمه میگیرد; و <اختیار> که بدون آن‚ پدیدهها و فعالیتهای بشری بهرهای از ارزش ندارند‚ در این مهر و مودت دخالتی ندارد; و جریان خام و یک بعدی آن‚ در همه جانداران وجود دارد. بنابراین‚ مهر و محبت و مودت عالی و تصعید یافته مرد به زن یا زن به مرد‚ از موقعی شروع میشود که از مجرای ضرورت تناسل بالاتر رفته و به عنوان یک انسان دارای مزایای اخلاقی و فرهنگی والا پذیرفته شود. <زیبایی> حقیقتی است که در جذب زن به مرد یا مرد به زن تا›ثیر فوقالعاده دارد و چون کشش به وسیله زیبایی اگر چه میتواند منشاء ارزشها باشد ولی خود یک ارزش تکامل یافته نیست.
(بعضی از فضلایی که در جلسه حضور داشتند‚ پیشنهاد کردند که این مسئله تا حدودی بیشتر توضیح داده شود. استاد علامه‚ ادامه دادند:) این حقیقت درست است که لذت و انبساط حاصل از احساس زیبایی محسوس‚ میتواند این مسئله را تا›یید کند که مطلوبیت دریافت زیبایی و احساس لذت از آن‚ حقیقتی است مستقل و جنبه وسیله ندارد. به این معنی که انسان از دریافت زیبایی‚ بدان جهت که زیباست‚ لذت میبرد. در پاسخ این سوال باید بگویم: احساس لذت و انبساط از زیبایی‚ یک پدیده انعکاسی محض از راه حواس طبیعی به درون آدمی نیست‚ بلکه احساس مزبور معلول فعالیتهای بسیار عالی درون انسانی (مغز یا من) است که مافوق انعکاس محض آیینه ای میباشد. - و به همین جهت است که درک زیبایی و احساس لذت و انبساط به وسیله درک مزبور مخصوص انسان است. - قویترین احتمال برای دریافت لذت و انبساط مزبور این است که هر زیبایی‚ یا به طور مستقیم پدیدهای از کمال را به ذهن آدمی منتقل میکند و یا به طور غیرمستقیم. بر مبنای همین احتمال قوی است که ما زیبایی محسوس را بدین ترتیب تعریف کردیم: <نمودی است نگارین و شفاف که بر روی کمال کشیده شده است> و اینکه گفته شده هر اندازه‚ هر یک از اجزای مجموعه نگارین بتوانند وجود خود را بدون ایجاد مزاحمت به وجود جزء دیگر و بدون تحمل مزاحمت از آن وجود‚ ارائه بدهد‚ آن مجموعه زیباتر است. از اینجا روشن میشود که برای آن که یک نمود زیبا‚ واقعاً موجب احساس لذت و انبساط باشد‚ لازم است که بتواند حقیقت یا حقایقی از واقعیت مطلوب هستی را تداعی کند. در نتیجه اگر در پشت پرده یک صورت زیبا - اگر چه در عالیترین درجه زیبایی باشد - اختلالی در اعتدال مغزی یا روانی احساس شود‚ بدون تردید تا›ثیر آن زیبایی را در درون تماشاگر - از جهت لذت و انبساط - کاهش میدهد. اگر در زیباترین چشمهای یک انسان‚ نگرش خودپسندی و یا توهین به تماشاگر احساس شود‚ قطعی است که درون چنین تماشاگری در برابر آن زیبایی لذت و انبساط ناب و طبیعی پیدا نمیکند. یا اگر یک انسان بسیار زیبا‚ قاتل یک یا چند انسان به طور عمدی باشد‚ یا کسی که زیبایی خود را مانند یک کالا به معرض سوداگری درآورد‚ حتمی است که زیبایی چنین شخصی برای کسانی که از کثافت و لجن درونی وی اطلاع دارند‚ هیچگونه لذت و انبساطی به وجود نخواهد آورد. بنابراین‚ باید بگوییم: مصادیق و افراد زیبایی‚ حقایق مطلق نیستند. <نرون> زیبا و خونخوار را فراموش نکنید.
-4 در آن هنگام که زن یا مرد از مشاهده زیبایی محسوس به درک زیبایی معقول نایل گردد‚ در این هنگام میتواند به انگیزگی <زیبایی معقول>‚ <مهر و محبت ارزشی> به طرف خود داشته باشد‚ و این نهایت آرمان انسانی است. اگر شهوتپرستان و خودکامگان امان بدهند‚ بشر نهایت استفاده تکاملی را از آن خواهد داشت ولی متا›سفانه همانطورکه میدانید‚ امروزه در جوامع زیادی که حتی خود را پیشرفته نامیدهاند‚ <مهر و محبت ناب و اصیل> و <زیبایی محسوس و معقول> و ارتباط آن دو با یکدیگر‚ جای خود را به یک عده مفاهیم مبتذل و آرایش کالا داده است. اگر ما تاریخی را که بالزاک در توصیف عشق و محبت زن و مرد به همدیگر به درشکههای کرایهای! توصیف کرده - و میگوید معنای عشق در این دوران چیزی جز درشکه کرایهای نیست - حدود سال 1830 میلادی تعیین کنیم - که تا حدودی مفاهیم فرهنگ انسانی رواج داشت - امروزه میفهمیم که آن مفاهیم آرمانی انسانی تا چه درجه سقوط کرده است.
روژه گارودی: آیا به نظر شما زن هم میتواند مانند مرد موفق به عرفان والا شود یا خیر؟
علامه جعفری: آری. افراد زنهای عارفه در تاریخ اسلام فراوان بوده است. عبدالرحمان جامی در کتاب نفحاتالانس (صفحه 615) چنین میگوید: <صاحب فتوحات در باب هفتاد و سوم بعد از آنکه طبقات مردان عارف را ذکر میکند‚ میگوید: هر آنچه از این اشخاص به نام مردها ذکر کردیم‚ بعضی از آنان زن هستند ولی نام مردان در این موارد غلبه دارد‚ به یکی از عرفا گفته شد: ابدال چند نفرند؟ جواب داد: چهل نفرند‚ به او گفته شد: چرا نگفتی چهل مرد هستند؟ در جواب گفت: در میان آنان زنان نیز وجود دارند.> سپس جامی در همین کتاب (صفحه 677 تا 679) نام تعدادی از زنان عارفه را میآورد:
1. رابعه عدویه‚ 2. لبابه المتعبده‚ 3. مریم البصریه‚ 4. ریحانه والهه‚ 5. معاذه العدویه‚ 6. العابده‚ 7. شعرانه‚ 8. کردیه حفصه‚ 9. رابعه شامیه‚ 10. حلیمه‚ 11. حفصه اخت سیرین‚ 12. ام حسان‚ 13. فاطمه نیشابوریه‚ 14. زیتونه‚ 15. فاطمه البردعیه‚ 16. ام علی زوجه احمد بن خضرویه‚ 17. ام محمد والده شیخ ابوعبداللّه بن خفیف‚ 18. فاطمه بنت ابیبکر‚ 19. فضه‚ 20. تلمیذه سری سقطی‚ 21. تحفه 22. ام محمد‚ 23. بیبیک مرویه‚ 24. دختر کعب‚ 25. فاطمه بنتالمثنی‚ 26. جاریه سوداء‚ 27. امرئه مجهوله‚ 28. جاریه مجهوله‚ 29. امرئه مصریه‚30. امرئه مصریه اخری‚ 31. امرئه خوارزمیه‚ 32. جاریه حبشیه‚ 33. امرئه اصفهانیه‚ 34. امرئه فارسیه.
عبدالرحمن جامی در سال 817 هجری قمری در ولایت جام خراسان تولد یافته است. اگر فرض کنیم که این کتاب را در چهل سالگی نوشته یا تاریخ تا›لیف کتاب در سال 857 بوده‚ تردیدی نیست که از آن تاریخ تاکنون عارفههایی از صنف زن بودهاند که یا به طور متفرقه در کتابهای مربوطه نامی از آنها برده شده است و یا مانند حقایق دیگر زیر گرد و غبار تاریخ پوشیده ماندهاند. محیالدین ابن عربی نیز از چند نفر زنان عارفه نام برده است: 1. مریم بنت محمد بن عبدون که با ابن عربی ازدواج کرده است‚ 2. شمس امالفقراء‚ 3. امالزهرا دراشبیلیه‚ 4. گلبهار مشهور به سنت غزاله‚ 5. روح القدس.
با توجه به معنای عرفان چه در قلمرو نظری و چه در قلمرو علمی‚ نمیتوان صنف زنان را از این نعمت الهی مستثنی ساخت; زیرا همانگونه که تاریخ اسلامی تعداد بسیار قابل توجهی از زنان را نشان میدهد که از حکمت و عرفان نظری برخوردار بودهاند‚ همچنین افرادی فراوان از شخصیتهای زن بیان میکنند که از عرفان عملی بهرهمند بودهاند. در دوران خود ما بانوانی را مشاهده کردیم مانند خانم امین اصفهانی و بعضی از شاگردان ایشان که به هر دو مقام عرفان نظری و عرفان عملی نایل آمدهاند. در جلسات عرفانی اینجانب‚ اشتیاقی که در زنان عارفه به فراگیری حکمت عرفان مشاهده میشد‚ چندان تفاوتی با مردان نداشت. نهایت امر‚ صنف زنان پس از ازدواج به جهت تکالیف حیاتی آشیانه خانوادگی از فرا رفتن به مقامات عالی عرفان و حکمت ناتوان میگشتند‚ در عین حال عدهای قابل توجه از آنان با احساس به این که عمل به تکالیف اداره اعضای خانواده نیز شعبهای از عرفان نظری است‚ لذا به مسیر خود ادامه میدادند.
روژه گارودی: من پشت سر زنم نماز به عنوان نماز جماعت خواندهام! آیا صحیح است؟
علامه جعفری: خیر‚ زیرا اقتدای مرد به زن در نماز جماعت صحیح نیست و عمده علت آن احتمال تحریک به سبب رکوع و سجود زن برای مرد است.
روژه گارودی: آیا اسلام در نصف قرار دادن ارث زن با مرد‚ در حق زن کوتاه نیامده است؟
علامه جعفری: بدان جهت که عمده گردونه اقتصاد با نیروی عضلانی و فکری مردها به حرکت در میآید و در این مسیر همواره مردها هستند که تحت فشار عوامل خردکننده اقتصاد‚ انرژیهای فکری و عضوی خود را مستهلک مینمایند و از طرفی دیگر مخارج عالیه به طور اکثریت به عهده مردهاست‚ لذا سهمیه ارث مرد در چند مورد (نه در همه موارد) از زن بیشتر است. از طرفی دیگر زن به جهت عوامل جنسی خود و همچنین دوران قاعدگی و بارداری نمیتواند در تولید و دیگر جریانات اقتصادی شرکت کند‚ مخصوصاً از جهت ضرورت تربیت عاطفی و احساساتی کودکان و نوجوانان‚ مجبور است مخارج او از ناحیه مرد تا›مین شود که در اصطلاح فقه اسلامی آن را نفقه میگویند.
به نقل از حوزه نیوز
زمانی که مشغول تکمیل هیئت مدیره بودیم٬ شخصی نزدم آمد و گفت: «گوش کن! یک نفر هست که می خواهد در هیئت مدیره باشد. او تا حدی بدشانسی آورده و به کار و پست مدیریتی احتیاج دارد. می توانی اورا جزو هیات مدیره بگذاری؟ به او حقوق خوبی بده. او هم در عوض عضو خوبی برای هیات مدیره و وفادار به مدیریت خواهد بود و غیره و غیره»
روبنشتاین در ادامه می گوید:
ما
او را در هیات مدیره گذاشتیم و سه سال آنجا بود. در تمام جلسات حضور داشت.
کلی جوک می گفت البته نه فط از نوع مودبانه اش... پس از حدود سه سال به او
گفتم: «می دانی! من شک دارم که این کار برای تو مناسب باشد. شاید تو باید
کار دیگری بکنی؛ چون فکر نمی کنم سود چندانی نصیب هیات مدیره بکنی. تو
اطلاع چندانی از کار شرکت نداری.»
او هم جواب داد:
«بسیار خوب! فکر
می کنم در هر صورت باید از این کار بیرون بروم. راستش را بخواهی خودم هم
علاقه چندانی به آن ندارم. بنابراین حتما از هیات مدیره استعفا می دهم.»
من از او تشکر کردم. تصورش را هم نمی کردم روزی دوباره او را ببینم. نامش جورج دبلیو بوش
است. او رئیس جمهور ایالات متحده شد. خوب، می دانید؛ اگر از من می خواستید
بیست و پنج میلیون نفر را نام ببرم که احتمال داشت رئیس جمهور آمریکا
شوند، نام او جزو آنها نبود!
الهى هر كه را مىبينم با خودند٬ مرا با خودت دار

الهى در شگفتم از آنكه در غربت از ياد وطن شكفته ميشود و در دنيا از ياد آخرت گرفته.
الهى چونست كه در خود مىنگرم بتو نزديك ميشوم و در تو مينگرم از تو دور.
الهى تو خود بزرگى و بر همه دست دارى.مرا بزرگ آفريدى و بر همه دست دادى، بارى از بزرگ آنچنان بزرگ اينچنين پديد آيد.
الهى تا حال تو را پنهان مىپنداشتم و حال جز تو را پنهان ميدانم.
الهى يكى حافظه قوى دارد و ديگرى هاضمه قوى خنك آنكه عاقله بالغه دارد.
الهى آنكه را دل باز دادى دهن بسته است اينسخن پرداز دل بسته است.
الهى مرا بر همه سلطنت دادى بسلطانت مرا بر من سلطنت ده.
الهى حسن از دستخود چنان بود و در دست تو چنين شد شكرت كه آنچنان اينچنين شد.
الهى تو را دارم چه كم دارم پس چه غم دارم.
الهى هر كه را مىبينم با خودند مرا با خودت دار.
الهى هر كه را مىبينم در تسخير و تصرف ملك مىگويد و مىكوشد حسن را سير در ملكوت ده و انس با جبروت و بزبان آنان گويا كن و در حضور مالك ملك و ملكوت و جبروت بدار.
الهى از سجده كردن شرمسارم و سر از سجده برداشتن شرمسارتر.
الهى يا لا اله الا انت اجازه خواهم كه هو هو گويم و انت انت.
الهى اين كمترين را با قليل بدار.
الهى در شگفتم از آنكه كوه را مىشكافد تا بمعدن جواهر دستيابد و خويش را نميكاود تا بمخزن حقائق برسد.
الهى هر نقمت و زحمتبر حسن آيد نعمت و رحمت است و همه تلخيها در كامش شيرينتر از عسل است و هر دشوارى براى او آسان است جز اينكه گرفتار احمق شود بعزت و سلطانت در چنگ احمق گرفتارش مكن.
الهى حسن را شير و پلنگ بدرد و با احمق بسر نبرد.
الهى روى زمينتباغ وحش شد خرم آنكه از وحشيان برست.
الهى شكرت كه بنده آزادم.
الهى نمىگويم كه ظالم نيستم ولى شكر كه از عمال ظلمه نشدم.
الهى سيلى سرازير شد تا قطرهاى نصيب حسن گرديد.
الهى شكرت كه اين كودك را در سايه اقبال بزرگان واسطه فيض گردانيدى.
الهى گرچه علم رسمى سر بسير قيل و قال استباز شكر كه علم و كتاب حجابم شدند نه سنگ و گل و درهم و دينار.
الهى بحرمتسر و سامان گرفتهگانت اين بى سر و پا را آوارهات كن.
الهى شكرت كه از دوستان دشمنانت و از دشمنان دوستانت نيستم.
الهى شكرت كه دوستانت را دوست دارم و دشمنانت را دشمن.
الهى نمىگويم كه از دوستانم ولى شكر كه از دشمنان نيستم.
الهى شكرت كه بديدار حسن جمالت عاشقم و بگفتار ذكر جميلتشايق.
...........................................................
برای مطالعه قسمت های پیشین الهی نامه به آرشیو موضوعی مراجعه کنید.

من در کودکی خیلی نحس و نق نقو بودم. به هیچ صورت آرام نمی گرفتم. برایم چیزهایی می خریدند٬ همه اش را می خواستم٬ همه اش را می گرفتم و با خود می کشیدم. خسته می شدم و می نالیدم. ازم می گرفتند و می دزدیدند٬ گریه می کردم. برایم نگه می داشتند٬ بهانه می گرفتم. خلاصه هیچ راهی برای ساکت شدنم نبود.
تا اینکه سر به فکر افتادند٬ تا آنچه برایم می گرفتند غیر مستقیم به من بدهند. در منزل ما زیرزمینی بود با سوراخ های بزرگ و کوچک. همین که گریه سر میدادم می گفتند : فلانی برو ببین موش ها برایت چیزی نیاورده اند؟! و مرا راهی می کردند.
این خوب یادم مانده که در کنار سوراخ ها یک دانه فندق و یا گردو خودنمایی می کرد و من همین که اینها را می دیدم ذوق می کردم و کلی دلشاد می شدم و همیشه از سوراخ موش روزی دریافت می کردم و نق نق هم نمی زدم.
شاید تا وقتی که بزرگ شده بودم٬ هنوز خیال می کردم که موش ها برایم فندق می آورده اند و از شما چه پنهان که از موش ها خوشم می آمد و اگر آنها را می کشتند ناراحت می شدم. ولی بعدها فهمیدم که نه بابا٬ موش ها فندق نمی آوردند که فندق ها را هم می دزدند! من را به خاطر نحسی و بهانه گیریم اینگونه می چرخاندند و غیرمستقیم غذایم می دادند.
آنچه که ما را در خود گرفته ٬ همین واسطه هایی است که به خاطر بی ظرفیتی ما٬ پیش ما گذاشته اند و بخاطر بهانه گیری ها برایمان تنظیم کرده اند.
و این ماییم که باید کشف کنیم که اینها فقیرند و چیزی ندارند. موش ها٬ نه اینکه چیزی نمی دهند که چیز ها را می دزدند و از ما کم می کنند.
داستان ما چنین داستانی است...
استاد علی صفایی حائری